مقدمه یک سخنرانی اتوبوسی !!!
امروز از تهران که بر می گشتم، سوار اتوبوسی بودم که راننده جوان و بد اخمی داشت ... از شاگرد راننده که با دو خانمی که سر و گوششان با فرکانس بسیار بالایی و بطور بسیار مزخرفی می جنبید سرگرم بود که بگذریم ، خود راننده مشخص بود توی لک است و حسابی درگیر خودش ! اتفاقی افتاد و باعث شد راننده کم حرف ما حسابی به حرف بیاید ...
ماجرا از آنجایی شروع شد که اتوبوس ، میدان جانبازان رشت نگه داشته بود تا عده ای از مسافران که رشتی بودند پیاده شوند... بین مسافران مرد مسنی هم بود ( زیاد مسن نه ! ولی مویی سپید کرده بود ) که آمد جلوی اتوبوس و ضمن اعتراض به این که «شما قرار بوده من رو فلان شهر ببرید چرا رشت پیاده می کنید » از راننده خواست هزار تومان باقی مانده کرایه اش را بدهد ... راننده هم در جواب گفت « ما قرار نبوده بریم فلان شهر و ... » مسافر هم از کوره در رفت و گفت « من رو به زور سوار کردی و گفتی که می برمت فلان شهر جابجات می کنم » چه درد سرتان بدهم یک چند دقیقه ای بر همین منوال گذشت تااینکه مسافر ادعا کرد اطلاعاتی است و کارتکی در آورد از جیبش و تهدید کرد که راننده را به خاک سیاه می نشاند آنچنانکه برود آسمان و با برف سال آینده بیاید زمین ( نقل به مضمون ) ... راننده بد اخم ما هم البته زرنگ بود و از مسافر خواست تا کارت را نشان دهد و مسافر هم گفت « کارت رو چرا نشون بدم ؟ » خلاصه جر و بحثی شد و مسافر حسابی دور برداشت و راننده آرامتر بود و فقط یک خرده ای جا خورده بود ؛ شاگرد هم به حرف آمد و از مسافر شاکی پرسید « این جای خسته نباشید شماست ؟؟؟ » ( نه بابا این شاگرد هم یک چیزهایی بلده ها !!! ) ...
نهایت این شد که راننده هزار تومان از جیبش در آورد و دور فرمان ماشین و سر خودش گرداند و داد به مسافر : « این صدقه سر خودم و بچه هام !!! » ... از رشت که آمدیم بیرون تا خود کوچصفهان ( شاید هم کمی آنطرف تر ) بحث راننده و شاگرد و یک آدم دیگری که بنظر راننده بود ولی خیلی درب و داغان تر از این بود که بنشیند پشت رل اتوبوس ( معتاد بود بگمانم ) همین جناب مسافر بود ، اینکه آقای راننده کار بزرگی کرد و اینها دزد هستند و هزار تومان چیزی نیست اینها بیشترش را دزدیدند اینکه راننده در روزنامه ای خوانده یک کسی یک میدان چاه نفتی به ارزش صد و شصت میلیارد تومان را فروخته و پولش را به جیب زده و از این حرفها... راننده که حسابی دلش خون بود شروع کرد به صحبت کردن و این صحبتها برای من بسیار جالب بود آنقدر جالب که می خواهم در پست بعدی به آنها بپردازم ....
امروز از تهران که بر می گشتم، سوار اتوبوسی بودم که راننده جوان و بد اخمی داشت ... از شاگرد راننده که با دو خانمی که سر و گوششان با فرکانس بسیار بالایی و بطور بسیار مزخرفی می جنبید سرگرم بود که بگذریم ، خود راننده مشخص بود توی لک است و حسابی درگیر خودش ! اتفاقی افتاد و باعث شد راننده کم حرف ما حسابی به حرف بیاید ...
ماجرا از آنجایی شروع شد که اتوبوس ، میدان جانبازان رشت نگه داشته بود تا عده ای از مسافران که رشتی بودند پیاده شوند... بین مسافران مرد مسنی هم بود ( زیاد مسن نه ! ولی مویی سپید کرده بود ) که آمد جلوی اتوبوس و ضمن اعتراض به این که «شما قرار بوده من رو فلان شهر ببرید چرا رشت پیاده می کنید » از راننده خواست هزار تومان باقی مانده کرایه اش را بدهد ... راننده هم در جواب گفت « ما قرار نبوده بریم فلان شهر و ... » مسافر هم از کوره در رفت و گفت « من رو به زور سوار کردی و گفتی که می برمت فلان شهر جابجات می کنم » چه درد سرتان بدهم یک چند دقیقه ای بر همین منوال گذشت تااینکه مسافر ادعا کرد اطلاعاتی است و کارتکی در آورد از جیبش و تهدید کرد که راننده را به خاک سیاه می نشاند آنچنانکه برود آسمان و با برف سال آینده بیاید زمین ( نقل به مضمون ) ... راننده بد اخم ما هم البته زرنگ بود و از مسافر خواست تا کارت را نشان دهد و مسافر هم گفت « کارت رو چرا نشون بدم ؟ » خلاصه جر و بحثی شد و مسافر حسابی دور برداشت و راننده آرامتر بود و فقط یک خرده ای جا خورده بود ؛ شاگرد هم به حرف آمد و از مسافر شاکی پرسید « این جای خسته نباشید شماست ؟؟؟ » ( نه بابا این شاگرد هم یک چیزهایی بلده ها !!! ) ...
نهایت این شد که راننده هزار تومان از جیبش در آورد و دور فرمان ماشین و سر خودش گرداند و داد به مسافر : « این صدقه سر خودم و بچه هام !!! » ... از رشت که آمدیم بیرون تا خود کوچصفهان ( شاید هم کمی آنطرف تر ) بحث راننده و شاگرد و یک آدم دیگری که بنظر راننده بود ولی خیلی درب و داغان تر از این بود که بنشیند پشت رل اتوبوس ( معتاد بود بگمانم ) همین جناب مسافر بود ، اینکه آقای راننده کار بزرگی کرد و اینها دزد هستند و هزار تومان چیزی نیست اینها بیشترش را دزدیدند اینکه راننده در روزنامه ای خوانده یک کسی یک میدان چاه نفتی به ارزش صد و شصت میلیارد تومان را فروخته و پولش را به جیب زده و از این حرفها... راننده که حسابی دلش خون بود شروع کرد به صحبت کردن و این صحبتها برای من بسیار جالب بود آنقدر جالب که می خواهم در پست بعدی به آنها بپردازم ....

No comments:
Post a Comment