Saturday, March 07, 2009

تکریم ارباب رجوع با کُشتی !!!

امروز قسمت شد تا بطور اساسی در خدمت بانک باشم . بنده از صبحِ کله سحر توی بانک بودم تا اذان ظهر ( بلکه هم بیشتر !!!) و در این مدت مثل توپ فوتبال ( و چه بسا راگبی که با یک بار زمین خوردن چندین معلق جانانه هم در آسمان می زند )  از این بانک به آن بانک و از آن یکی به این یکی در کش و قوس ... خلاصه یک تور کامل بین بانکی داشتم که جای شما خالی....

یکی از این بانکها ( که برای حفظ آبرویشان اسم بانک را نمی برم ) اعصاب آدم را حسابی خط خطی می کند (  دلم راضی نمی شه بذارید یک راهنمایی کنم : همون بانکی که جلوی هر باجه صندلی می ذاره واسه مشتری و پیچ و مهره مغز مشتری رو اساسی باز می کنه ... ) این بانک فضای آرامش بخشی دارد که یکی از دلایل خرد شدن اعصاب آدم همین فضای بیش از حد آرام آن است ، با خودتان می گویید : " هی پسر یه جای کار ایراد داره !!! " . رفتار کارمندان بانک خصوصاً آنهایی که پشت باجه ها هستند خیلی خیلی احترام آمیز است ، پشت باجه که نشستی ، مفهوم تکریم ارباب رجوع را با تمام سلول هایت احساس می کنی؛ بلاتشبیه انگار نشسته ای و با دوست دختر نداشته ات در یکی از کافه های با کلاس بالاشهری حرف می زنی ، یعنی شما از اول این حس را نداری ، کارمند بانک کاری می کند که این حس به شما دست بدهد !!! خلاصه آنقدر جالب با شما رفتار می کنند که دلتان نمی خواهد  از بانک بیرون بیایید، فقط دوست دارید پول بریزید توی حساب ، هی پول هی  پول هی پول ... خلاصه با بی میلی و با سلام و صلوات متصدی باجه  که شما را به بیرون راهنمایی می کند،  بیرون می آیید و تازه می فهمید که همه پولتان را با کمال میل داده اید به متصدی خوش رو و زیباروی باجه و چیز  قابل عرضی توی جیب مبارکتان باقی نمانده !!!

دستگاه نوبت دهی این بانک هم که دیگر محشر است : زیر شماره نوبت ، ساعت و تاریخ دارد و زمان تقریبی انتظار را هم نوشته ، جالب اینکه زمانَ یک ساعت بعد را زده و جالب تر اینکه زمان انتظار را زده صفر دقیقه ... بد نیست بدانید که بنده حدود چهل دقیقه در انتظار بودم ( معنی صفر را هم فهمیدیم ) ... در این مدت چاره ای نبود جز دیدن تلویزیون بانک که مسابقه کشتی نشان می داد ...

یک بانک دیگر  ( که برای حفظ آبرویشان اسم بانک را نمی برم و هیچ راهنمایی هم نمی کنم) هم بقول امروزی ها روی نِروِ آدمیزاد است اساسی ... از یقه باز  متصدی باجه که بگذریم لحن صحبتش می کُشد آدم را : "بده ببینم اونو "  خلاصه دادیم اونو و کارمان راه افتاد و آمدیم بیرون ... در حال فرار بودم که دیدم تلویزیون بانک دارد مسابقه کشتی نشان می دهد ... توضیح اینکه درب این بانک چشم الکترونیک ندارد و ممکن است شما هم به هوای اینکه چشم الکترونیک دارد در حین فرار با مغز بروید توی شیشه و اسباب خنده عده ای شوید ( من با این بانک خصوصاً مشکل جدی دارم ... بعداً عرض می کنم !!! )

بانک بعدی ، اِی ی ی ... بدک نیست ، چیزی است بین این و آن ، برای مشتری صندلی نمی گذارند و کاپوچینو نمی دهند ، ولی یقه شان هم باز نیست و مجبور نیستید در حال فرار بروید توی شیشه!!! قابل تحمل اند ...  ولی هزار ماشاءالله حسابی شلوغ است دستگاه نوبت بده اش خراب است و باید با زور بازو رفت و نوبت گرفت ... می چپانیم خودمان را توی نوبت و می نشینیم تا نوبتمان بشود ... چاره ای نیست جز اینکه یا ملت را نگاه کنیم ( که تقریباً دو دسته اند : یا چکشان برگشت خورده یا آمده اند چک یک بنده خدایی را برگشت بزنند !!! ) یا تلویزیون ببینیم و همانطور که حتماً حدس زده اید تلویزیون بانک، مسابقه کشتی نشان می دهد ...

نتیجه اخلاقی اینکه بانکدارهای عزیز هیچی سرشان نشود این یک قلم را می دانند که ملت ،کشتی خیلی دوست دارند و در نتیجه پخش زنده کشتی برای مشتری را بر هر چیزی مقدم می دانند ... نتیجه از این اخلاقی تر ؟؟؟


1 comment:

Anonymous said...

من هم برای اولین بار خوش آمد میگم ...
راستش موقع نوشتن به این فکر میکردم که کلا کسی که اسمش رو گذاشتیم شهید یعنی کسی که با اعتقاد قلبی وارد میدون شده ... نه کسانی که به قولی با مامانشون دعواشون شده بود و قهر کردند و رفتند پشت سنگر ها و بنا به اتفاق کشته شدند!