Tuesday, January 03, 2006


فتح تاج خروس در شهر ما
... يه استخري بود ، ملت مي رفتن و مي نشستن و پرنده هاي روي آب و ماهياي زير آب رو نگاه مي كردن ، قدم مي زدن و آدمهايي رو كه از شيطان كوه بالا رفته بودن تماشا مي كردن ، اونا از اون پايين نگاه مي كردن ، هم به اونايي كه به قله رسيده بودن و هم به اونايي كه داشتن تلاش مي كردن و سر خوشان مي رفتن بالاي كوه ... مي دونين ؟ فكر كنم اونايي كه اون پايين بودن يكم حسادت مي كردن ... خلاصه آه مي كشيدن...
.. يه مدت گذشت ، يه آبشار درست كردن ، روي همون كوه ، كوه قشنگتر شد ، حالا ديگه شده بود يه كوه واقعي!!! ، هيچي كم نداشت ، از پايين تا بالاي قله شيطان كوه رو پله زدن ، چرا ؟ تا اونايي كه دوست داشتن برن بالا ، راحتتر برن بالا ، پس حالا ملت استخر رو داشتن ، شيطان كوه رو هم داشتن ...
حالا عده بيشتري مي تونستن برن رو قله و از بالا ببينن كه قبلاً دلشون به چي خوش بوده ، اونا آدمايي رو كه هنوز جرات نكرده بودن ، يا حالشو نداشتن يا نمي تونستن كه بيان اون بالا قد يه مورچه مي ديدن ، اونا تونستن اونجايي رو كه قبلاً بودن از بالا نگاه كنن ، اونا تجربه كردن، تجربه قشنگي بود...
وقتي كه اونا از ديدن منظره استخر و جزيره وسط اونو و آدما و ماشينا خسته شدن ، سرشونو بر گردوندن ، چي ديدن ؟؟؟ يه قله بلندتر ، قشنگ تر ، يه باغ چاي بينهايت زيبا ، يه منظره دبش ....
زمين چاي رو خريدن ، دكل زدن توش ، چنتا كابل خيلي گنده وكابينهاي آبي... حالا اونا وايستادن روي اون قله و دارن به شيطان كوه و استخر ، نگاه مي كنن ، دارن به دورنماي شهرشون نگاه مي كنن ، اونا از اونجايي كه بودن خيلي دور شدن ....با اينحال يه عده هنوز تو مرحله قبل موندن ... اين قانونه كه يه عده عقب بيفتن....
طبيعت آدمي ، طبيعت غريبيست ، خيلي خيلي غريب...

No comments: