شهر فرشتگان جناب حاتمی کیا*
چندین و چند سال پیش فیلمی دیده بودم با نام City of Angels ( شهر فرشتگان) با بازی نیکلاس کیج . حلقه سبز جناب حاتمی کیا و تشابه برخی موارد این مجموعه با آن فیلم ( لااقل برای بنده) باعث شد که این مطلب را بنویسم ...
یکی از دلایلی که بنده را وادار به تماشای مجموعه حلقه سبز می کرد ، علاوه بر آن جناب کارگردان و آن فیلمبردار
ی زیبا و آن موسیقی دبش و آن جلوه های بصری رایانه ای از ماه و ابرها و انعکاس مهتاب بر دریا و ...( هرچند نصفه نیمه ) ، بی شک حسی بود که خصوصاً با دیدن آن روح سرگردان با آن لباسش و حرف زدنش با آن خانوم دکتر ( که البته نیمه دکتر است و مهم اینکه تنها اوست که روح قصه ما را می بیند و لاغیر !!!) در بنده ایجاد می کرد ، گویی جایی دیده ام این صحنه ها را ، آن روح با آن لباسش ، آن خانم دکتر ... آن لباس ... آن خانم دکتر ...آن لباس ... آن خانم دکتر .......
امشب ( بر پدر و مادر این فوتبال لعنت ... اَه) ، حین تماشای یکی از صحنه های حلقه سبز بود که ناگهان دوزاریم افتاد که این حس آَشنایی از کجا بر بنده عارض شده ... صحنه ای را بیاد آورید که روح قصه ما ( بعد از یک تحول دیگر با شنیدن صدای اذان ) بر جرثقیل مستقر بر بالای برج میلاد نشسته بود ... همینجا بود که ناگهان فیلم شهر فرشتگان به خاطرم آمد ... هرچند در آن فیلم ما با فرشتگان سر و کار داشتیم ( و البته فرشته آرتیست فیلم هم با روحها ) ، اما موضوع جالب ، تشابه ایده های آن فیلم با ایده های حلقه سبز است و خصوصاً تشابه شخصیت ست ( با بازی نیکلاس کیج ) و روح قصه حاتمی کیا : لباس ردا مانند ، دوست داشتن به نشستن در بلندترین مکان شهر ( ترجیحاً بالای یک جرثقیل) و از همه مهمتر سخن گفتن با یک خانم دکتر!!! ...
البته می توان حق داد به سازنده فیلم که چرا روح با یک خانم دکتر حرف می زند ... در فیلم شهر فرشتگان ، نیکلاس کیج مامور بردن ملت به آن دنیا بود ( البته از فرشته بودن راضی نبود و می خواست لمس کردن و حس کردن و این قبیل چیزها را تجربه کند ... بیچاره عاشق هم شده بود !!! ) و خانم دکتر مسئول نگه داشتن آنها در این دنیا ... همان نافهمی علم از عالم بالا ( فکر کنم!!!) اما سؤال بنده اینست : واقعاً نمی شد ایده دیگری جز اینها داد ؟؟؟ ( لابد نشده است دیگر ) ...
اگر فرصت شود دو پست مستقل خواهم داشت از برداشتهایم هم از حلقه سبز و هم از شهر فرشتگان ( خصوصاً این آخری پر است از ایده و حرف و این چیزها) ... با اینحال اجازه دهید نقد را به نسیه ندهیم و نقداً دو بخش که برای من جالب بوده ( واقعاً انتخاب سخته !!!) و بیاد دارم اینجا بیاورم :
مگی ( همان خانم دکتر) و تیم جراحی تلاش می کنند تا مریض را نجات دهند ، در همین حین یکی از تکنسینها به مگی میگه ( می گوید!!!) : مریض داره می ره ... مگی به ست ( که بالای سر مریض و در اتاق عمل هست و ظاهراً منتظر بردن مریض به آن دنیا ) ناگهان نگاه می کند و قاطع جواب می دهد :او هیچ جا نمی ره ....
یک بخش دیگر جایی هست که دختر بچه ای روی تخت بیمارستان هست و مادر و دکترها بالای سر او ، کمی آنطرف تر هم ست و روح بچه رو می بینیم ... او از ست می پرسه : شما خدا هستید ؟؟؟
ست : نه ... ست هستم
ب : کجا می ریم؟؟؟
س : خونه
ب : مامان هم می تونه با ما بیاد ؟؟؟
س: نه
ب: اون اصلاً نمی فهمه
س : به وقتش اون هم می فهمه
* در این پست بنده رکورد استفاده از (( آن )) را شکستم ... دقت کردید؟؟؟
چندین و چند سال پیش فیلمی دیده بودم با نام City of Angels ( شهر فرشتگان) با بازی نیکلاس کیج . حلقه سبز جناب حاتمی کیا و تشابه برخی موارد این مجموعه با آن فیلم ( لااقل برای بنده) باعث شد که این مطلب را بنویسم ...
یکی از دلایلی که بنده را وادار به تماشای مجموعه حلقه سبز می کرد ، علاوه بر آن جناب کارگردان و آن فیلمبردار
ی زیبا و آن موسیقی دبش و آن جلوه های بصری رایانه ای از ماه و ابرها و انعکاس مهتاب بر دریا و ...( هرچند نصفه نیمه ) ، بی شک حسی بود که خصوصاً با دیدن آن روح سرگردان با آن لباسش و حرف زدنش با آن خانوم دکتر ( که البته نیمه دکتر است و مهم اینکه تنها اوست که روح قصه ما را می بیند و لاغیر !!!) در بنده ایجاد می کرد ، گویی جایی دیده ام این صحنه ها را ، آن روح با آن لباسش ، آن خانم دکتر ... آن لباس ... آن خانم دکتر ...آن لباس ... آن خانم دکتر .......امشب ( بر پدر و مادر این فوتبال لعنت ... اَه) ، حین تماشای یکی از صحنه های حلقه سبز بود که ناگهان دوزاریم افتاد که این حس آَشنایی از کجا بر بنده عارض شده ... صحنه ای را بیاد آورید که روح قصه ما ( بعد از یک تحول دیگر با شنیدن صدای اذان ) بر جرثقیل مستقر بر بالای برج میلاد نشسته بود ... همینجا بود که ناگهان فیلم شهر فرشتگان به خاطرم آمد ... هرچند در آن فیلم ما با فرشتگان سر و کار داشتیم ( و البته فرشته آرتیست فیلم هم با روحها ) ، اما موضوع جالب ، تشابه ایده های آن فیلم با ایده های حلقه سبز است و خصوصاً تشابه شخصیت ست ( با بازی نیکلاس کیج ) و روح قصه حاتمی کیا : لباس ردا مانند ، دوست داشتن به نشستن در بلندترین مکان شهر ( ترجیحاً بالای یک جرثقیل) و از همه مهمتر سخن گفتن با یک خانم دکتر!!! ...
البته می توان حق داد به سازنده فیلم که چرا روح با یک خانم دکتر حرف می زند ... در فیلم شهر فرشتگان ، نیکلاس کیج مامور بردن ملت به آن دنیا بود ( البته از فرشته بودن راضی نبود و می خواست لمس کردن و حس کردن و این قبیل چیزها را تجربه کند ... بیچاره عاشق هم شده بود !!! ) و خانم دکتر مسئول نگه داشتن آنها در این دنیا ... همان نافهمی علم از عالم بالا ( فکر کنم!!!) اما سؤال بنده اینست : واقعاً نمی شد ایده دیگری جز اینها داد ؟؟؟ ( لابد نشده است دیگر ) ...
اگر فرصت شود دو پست مستقل خواهم داشت از برداشتهایم هم از حلقه سبز و هم از شهر فرشتگان ( خصوصاً این آخری پر است از ایده و حرف و این چیزها) ... با اینحال اجازه دهید نقد را به نسیه ندهیم و نقداً دو بخش که برای من جالب بوده ( واقعاً انتخاب سخته !!!) و بیاد دارم اینجا بیاورم :
مگی ( همان خانم دکتر) و تیم جراحی تلاش می کنند تا مریض را نجات دهند ، در همین حین یکی از تکنسینها به مگی میگه ( می گوید!!!) : مریض داره می ره ... مگی به ست ( که بالای سر مریض و در اتاق عمل هست و ظاهراً منتظر بردن مریض به آن دنیا ) ناگهان نگاه می کند و قاطع جواب می دهد :او هیچ جا نمی ره ....
یک بخش دیگر جایی هست که دختر بچه ای روی تخت بیمارستان هست و مادر و دکترها بالای سر او ، کمی آنطرف تر هم ست و روح بچه رو می بینیم ... او از ست می پرسه : شما خدا هستید ؟؟؟
ست : نه ... ست هستم
ب : کجا می ریم؟؟؟
س : خونه
ب : مامان هم می تونه با ما بیاد ؟؟؟
س: نه
ب: اون اصلاً نمی فهمه
س : به وقتش اون هم می فهمه
* در این پست بنده رکورد استفاده از (( آن )) را شکستم ... دقت کردید؟؟؟

1 comment:
hagheye sabz tamum shod....
az matalebi ke dar morede halgheye sabz minevisi khosham miyad...
..._nz19
Post a Comment