آن شربت و دعاي نا تمام من
امشب شب عاشوراست ، هوا گرفته ، بدش هم نمياد بباره ، هواي زمستونه ديگه !!! در كل از اون هواهاست كه خيلي دوست دارم ، آسمون قرمزه قرمزه ...
از جلوي يه آهنگري رد مي شم ... ملت دارن قمه هاشون رو تيز مي كنن تا يواشكي يه گوشه بشينن و نذرشون رو ادا كنن ، آخه از شما چه پنهون قمه زدن اينجا ممنوعه ، ما كه فلسفه قمه زدن رو نفهميديم ، هركي مي دونه بسم الله !!! به ما هم بگه ياد بگيريم ...
امشب علاوه بر قمه زدن بازار يه چيز ديگه هم داغه ... چهل منبر ، فكر نمي كنم جاي ديگه اي چهل منبر رسم باشه ، ملت وقتي نذرشون ادا شد ، بايد شمع تو آتيش بندازن و و خرما پخش كنن ، حالا يه عده نذر مي كنن كه دم در خونه شون منبر بپا كنن ، بعضي هم نذر مي كنن كه چهل تا منبر رو برن ، البته بعضي ها بجاي چهل منبر ، فقط هفت منبر نذر مي كنن ، منبر هم به ظرفهاي آتشي گفته مي شه كه روي چهارپايه اي چيزي مي ذارن و همونطور كه گفتم يا يه عده مي ذارن دم در خونشون يا دم مسجدها ، در هر صورت معمولاً يه سيني بزرگه كه آتش توش روشنه و كنارش هم برنج و خرما و از اين چيزها مي ذارن ، كسي كه مياد شمعش رو ميندازه تو آتش يه كمي از برنج رو بعنوان تبرك بر مي داره ، البته اين رسم خيلي سفت و سخته و قوانين خاصي داره ، از مهمترينشون هم اينه كه كسي كه داره چهل منبر ميره اصلاً نبايد حرف بزنه ، ناگفته نماند كه قيمت خرما و شمع در اين شب و يكي دو شب قبلش نرخ خون ميشه !!! البته توضيح كامل اين رسم وقت مي بره ، پس به همين بسنده مي كنم ، اما موضوع جالبتري كه بچشم مياد حضور فعال جوانان ، از جمله دانشجويان دختر وپسر تو اين مراسم هست كه ديگه تو اين يكي دوساله حسابي سنگ تموم گذاشتن ، باورتون نميشه كه چه تيپهايي با چه سر و وضعي ميان چهل منبر ، حالا نمي دونم نذرشون چيه ، ازدواج ، شايدم اينكه اين ترم مشروط نشن ، نمي دونم ، ولي در هر حال همين حضورشون بازم جاي اميدواريه ، نشون ميده كه ... اصلاً بگذريم...
آسمون شروع كرده به باريدن ، منم راهم رو كج كردم بطرف خونه ...
دسته ها و هيئت ها دارن آماده مي شن ، راستش من ديگه اون حس و حال هميشگي رو ندارم كه وايستم تا نصفه شب دسته ببينم ، يادمه كوچيك كه بودم چقدر مشتاق بودم كه كرب زنها رو ببينم و صداي كرنا ها رو بشنوم ، واقعاً شنيدن صداي همزمان بهم خوردن كربها و حركت همزمان كرب زنها كه بيشتر شبيه رقص بود تا عزاداري حس وحال خوبي داشت ، البته اينكه مي گم رقص ، منظورم پايكوبي نيست ، بيشتر منظورم حركت ريتميك و هماهنگ هستش ، اينم بگم كه بخاطر همين حالت ريتميك ، يه مدتي كرب زني اينجا ممنوع بود ، الان ديگه از اون كرب زني با حرارت اون سالها هم خبري نيست ، نمي دونم ، انگار سر همه چيز يه بلايي اومده ، حتي سر كرب ...در هر صورت الان ترجيح مي دم برم خونه ...
از جلوي يكي از منبرها رد مي شم ، يه نفربه من شربت تعارف مي كنه ، چشمهام رو مي بندم و دعا مي كنم ، تازه اين موقع هست كه آدم مي فهمه چقدر دعا و آرزو داره ، تازه مي فهمه كه چه چيزهايي هست كه هنوز از خدا نخواسته يا اگه خواسته هنوز بهش نرسيده ، مي فهمه كه چه چيزهايي مي خواسته و فرصتش نبوده كه از خدا بخواد ، آخه مي دونيد ، آدم ممكنه تو يه چيزايي حسابي تنبلي كنه ، حتي توي دعا كردن ، امان از روزمرگي ، خلاصه نمي دونم چه حسي هست تو اين شربت ، اين شربت رو من خيلي دوست دارم ، در هر صورت مجبورم دعا رو نصفه نيمه تموم كنم ، اينجا فرصت كمه ، بايد دعا ها رو گزيده كرد ، بقيه دعاها باشه يه فرصت ديگه ، بازم شكر كه امشب فرصت پيش اومد ، راستي كه اين شربت آدم رو حسابي سبك مي كنه ، راستي كه ما آدمها موجودات عجيبي هستيم ، اينطور نيست؟؟؟

No comments:
Post a Comment