جناب حافظ ، نوزاد سخنگو و شمارش جوجه ها !!!
مطلبی که می خوانید همه مرتبط به پایان آذرماه است ... خصوصاً نتیجه پیش گویی نوزاد سخنگو را هم در پایان مطلب آورده ام ...
همه چیز از جمعه شب شروع شد که دوست بنده تلفنی گفت : " شب چله یا یلدا که آخرم نفهمیدم کدومه مبارک " . البته تقویم دیواری نسبتاً بزرگی بر دیوار اتاقم نصب است با شماره هایی بسیار بزرگ . یعنی می دانستم چله فردا شب است ، ولی نمی دانم چرا اعتماد کردم به حرف دوستم و بنا را بر این گذاشتم که شب چله همان شب است ( و نه دیشب ) . خلاصه من و یکی از اعضای خانواده افتادیم به جان دیوان حافظ و حالا فال نگیر و کی فال بگیر ؛ هی گفتیم ای حافظ شیرازی تو کاشف هر رازی ... و هی فال گرفتیم .... چه شعرهایی هم می آمد ... هزارتا الهی قمشه ای هم نمی توانستند این شعرها را ربط بدهند به نیتهای من و آن عضو دیگر خانواده ام ... از زر و سیم می آمد تا خط رخ یار و شراب و مستی و این حرفها ... خلاصه هی فال گرفتیم و هی اینجور شعرها آمد ... جالب اینکه من چون اصولاً بطور سالیانه و آنهم به دلایلی مثل فال گرفتن خدمت جناب حافظ و همکارانشان شرفیاب می شوم ، بدلیل میزان تبحر در خواندن اشعار ، ارکان اشعار را زیر و زبر می کنم و عروض شعرها با سواد من پشت و رو می شود ... خلاصه مطلب اینکه ، افسردگی حاد گرفتیم و گفتیم خیر است دیگر ... خیر است !!!
خلاصه آن شب نشستم و روی پروژه ای که قرار بود تا روز شنبه تکمیل شده تحویل دهم کار کردم... شما حساب کنید کاری را که باید دست کم در یک هفته انجام داد من از ساعت دوازده شب ( نیمه شب ) تا پنج و شش صبح به یک جاهایی رساندم ... ( البته آدم دقیقه نودی نیستم ولی هفته پرمشغله ای داشتم و تکمیل این پروژه هم به همین دلیل عقب افتاد )
صبح هم که بطور سینه خیر ( بدلیل خستگی ناشی از دیشب ) به بانک رفتم ( آنهم کی ؟؟؟ در شلوغ ترین روز ماه و شلوغ ترین روز هفته ) و حتماً حدس می زنید که کی کار بانکی ام تمام شد ...
و اما دیشب هم شب یلدا بود و از شما چه پنهان بدلایلی ( که ذکر شد ) بنده از ساعت هفت شب تا ده صبح فردا ( یعنی امروز ) تخت خوابیدم ... نه فال گرفتم و نه هندوانه و آجیل صرف نمودم و نه کار دیگری... گفتم آجیل یادم آمد که دیروز ملت صف کشیده بودند جلوی یکی از آجیل فروشی های معتبر شهر ما و آجیل می خریدند ... البته وضع مالی ملت خراب است ولی با اینحال دلشان خوش است به همین چیزها دیگر بندگان خدا ... دیروز پریروز هم یکی از مقامات می گفت : مردم باید خودشان چیزهای باستانی ( مثلاً شب چله ) را حفظ کنند ... این مقام ظاهراً خبر ندارد که این شب چله را هم همسایگان ما بنام خود ثبت کرده اند ( مثل مولانا و ابو علی سینا و بقیه موارد )
اما دیروز اواخر آذرماه هم بود و اگر یادتان باشد چند وقت پیش نوزادی سخنگو در بیمارستان آریا اعلام کرده بود که یک سلسله بد بختی بر سر ملت گیلان می آید ... الان که من این مطلب را می نویسم گیلانی ها سر حال هستند و من موردی نمی بینم ... البته درست بیست و هفتم آذر ماه ، یعنی همان روزی که کوچولوی سخنگو پیش بینی کرده بود از نیمه روز یک برفی شروع به بارش کرد ولی خطرساز نشد ( از شما چه پنهان برف که شروع شد حسابی تن و بدن من از ترس لرزید ... )
خلاصه اینکه این آخر پاییزی آنقدر سرم شلوغ بود که یادم رفت تعداد جوجه ها را بشمارم ... شما وقت کردید ؟؟؟
مطلبی که می خوانید همه مرتبط به پایان آذرماه است ... خصوصاً نتیجه پیش گویی نوزاد سخنگو را هم در پایان مطلب آورده ام ...
همه چیز از جمعه شب شروع شد که دوست بنده تلفنی گفت : " شب چله یا یلدا که آخرم نفهمیدم کدومه مبارک " . البته تقویم دیواری نسبتاً بزرگی بر دیوار اتاقم نصب است با شماره هایی بسیار بزرگ . یعنی می دانستم چله فردا شب است ، ولی نمی دانم چرا اعتماد کردم به حرف دوستم و بنا را بر این گذاشتم که شب چله همان شب است ( و نه دیشب ) . خلاصه من و یکی از اعضای خانواده افتادیم به جان دیوان حافظ و حالا فال نگیر و کی فال بگیر ؛ هی گفتیم ای حافظ شیرازی تو کاشف هر رازی ... و هی فال گرفتیم .... چه شعرهایی هم می آمد ... هزارتا الهی قمشه ای هم نمی توانستند این شعرها را ربط بدهند به نیتهای من و آن عضو دیگر خانواده ام ... از زر و سیم می آمد تا خط رخ یار و شراب و مستی و این حرفها ... خلاصه هی فال گرفتیم و هی اینجور شعرها آمد ... جالب اینکه من چون اصولاً بطور سالیانه و آنهم به دلایلی مثل فال گرفتن خدمت جناب حافظ و همکارانشان شرفیاب می شوم ، بدلیل میزان تبحر در خواندن اشعار ، ارکان اشعار را زیر و زبر می کنم و عروض شعرها با سواد من پشت و رو می شود ... خلاصه مطلب اینکه ، افسردگی حاد گرفتیم و گفتیم خیر است دیگر ... خیر است !!!
خلاصه آن شب نشستم و روی پروژه ای که قرار بود تا روز شنبه تکمیل شده تحویل دهم کار کردم... شما حساب کنید کاری را که باید دست کم در یک هفته انجام داد من از ساعت دوازده شب ( نیمه شب ) تا پنج و شش صبح به یک جاهایی رساندم ... ( البته آدم دقیقه نودی نیستم ولی هفته پرمشغله ای داشتم و تکمیل این پروژه هم به همین دلیل عقب افتاد )
صبح هم که بطور سینه خیر ( بدلیل خستگی ناشی از دیشب ) به بانک رفتم ( آنهم کی ؟؟؟ در شلوغ ترین روز ماه و شلوغ ترین روز هفته ) و حتماً حدس می زنید که کی کار بانکی ام تمام شد ...
و اما دیشب هم شب یلدا بود و از شما چه پنهان بدلایلی ( که ذکر شد ) بنده از ساعت هفت شب تا ده صبح فردا ( یعنی امروز ) تخت خوابیدم ... نه فال گرفتم و نه هندوانه و آجیل صرف نمودم و نه کار دیگری... گفتم آجیل یادم آمد که دیروز ملت صف کشیده بودند جلوی یکی از آجیل فروشی های معتبر شهر ما و آجیل می خریدند ... البته وضع مالی ملت خراب است ولی با اینحال دلشان خوش است به همین چیزها دیگر بندگان خدا ... دیروز پریروز هم یکی از مقامات می گفت : مردم باید خودشان چیزهای باستانی ( مثلاً شب چله ) را حفظ کنند ... این مقام ظاهراً خبر ندارد که این شب چله را هم همسایگان ما بنام خود ثبت کرده اند ( مثل مولانا و ابو علی سینا و بقیه موارد )
اما دیروز اواخر آذرماه هم بود و اگر یادتان باشد چند وقت پیش نوزادی سخنگو در بیمارستان آریا اعلام کرده بود که یک سلسله بد بختی بر سر ملت گیلان می آید ... الان که من این مطلب را می نویسم گیلانی ها سر حال هستند و من موردی نمی بینم ... البته درست بیست و هفتم آذر ماه ، یعنی همان روزی که کوچولوی سخنگو پیش بینی کرده بود از نیمه روز یک برفی شروع به بارش کرد ولی خطرساز نشد ( از شما چه پنهان برف که شروع شد حسابی تن و بدن من از ترس لرزید ... )
خلاصه اینکه این آخر پاییزی آنقدر سرم شلوغ بود که یادم رفت تعداد جوجه ها را بشمارم ... شما وقت کردید ؟؟؟

1 comment:
آرش جان کلی خندیدم از دستت . مخصوصا وقتی که دیدم شب یلدا رو در تخت گرم و نرمت گذروندی . راستش رو بخواهی ما هم اینسر دنیا شب یلدایی نداشتیم نه هندوانه ایی بود و نه اناری ...تازه به جای آجیل هم خودم یه چیزی سرهم کرده بودم که راستش به خودم هم برخورد که اسمش رو بذارم آجیل مشکل گشا ...البته ما غربتی ها به این بی شب یلدایی , بی عیدی و بی خیلی چیزهای دیگه عادت کردیم . و ککمان هم تا به حال نگزیده . آخر پاییزی هم جوجه ایی پیدا نکردیم که بشماریم, خلاصه نه فقط در غربت بلکه از مرحله هم پرت پرتیم . سبز باشی .
Post a Comment