Monday, December 19, 2005


گداي سر چراغ قرمز !!!( با اندكي تلخيص بدليل طولاني بودن)

... خلاصه به هر كلكي و به هر قيمتي و باصطلاح خودمون به هر بدبختي كه هست ، ليسانسه رو مي گيريم ، خب تفاوت تو از همينجاست كه با بقيه مشخص ميشه ، تو بايد بري سر كار ( اگه سرباز نباشي و صد البته اگه سوداي فوق و دكترا نداشته باشي!!!) ، البته احتمالاً تو حين درس خوندن هم دنبال كار بودي و شايد كار هم مي كردي ، فعلاً بحث ما اون نيست... خب حالا تو مي خواي چي كار كني ؟ يكم فكر مي كني ، درسته ، كاري كه به ... به چي اي خدا ، آهان به پرستيژت بخوره ، مي گردي ، خب اوضاع زيادم خوب نيست ، راستش رو بخواين اوضاع اصلاً خوب نيست ، اونچيزي كه تو مي بيني با اونچيزي كه تو ذهنت بوده تومني هفت صنار فرق داره ، يه جايي ايراد داره ، شايد تو حساب كتابت ايراد داشته ، شايد تو اصلاً تو اين جامعه درست حسابي زندگي نكردي ، آره خب، يه چيزي كه هست اينه كه لااقل تو ايران اكثر ما تو خواب و رويا بزرگ مي شيم ، هرچند بعضي هم با كابوس بزرگ مي شن ،ولي در كل كمتر اتفاق مي افته كه با واقعيت و درك اونچه كه اطراف ما مي گذره بزرگ شيم ، اگه خوش شانس باشيم بهترين سالهاي زندگيمون رو تو يه نظام آموزشي مسخره دست و پا مي زنيم ، اگه بچه مثبت باشيم در سالهاي سوم دبيرستان و پيش دانشگاهي (كه قسمتي از همون بهترين سالهاي عمر ماست ) ضمن به تعليق در آوردن زندگي عاديمون يه هدف جلومون مي ذاريم كه همانا دانشگاه باشه و به كمتر از شريف و با يك درجه تخفيف خواجه نصير هم راضي نمي شيم ، تمام زندگي رو فداي اون هدف مي كني ، همه چيز رو ، … ولي نتيجه نمي گيري ، يعني مي گيري ، ولي نه اون چيزي كه مي خواستي ، سر خورده مي شي ، بي تفاوت مي شي... ولي بايد بجنگي ديگه...خب، پس مي جنگي به اميد فرداي بهتري.... بخودت نگاه مي كني ، راضي نيستي ، دقيقاً اون چيزي كه مي خواستي نشدي ، ولي اي ، بدك نيست ، مي گن انسان به اميد زنده س ، پس باز هم به اميد فردايي بهتر.....
مي ري دنبال كار ، خب اينجا پارتي مي خواد ، اونجا هم پارتي مي خواد، خب اين يكي قبول مي كنه بري مصاحبه ، يه باره ، دوباره ،سه باره رد مي شي ، تو كه همه چيز رو درست جواب دادي ، پرس و جو مي كني ، اوضاع دستت مي ياد ، برا مصاحبه كه مي ري بايد يقه پيراهنت رو مثل برادرا ببندي ، ريش بذاري و عطر مشهدي بزني ، تسبيح هم بد نيست دستت باشه ، واي خدايا اينا خدا پرستن يا بت پرست ؟ با سه چهارتا شاخ رو سرت مي ري خونه تون ، مي گي اوكي !!! بازم مي گردم ، از همين فردا صبح ... خب يه كاري پيدا شد ، بايد تو يه پروژه آب ببندي ، بايد زيردست يه نفر باشي كه هر چند واسه خودش شخصيتيه ، ولي تو حس مي كني كه اين حق رو نداره كه........ خوشت نمياد ، مي گن سرت باد داره ، بذار بگن ، من زير بار نمي رم...
نگاه مي كني به اطرافت ، اگه كار اداري بخواي يا كار تو يه موسسه يا شركت ( دولتي يا غير دولتي) بايد با قانون كوتوله پروري كنار بياي ، من شخصاً از اين يكي متنفرم ، بحدي كه گدايي سر چراغ قرمز رو به اون ترجيح مي دم ، البته بايد با يه چيزاي ديگه اي هم كنار بياي كه بماند.... اگه بخواي آزاد كار كني هم مشكلاتت هفتصد هشتصد برابره...
البته اين كه مي گن كار هست و بايد آدم كار كردن باشي يه جورايي درسته ، ولي من يكي فعلاً ، البته فعلاً از خوردن مال حروم بيزارم ، نه من كه همه قاعدتاً اينجورين ، يعني اينجور بگم كه من در مرحله بيزاري از خوردن مال حروم بسر مي برم ، چه بسا در آينده اي نچندان دور در مسير تكاملي خودم!!! به جمع حروم خورهاي روزگار بپيوندم ، ولي خوشبختانه يا متاسفانه در حال حاضر از خوردن حق مردم ، از كلاه گذاشتن سر ملت و از يكسري چيزاي ديگه متنفرم ، از خيلي چيزاي ديگه، خيلي ها لذت مي برن ، ولي من يكي شرمنده ، خيلي خيلي شرمنده........
خب چراغ قرمز شد ، شرمنده ، بايدبرم به كارم برسم و به مشتريام ، ولي اينو بگم ها : من يه فكرايي براي اين موضوع دارم ، افكار بزرگي كه بوقتش مي گم بهتون ، شايد تو يه چراغ سبز!!! ديگه ، ولي فعلاً بايد بسازيم ، نه؟؟؟.................

1 comment:

Anonymous said...

ye vagheyat ama mesle hamashon talkh talkhe talkh
omidvaram male harom be zendegit hich vaght nayad chon be tooee ke ienghadr hasasi zarbeye badi mizane
kar peida shod shirini yadet nare :D