Monday, April 27, 2009

مقدمه یک سخنرانی اتوبوسی !!!

امروز از تهران که بر می گشتم، سوار اتوبوسی بودم که راننده جوان و بد اخمی داشت ... از شاگرد راننده که با دو خانمی که سر و گوششان با فرکانس بسیار بالایی و بطور بسیار مزخرفی می جنبید سرگرم بود که بگذریم ، خود راننده مشخص بود توی لک است و حسابی درگیر خودش ! اتفاقی افتاد و باعث شد راننده کم حرف ما حسابی به حرف بیاید ...

ماجرا از آنجایی شروع شد که اتوبوس ، میدان جانبازان رشت نگه داشته بود تا عده ای از مسافران که رشتی بودند پیاده شوند... بین مسافران مرد مسنی هم بود ( زیاد مسن نه ! ولی مویی سپید کرده بود ) که آمد جلوی اتوبوس و ضمن اعتراض به این که «شما قرار بوده من رو فلان شهر ببرید چرا رشت پیاده می کنید » از راننده خواست هزار تومان باقی مانده کرایه اش را بدهد ... راننده هم در جواب گفت « ما قرار نبوده بریم فلان شهر و ... » مسافر هم از کوره در رفت و گفت « من رو به زور سوار کردی و گفتی که می برمت فلان شهر جابجات می کنم » چه درد سرتان بدهم یک چند دقیقه ای بر همین منوال گذشت تااینکه مسافر ادعا کرد اطلاعاتی است و کارتکی در آورد از جیبش و تهدید کرد که راننده را به خاک سیاه می نشاند آنچنانکه برود آسمان و با برف سال آینده بیاید زمین ( نقل به مضمون ) ... راننده بد اخم ما هم البته زرنگ بود و از مسافر خواست تا کارت را نشان دهد و مسافر هم گفت « کارت رو چرا نشون بدم ؟ » خلاصه جر و بحثی شد و مسافر حسابی دور برداشت و راننده آرامتر بود و فقط یک خرده ای جا خورده بود ؛ شاگرد هم به حرف آمد و از مسافر شاکی پرسید « این جای خسته نباشید شماست ؟؟؟ » ( نه بابا این شاگرد هم یک چیزهایی بلده ها !!! ) ...

نهایت این شد که راننده هزار تومان از جیبش در آورد و دور فرمان ماشین و سر خودش گرداند و داد به مسافر : « این صدقه سر خودم و بچه هام !!! » ... از رشت که آمدیم بیرون تا خود کوچصفهان ( شاید هم کمی آنطرف تر ) بحث راننده و شاگرد و یک آدم دیگری که بنظر راننده بود ولی خیلی درب و داغان تر از این بود که بنشیند پشت رل اتوبوس ( معتاد بود بگمانم ) همین جناب مسافر بود ، اینکه آقای راننده کار بزرگی کرد و اینها دزد هستند و هزار تومان چیزی نیست اینها بیشترش را دزدیدند اینکه راننده در روزنامه ای خوانده یک کسی یک میدان چاه نفتی به ارزش صد و شصت میلیارد تومان را فروخته و پولش را به جیب زده و از این حرفها... راننده که حسابی دلش خون بود شروع کرد به صحبت کردن و این صحبتها برای من بسیار جالب بود آنقدر جالب که می خواهم در پست بعدی به آنها بپردازم ....

No comments: