Saturday, May 03, 2008

"سیل های گم شده " یا " آرش باید یک تشت بیابد "

زمستان و پاییز را با سوز و سرما و مقدار زیادی آب ویخ نازل شده از آسمان گذراندیم ، از محل همین چیزها هم بود که فاتحه مرکبات در این طرفها خوانده شد بسلامتی ... گویا در بهار و ظاهراً تابستان هم قرار است از آسمان آتش ببارد و بدین ترتیب برنج هم برود وردست دوستان مرکباتی اش ... البته گهگداری آسمان خیز بر می دارد برای باریدن ولی هرچه زور می زند گویا دهانه اش را با گِل مسدود کرده اند و تا مرز باریدن می رود اما نمی بارد... در این بلاد با آب و هوای مدیترانه ای که مانند لندن ( که کمی با مدیترانه فاصله دارد ) نود و نه درصد و نود و نه صدم درصد روزهای سالش ابریست و بارانی بعید است این اطوارها ... در هر صورت خود من از همین فردا تشتی آماده می کنم و می گذارم زیر ناودان ، به این سد سفید رود و دریایی که چند کیلومتری با ما فاصله دارد و نیز آب و هوای مدیترانه ای هیچ امیدی نیست ... شخصاً باید وارد عمل شد ...

کشور ما هم جمع اضداد است : از یک طرف شش ماه سال چنان از زمین و زمان می بارد که همه چیز را آب می شوید و می برد ، از یک طرف شش ماه دیگر سال چنان نمی بارد که زمین عینِ شیرینی گردویی ترک بر می دارد ... معلوم نیست آبهایی که در یک نیمه سال مانند اقیانوسی بر سر ملت خراب می شوند در نیمه دوم سال بکجا می روند ... نمونه اش همین امسال ، پاییز و زمستان را همچون مسافران کشتی نوح ( بلا تشبیه ) گذراندیم و نیمه دوم را ظاهراً باید مانند قحطی زده ها بگذرانیم ... البته مسؤولین قشنگ ما ، این خراب شدن سیل بر سر ملت در یک نیمه سال و گم شدن آن سیل در نیمه دیگر سال را به قهر طبیعت ، مکافات پروردگار ، گناه ما زمینی ها و نیز صرفه جویی نکردن ملت نسبت میدهند ... جالب است نه ؟؟؟ طبق شنیده های ندیده گویا مسؤول سد سفید رود را ( یا چیزی شبیه این را ) از کار برکنار کرده اند .اگر از دلیل اینکارمی پرسید باید عرض کنم خدمتتان که این جناب از قرار معلوم مسؤول گم شدن سیل های امسال است ... چراکه نمی دانم کجای سد را باید می بسته و نبسته و به همین دلیل سیل های پاییز و زمستان سال هشتاد و شش جملگی رهسپار دریا شده اند ...

از این حرفها که بگذریم باید گفت در حال حاضر که بساط دعا کردن و نماز خواندن برای حل هر مشکل و اشتباهی براه است ، پس چه بهتر که بجای برنامه ریزی و کارشناسی و کمی احساس مسؤولیت ، این کار را هم به نماز و دعا محول کنیم ، از کار فکری و یدی بسیار بهتر است ... پس بخوانید نماز باران را که خداوند بباراند باران رحمتش را بر بدکاران زمین ... البته همه می دانند که این نوعی عوام فریبی پیچیده در زرورق است ... نماز و دعا خوب است اما وقتی برای رفع وظیفه انجام شود به مفت هم نمی ارزد ( قبول ندارید ؟؟؟ ) ... فقدان مدیریت است که ما را وادار می کند برای هر امری دست به آسمان بلند کنیم و از خدا بخواهیم کمکمان کند ... مثل معروفی است که همیشه در گوش ما می خواندند : از شما حرکت ، از خدا برکت

Thursday, May 01, 2008

بیجار خشکی و زندگی با صورت پاک کنها

امشب بعد از مدتها دریچه های آسمان بروی زمین خطاکار باز شد و باران بارید ... بوی نمناکی خاک دیگر بلند شده است ... بویی که برنج کاران عاشق آنند ... پس با خیال راحت برنج بکارید که خدا با شماست !!! شک نکنید ...


شاید تا بحال چگونگی برنج کاری رو ندیده باشید ... کاری بسیار پر زحمت و زجر آور ... جالبه بدونید مردها در شالیزار کار نمی کنند و این وظیفه زن هاست که پاچه شلوار رو بدن بالا و برن داخل گل پر از زالو و خم بشن و دونه دونه نشاها رو بکارن ... دردناکه ...

شنیده های کاملاً واقعی یکم : یه بنده خدایی سر زمین فارغ می شه ، بند ناف رو با سنگ می بره و به کار ادامه می ده !!!

اما شاید بدترین بلایی که می تونه بر سر یه شالیکار بیاد که از شش قلو زاییدن سر زمین هم به مراتب وحشتناک تره " سوختن شالی " هست ... حتی اتفاق افتاده نشاها توی خزانه هم سوختن ...

توضیح یکم : " سوختن " به خشک شدن نشاهای برنج یا ساقه برنج دراثر گرما و بی آبی گفته می شه .

توضیح دوم : "خزانه " جایی هست شبیه یه گلخونه ( از همونایی که با پلاستیک می سازند ) نشاها در خزانه نگهداری می شن تا زمانیکه برای کاشته شدن در زمین آماده بشن .

شنیده های کاملاً واقعی دوم: یکی از آشناها تعریف می کرد در روستاشون یه بنده خدایی ( ظاهراً یه خانوم سرپرست خانواده ) خزانه اش می سوزه ، چنان آه و فغان و گریه و زاری براه می ندازه که اگه بچه اش هم می مرد چنین گریه زاری نمی کرد ... البته اهالی کمکش می کنند و به اندازه وسع کمک می کنند تا خزانه اش رو دوباره پر کنه .

توضیح سوم : " سوختن خزانه " یعنی گرسنگی خانواده صاحبِ اون خزانه به مدت دست کم یکسال!!!

با این توضیحات باید عرض کنم که مدتیست در ولایت چای خیزِ برنج پرور ما آسمان نمی بارد و همین باعث شده ملت ( بطور اخص شالیکاران ) چشم به آسمان بدوزند تا مبادا " بیجار خشکی " بشه و مجبور به دست گرفتن کاسه های گدایی بشن ... همونطور که می دونید شالی و شالیکاری یکی از منابع ارتزاق جمع کثیری از هم ولایتی های ماست و از قضای روزگار ، شالی و شالیکاری وابستگی شدیدی به آب داره ... لازم بذکر هست مسؤولین هم از خیلی وقت پیش زحمت می کشند و با هشدار و بخشنامه و این حرفها در حال آماده سازی ملت هستند ، البته الان به صرافت افتادن که نمی شه کاری کرد و حتی به شالیکاران محترم ( و محترمه ) توصیه می کنند " برنج نکارید " ... این توصیه بنظر اینجانب مسخره ترین توصیه ای هست که تا بحال شنیدم و حتی این قابلیت رو داره تا به عنوان جوک سال انتخاب بشه ... شالیکاری که خرج و مخارجش فقط و فقط از طریق کاشتِ با مشقت برنج و فروش ارزون اون به واسطه ها تامین می شه برنج نکاره چی بکاره ؟؟؟ موز و آناناس خوبه ؟؟؟ مسؤولین ما بجای اینکه حل کننده های خوبی برای مسائل باشند بیشتر پاک کن های خوبی برای صورت مسائل هستند ...

در پست آتی یکم بیشتر موضوع رو کش می دم ... ممنون که دنبال می کنید ...

Wednesday, April 30, 2008

یک تکه بسیار کثیف از ما

“ You can’t find the heart of anything to stick the knife. “

جمله بالا ( که از نظر بنده در رده یک جمله قصار تمام عیار قرار می گیره !!! ) یکی از دیالوگهای فیلم گنگستر آمریکایی هست ... شاید بشه اون رو اینطور ترجمه کرد : " نمی تونی قلب هر چیزی رو پیدا کنی و با خنجر سوراخش کنی " ... همین امروز بود که این فیلم رو دیدم و احتمالاً فردا هم یه جایی روی دیوار پیدا می کنم برای چسبوندن این نوشته تا همیشه جلوی چشمم باشه ... لااقل واسه مدتی که لازمه
....


امروز فرصتی دست داد تا فیلم گنگستر آمریکایی رو ببینم ... بعد از مدتها دوری از فیلمبازی ، دیدن این فیلم بنده رو حسابی سرحال آورد ... بنظرم این فیلم از اون دسته فیلمهایی هست که به یه بار دیدنش می ارزه ... فیلم از همون آغاز ، یعنی زمانیکه لوگوی کمپانی یونیورسال میاد روی تصویر ، با اون موسیقی دبش ( صد در صد موزیک متن این فیلم رو گیر میارم ... شک نکنید !!! ) می گه که " من متفاوتم " و پر بیراه هم نمیگه .... صحنه خشن آغازین که به ما حالی می کنه " با یه دنزل واشنگتن خشن و بد من " روبرو هستیم حرفی واسه گفتن نمی ذاره و به بیننده هشدار می ده : " اگه با این تیریپ فیلم حال نمی کنی باقی فیلم رو نبین داداش !!!... خصوصاً جاهایی که دنزل هست!!! " و اگر بیننده ، اهل اینجور فیلمها نیست به نفع خودشه این نصیحت و هشدار فیلم رو با جان و دل قبول کنه ...

خود من قبل از دیدن فیلم ، فقط اسمش رو شنیده بودم و البته می دونستم دو بازیگر بسیار بسیار محبوب بنده ( دنزل واشنگتن سیاه پوست و راسل کرو سفید پوست ) در این فیلم بازی دارند و از نظر من همین کافیست برای دیدن یه فیلم... .

همون افتتاحیه فیلم ( دنزل و سیگار و البته خون و مقدار زیادی آتش ) و صحنه بعد از اون که " جمعیت رو در روز شکرگزاری نشون می ده " میخ رو می کوبه و افرادی مثل بنده رو می کشونه هرجا که می خواد : صفحه کاملاً تاریکه ، یک در بالا می ره و تصویر روشن می شه و کم کم قامت یک نفر پیدا می شه که پشت به ما و رو به جمعیت ایستاده در حالیکه روز شکرگزاری رو تبریک می گه و بسته هایی رو داخل جمعیت پرت می کنه ... فکر می کنم صحنه "روز شکرگزاری " رو یه پنج شش باری دیدم ... اینطور بگم که اول دیدنِ فیلم ، سر همون صحنه گیر کردم : فیلمبرداری با دوربینِ روی دست از داخل جمعیت و رو به بالا آدم رو در موقعیت یکی از همون آدمهای داخل جمعیت قرار می ده که دست دراز کردن واسه کمک و این واقعاً حیرت انگیز بود ... بازی واشنگتن ( که در فیلمهای زیادی بچه مثبت بوده ) اینجا جالبه ، اون نقش فرانک لوکاس ( که یه امپراطوری توزیع مواد مخدر بپا می کرده و ظاهراً در واقعیت هم وجود داشته ) رو بازی می کنه و شخصیت جالبی در فیلم داره : در عین ریلکس بودن و حتی بنظر احساستی بودن ( توجه شود به مخ زدن دختر زیبا روی توسط او ) ، شدیداً خشن و بی رحم هست با عکس العملهای آنی ( توجه شود به خرد خاکشیر کردن کله و مغز یک بنده خدایی با پیانو در جمع مهمانان بازهم توسط او ) ... یه جور آدمی که حد وسط نداره ، یا صفرِ صفر یا یکِ یک ... اگه این شخصیت رو چند باری ببرید زیر رادیکال می رسید به آرش پرانتز نویس ، آخه از شما چه پنهون بنده هم همینطورم : شدیداً حد وسط ندارم یا صفر یا یک ( یه جورایی دیجیتال )...

البته از پلیس وظیفه شناس فیلم ( با بازی راسل کرو ) هم نباید بسادگی گذشت ... حدیث آدمهایی هست که می خوان پاک باشند ( یا اینطوری بنظر میاد !!! ) ... کسی که در نیوجرسی زندگی می کنه ( حتماً می دونید که زندگی در نیوجرسی یک فحشه !!! ) با یه ماشین مسخره ( که شبیه یه فحشه با چهار چرخ ) و البته شهره به درستکاری و امانت داری ... البته این حضرت آقا ... هیچی ولش ...

یه نکته دیگه هم اینکه اینجا همه خاکستری هستن ، چه سفیدها و چه سیاه ها ... البته این نظر بنده هست ...

با اینکه فیلم رو هنوز کامل ندیدم ( فعلاً پلیسها افتادند دنبال توزیع کننده های Blue Magic) ولی باید گفت گنگستر آمریکایی در کل فیلمی هست که فقط با گذاشتن دوربین روی یه سه پایه ساخته نشده و تک تک تصاویر کار شده ( کاش می شد بیشتر مثال می زدم !!! ) ، تصویر و موسیقی و بازی بهم گره خوردن فقط برای اینکه یک تکه از دنیای کثیف خودمون رو ببینیم ... یک تکه کثیف از خودمون ...

Tuesday, April 29, 2008

پیاز ، پرزیدنت و تاندونهای آن خانم!!!

این جناب رییس جمهور ما هم از اون آدمهایی هستند که اصولاً نمی شه فهمید چه در سر دارند و چه بر زبان ... اصولاً شخصیت این جناب محمود خانِ احمدی نژاد عین پیاز لایه لایه هست ( متوجه هستید که ؟؟؟) و روانشناسی اشخاصی نظیر این جناب ، به همون سختی حدس زدن تعداد لایه های پیاز بدون رؤیت اندرونی پیازه ...

ظاهراً در همین انتخابات اخیر که در ایران برگزار شد ، در یکی از ستادهای رأی گیری ، یه خانمی جناب پرزیدنت رو از نزدیک رؤیت می کنند و غش و ضعفی می روند و به گواهی عکسی که بنده در گاردین رؤیت کردم ( یک سری به پلاس پیکس بندازید)، رئیس جمهور هم سراسیمه می روند کمک خانمِ از وفور شعف غش کرده و همچین قرص و قایم دست و پرِ خانم پریشان را می گیرند و ... قبل از هر چیز عاجزانه از همه شما می خوام که اولاً دعا کنید اون خانم محترمه دچار شکستگی استخوان یا کشیدگی تاندون نشده باشند ( احساسات چه می کنه !!! ) و ثانیاً باهم دعا کنیم همسر جناب پرزیدنت این عکس رو ندیده باشند ( احساسات معکوس چه می کنه !!! ) ، چراکه در غیر این صورت جناب بهروز مهری ( فضولی چه می کنه !!!) باید جوابگوی از هم پاشیدگی کانون گرم خانواده جناب پرزیدنت باشند و نیز باید مواظب باشند دچار له شدگی اعضای خارجی و داخلی نشوند ، چراکه ایشون در موقع نا مناسب در جای نامناسب بوده و بدتر اینکه در موقع نامناسب از سوژه نامناسب عکس گرفته و همین دلیل ، بادمجان کاشتن پای چشمِ این عکاس کنجکاو رو حلال می کنه ...

خلاصه ما همین یکی رو ندیده بودیم که به همت جناب پرزیدنت دیدیم ... بقول ایرانیها " فعلاً توی کفیم " و بقول یانکی ها هم " WOW " ... البته بنده موندم حیرون که توی کشوری که جوونای بنده خدا رو واسه دوتا متلک ناقابلی !!! که نثار جامعه دختران مانکن پوش می کنند ، راه براه می تِپونن توی ماشین پلیس با این اوصاف تکلیف این لمسیات جناب پرزیدنت در ستاد رأی گیری چی میشه ؟؟؟ ... پرزیدنت هم نشدیم که ملت واسمون غش کنن ... بقول یانکی ها ... هیچی بابا ولش ...

Monday, April 21, 2008

حتماً بخوانید !!! جالب است!!!

بنده اصولاً به چیزهای زیادی در این دنیا بی اعتنا هستم و فوتبال هم یکی از این چیزهاست. البته بعضی اوقات فوتبال و محتویاتش ( توپ ، دروازه ها ، زمین چمن و حتی بازیکنان و مربیان و سایر موارد ) برایم جالب توجه می شوند و جناب افشین خان قطبی مربی فعلی تیم پرسپولیس هم یکی از همین موارد هستند. این بنده خدا از همان موقع که خیز برداشت برای آمدن به ایران برایم جالب بود تا خودِ همین حالا . نمی دانم شاید حوصله تان بیش از این سر برود اگر بگویم که چرا این شخص تا این حد برایم جالب است . فعلاً برای کوتاه نگاه داشتن این مطلب از این موضوع فاکتور می گیرم . شاید در ادامه فهمیدید که چرا ...

در ویژه نامه این هفته روزنامه اعتماد ( پنجشنبه بیست و نه فروردین هشتاد و هفت و در صفحات 30 تا 31 ) ، مصاحبه ای با افشین قطبی چاپ شد. یک بخش این مصاحبه بنظرم جالبتر از سایر بخشها بود ، بخشی که افشین قطبی جدای از بحث های فوتبالی و مربی شدن علی دایی و قضایای پشت پرده ( که این موضوع رو یکی از بدترین خاطرات حضورش در ایران می دونه ) و شکسته شدن لپ تاپش ( که بقول خودش سخت ترین ساعات زندگی اش بوده ) صحبتهای جالبی درباره مشاهداتش از ایران کرده . اون که حول و حوش سی سال از وطن دور بوده در ایران و در دور و اطرافش چیزهایی دیده که هرچند شاید برای ما بسیار طبیعی باشه و در کنار سایر امور روزمره طبقه بندی بشه ، اما برای خودش شگفت آور و حتی ناراحت کننده اس. این قسمت از صحبتهای او ، روانشناسی یک فرد در خارج ( منظور آمریکا و با کمی اغماض اروپا) بزرگ شده و جدیدالورود به ایران رو به بهترین شکل نشون می ده. این بخش از صحبتهاش رو عیناً میارم تا قضاوت کنید . البته لازم بذکره که درست بعد از این صحبتهاش مصاحبه گر یک طنازی هم می کنه که بسیار بجاست : "در بدو ورود به ایران می گفتید ندانستن کامل زبان فارسی تنها مشکل شماست.اما حالا انگار پس از یاد گرفتن زبان مشکلات بیشتری دارید ؟ " ... و حالا اون بخش مصاحبه فوق الذکر :

(( به غیر از پدیده بازیکن سالاری چه چیزهای دیگری در ایران اذیت تان کرده ؟

مشکلات هست ، امکانات کم است ، نظم نداریم و این را نمی توان کتمان کرد. خیلی ناراحت می شوم وقتی در خیابان دارم راه می روم و می بینم خانمی با چادر کنار خیابان زیر باران مانده و ماشین ها نگه نمی دارند ، یا آقایی خانمش را پشت موتور سوار کرده و دو بچه را هم روی پاهایشان گذاشته اند ، بچه کوچک را هم خانم مثل بقچه زیر بغل زده و هیچ کدام کلاه ایمنی بسر ندارند.این اتفاق درست نیست .وقتی می بینم مردم در خیابان دعوا می کنند ، ناراحت می شوم. ما فرهنگ بزرگی داریم. کشور متمدنی هستیم و این اتفاقات در خور نام کشورمان نیست.این چیزها مرا ناراحت می کند.می خواهم در این مصاحبه آن چیزهایی را که می بینم به آنها بگویم.ما کشور خوبی داریم ، پس کمی باهم مهربانتر باشیم و شهرمان را تمیز نگه داریم.تهران و ایران خانه خودمان است.در این مدت دو سه بار به کوه رفتم و دیدم پر از آشغال شده و خیلی ناراحت شدم چون فکر می کنم طبیعت هم مثل خانه ماست.ما باید کشورمان را هم مثل خانه مان تمیز نگه داریم. فکر می کنم این وظیفه شما هنرمندان و ما ورزشکارهاست که درباره این مشکلات با مردم حرف بزنیم و در رفع این مشکلات مؤثر باشیم. ))

ملاحظه فرمودید .البته بنده برای رفاه حال خوانندگان عزیز ، برخی موارد حیرت انگیز را مشخص نموده ام : شهرمان را تمیز نگه داریم ؟؟؟ آقای قطبی کجای کاری؟؟؟ این چیزهایی که می گویی در وطن مان بهش می گویند شعار و مدتهاست که پشت بسته های پفک نمکی می نویسند !!! در بدو ورودتان به ایران تنها مشکلتان زبان فارسی بوده ، بعد از مدتی مشکلات شما شده آشغال های روی زمین و مسلماً در آینده ای نزدیک مشکلات شما بغرنج تر هم خواهند شد . مطمئن باشید تا چندی دیگر چیزهایی در این ملک آریایی خواهید دید که مفهوم آشغال را برایتان متحول می کنند ... شک نکنید ... .

Tuesday, April 15, 2008

یک موجود سابقاً انسان !!!

خوانندگان پروپاقرص این وبلاگ احتمالاً متوجه تغییراتی ( هر چند کوچک ) در پرانتز شده اند . البته قرار بود پرانتز نابود شود ، اما فعلاً به مرمتش رضایت داده ام ، یکجور اُپتیمایز کردن ...

آرشیو این وبلاگ را که دید می زنم مو به تنم میخ طویله می شود ؛ از آن بخش پرانتز که بر روی سرور خدابیامرز " میهن بلاگ گوربگور شده " بود و به ناحق نیست ونابود شد که بگذریم ، باید گفت که پرانتز شوخی شوخی بخشی از گذشته بنده را در خود اسیر کرده است ، بعضی اوقات دلم می خواهد پرانتز را نیست و نابود کنم چون ریخت و ترکیبش و مطالبش مرا یاد گذشته ام می اندازد و همین تهوع آور است برایم . ولی بعضی اوقات آنرا موهبتی می دانم برای خود ، این پرانتز هیچ فایده ای که نداشته لااقل یک دوره از زندگی ام را در خود ذخیره کرده و این بخودی خود ارزشمند است ، البته شاید برخی نتوانند از لابلای سطورش ردی از زندگی نویسنده اش بیابند ، اما خود نویسنده حسابی رد زندگیش و افکارش را در آن می بیند و آنها را حس می کند : آیا روزی خواهد آمد که به بچه بودنم بخندم ، به گذشته نسبتاً احمقانه ام ... به اشتباهات فراوانم ... به فرصتهای طلایی که با هیچ معاوضه شان کردم ... آیا آنی خواهم شد که می خواهم ؟؟؟ به امید آن روز و فقط برای اینکه یادم بماند در آینده ای نچندان دور دقیقاً باید به چه بخندم این پرانتز را نگاه خواهم داشت ...

Thursday, March 20, 2008

درخت آلوچه ! عیدت مبارک !!!

بقول ملت " دوباره سال نو شد " ... نمی دانم چندین و چند هزار بار در طول عمرم این واژه " نو شدن " را خصوصاً درباره سال شنیده ام ... این روزها ملت به یکدیگر تبریک می گویند ، سعادت و سرور و سلامت و سربلندی و ... ( سه تا سین دیگه هم خودتون جور کنین ) برای هم آرزو دارند ( راست و دروغش هم پای خودشان) ... درست است ! همان ملتی که نود و نه و نود و نه صدم درصدشان در طول سال گوش یکدیگر را می بُرند و پوست یکدیگر را می کنند و چشم یکدیگر را در می آورند ، این روزها راه براه برای هم آرزوهای خوب می کنند و تبریک می گویند ؛ ما نفهمیدیم این از قدرتمندی نوروز و سال نو است که ملت تا به این حد سربراه می شوند یا این خصوصیت ملت است که در کسری از ثانیه رنگ عوض می کنند ، کاری نداریم ... اجازه بدهید بنده اینجا دیگر خودم باشم و بی آنکه سعی کنم کسی را فریب دهم همانی باشم که می خواهم... می خواهم به موجودی که فکر می کنم بیشتر مستحق تبریک گفتن سال نو است یک " نوروزتان پیروز " درست و درمان بگویم ...


دیروز درخت آلوچه توی حیاط حسابی توجه بنده رو جلب کرد : یکی دو ماه پیش بود ( حالا یخده کم و زیاد ) که این درخت به یه تیکه چوب خشک بیشتر شبیه بود تا یه درخت ... یه موجود مرده و بدبخت که زار و نزار توی باغچه فسقلی حیاط ما گیر افتاده بود توی سوز و سرما و زیر تشر باد و ایضاً زیر خروارها برف و یخ ... موقعیتی بدتر از این نمی شد ... البته در اون کارزار ، درخت آلوچه تک و تنها بود ، تک و تنها با کلی برف و بدبختی ... نه از پروانه و زنبور خبری بود نه از ملتی که از سر و کول این درخت بالا می رفتن واسه خوردن میوه هاش (و البته تف کردن هسته های میوه هاش !!!) ...

اما حالا باید درخت آلوچه رو دید : قامتی راست و کشیده تر از قبل ، پر از شکوفه ، پر از زندگی ... زنبورها دوباره آمدن ، پروانه ها آمدن ، آدمها هم از همین حالا میان پای اون و مقدار میوه های امسالش رو تخمین می زنن ... جالب اینکه پای درخت هم پر شده از هسته های تف شده ای که الان همه جوانه زدن ...

من نمی دونم این چه قدرتی هست که خدا درون درخت آلوچه حیاط ما گذاشته ... اگه آدم بود حتماً اسم این قدرت رو می ذاشتم " قدرت اراده " یا " قدرت امید " ... اما اون فقط یه درخت آلوچه هست ... همین !!! بااینحال دلیلی نمی بینم که به یه درخت سال نو رو تبریک نگم ... این درخت روی خیلی از آدمها رو کم کرده ( متوجه هستید که ؟؟؟ ) ... به کسی بر می خوره ؟؟؟ گمان نکنم ... اصلاً چطوره از همین اول سالی سنت شکنی رو شروع کنم و بجای تبریک سال نو به آدمها به یه درخت سال نو رو تبریک بگم ... پس با اجازه از تمام آدمهایی که تا بحال عید رو و سال نو رو بهشون تبریک نگفتم :

" ... سال نو مبارک درخت آلوچه توی حیاط!!!
از صمیم قلب برای تو سعادت و سرور و سلامت و سربلندی و سرسبزی و سکوت و سازش ناپذیری آرزومندم ... شاد باشی و سیراب ... "







Wednesday, January 16, 2008

گزارش شاخ درآوردن آرش!!!

بارش برف امسال باعث شد تا بنده در عرض چند روز ، صاحب چندین و چند شاخ زیبا شوم ...
در بلاد ما رسم بر این است که هرگاه اثرات زور زدن آسمان برای باریدن برف مشاهده می شود ، اولین اتفاقی که می افتد قطع شدن برق است ( و آب و گاز ) . اصولاً لااقل جاییکه بنده زندگی می کنم ، قوانین اهم و کیرشهف و ماکسول در خطوط انتقال نیرو جاری نیست و عبور الکترونهای نازنازی از سیمها فقط و فقط به بارش برف وابسته است و لاغیر....یعنی بارش برف مترادف است با قطع برق ... این از پیشینه تاریخی برف و برق در بلاد ما...
حالا با چنین پیشینه ای ، یک سالی چون امسال ، برف می آید و برق نمی رود ... عجیب است دیگر ...

حالا این به کنار ، سالهای پیش برف که می آمد ما تا گردن در برف گیر هم می کردیم ، یک لودری چیزی نبود ما را از زیر این نعمت خدادادی بکشد بیرون ، اما امسال از شب باریدن برف ، لودرها دست بر آسمان داشتند تا برفها را در هوا بقاپند...

خلاصه امسال کک خدمت رسانی ، حسابی بر جان مسئولین بلاد ما افتاده بود ... نه برق قطع شد ، نه آب و نه گاز ، خیابانها و کوچه ها هم که ماشاالله پاک و پاکیزه .... آدم ترس برش می دارد که اینها همه خواب باشد و یکهو از این خواب ناز بیدار شوی ...

خدا وکیلی چه می کنه این انتخابات مجلس و شورای شهر ... کاش همیشه انتخابات باشد و همیشه مسئولین زحمتکش بلاد ما در پی جلب آرا ... صفا کردیم فلانی ...

Wednesday, January 02, 2008

...بوتو منفجر شد ، تحمل کردم هیچی ننوشتم ... ترکمنستان گازمون رو قطع کرد هیچی ننوشتم ... دوهزار و هفتا اتفاق واسه خودم افتاد هیچی ننوشتم ... اما الان باید یه سه چهار خطی بنویسم .... مسیحیان محترم ( و محترمه!!!) !!! ببینید چقدر می خوامتووووون!!!! ....

از آنجائیکه تواریخ ثبت شده بر پیشانی نوشته های این وبلاگ به سبک خارجکی ها است و و از آنجائیکه این تاریخ ، امروز به عدد یکم یکم دوهزار و هشت رسیده و از آنجائیکه بالا و پائین نوشته های بنده در این وبلاگ مهر خارجکی دارد پس بر خود لازم می دانم که خیلی قرص و قایم حلول سال جدید این مسیحیان محترم ( و محترمه!!!) را به آنها تبریک بگویم و آرزو کنم هم برای آنها هم برای خودمان ... آرزو نکنم چکار کنم؟؟؟

Wednesday, November 28, 2007

تبلیغات بانک ملت و رگ وطن پرستی آرش!!!

تبلیغ جدید بانک ملت را دیده اید ؟؟؟ همان که یک پارکینگ است و تعدادی ماشین در آن ؟؟؟ اگر دیده اید که خوب است ... اگر هم نه ... باز هم خوب است ....

خب یکی دو روز پیش برادر زاده بنده با هیجان از پخش تبلیغی برایم گفت و شباهت آن به یک کارتون بسیار زیبا ( با تکنولوژی بسیار بسیار بسیار بالا ) از یک کمپانی بسیار بسیار بسیار معظم .

تبلیغ متعلق بود به بانک ملت که طبق معمول بانکها ، بال بال می زد تا در این اوضاع نابسامان جیبی که ملت ( بانک ملت نه ... خود ملت!!!) دارند ، پولهایشان را مثلاً از گاوصندوق بیرون کشیده و به بانک بسپارند تا ماشینی چیزی ببرند ( اما بی خبرند که جیب ملت شده است مزرعه کِشتِ شپش ... )

تبلیغ را که دیدم ( امان از زیگیل بازیهای این پسر!!!) دلم خواست به دیوار ضربتی بزنم ( البته با سر!!!) چرا ؟؟؟ عرض می کنم :

تبلیغ تقلیدی بود از انیمیشن Cars از کمپانی Pixar ( این کارتون اگر نگوییم صد در صد اما نود و نه درصد آمریکایی است ). در آن کارتون ماشینهایی داشتیم که مخصوص مسابقات Nascar بودند و اصولاً داستان در فضای نسکار می چرخید . نسکار هم چیزی است که با نام آمریکا گره خورده ... البته انتظار ندارم که ماشینهای جایزه بانک ملت بابا کرم برقصند اما خب رگ وطن پرستی آدم می زند بالا دیگر ...

در این تبلیغ ، ماشینهایی که گویا منتظر قرعه کشی هستند ( یا چیزی شبیه این) البته بسیار پر چانه ، بصورت کامل کپی شده ی ماشینهای کارتون Cars هستند ، جز اینکه نوع ماشینها وطنی شده است ( چون اصولاً بانک ملت ماشین شورلت یا این چیزها که جایزه نمی دهد ) . من مانده ام این همه هنرمند و هنرور در این کشور نمی توانند کمی تلاش کنند تا لااقل زحمتشان اینگونه به هدر نرود ؟؟؟ آخر بنده خدا!!! تو که به این زیبایی Modeling کردی و Texturing کردی و از همه مهمتر Rendering ، آخر می نشستی شخصیت ها را هم می ساختی ... عجب حکایتی داریم ها ا ا ا .... ( البته با این اوضاعی که در ایران هست ، می ترسم نرم افزارهای مورد استفاده عزیزان هنرمند ما هم دزدی باشد ... خدا نکند!!!)

در هر صورت این تبلیغ نشان داد که ما روز بروز به خود باوری نزدیکتر می شویم و هم در امر کپی برداری از زحمت دیگران ( و وطنی ساختن آن) در حال پیشرفت هستیم و هم در ساخت انیمیشن کامپیوتری ( که این آخری خوب است!!!) ...

Tuesday, November 20, 2007

دختری که نگذاشتند الهه شود!!!

دو سال پیش در یک خانواده نسبتاً بی پول هندی ( روی این بخش بی پول تاکید می کنم!!!) از ایالت بیهار هندوستان ، دختری بدنیا آمد که ظاهری خاص داشت : چهار دست و چهار پا !!! بهمین خاطر هم اسمی خاص روی او گذاشتند : لاکشمی ....

این دختر را از آنجایی که چهار دست داشت ، بنوعی تجسد لاکشمی (Lakshmi) ، الهه ثروت ( و زیبایی و عشق و باروری !!!) می دانستند و به همین خاطر اسم دختر هم شد لاکشمی و مورد احترام عده ای از اهالی ( البته من نفهمیدم تکلیف چهار پای او چه شد .... لاکشمی اصلی دو پا دارد !!! )...

اما ظاهراً پدر و مادر لاکشمی که اتفاقاً کارگران ساده ای هستند ( و نه ثروتمند!!!)از اینکه او شباهتهایی به الهه ثروت ( یعنی لاکشمی ) دارد چندان راضی نبودند و ترجیح دادند دخترشان بجای اینکه مثلاً روی یک نیلوفر چهارزانو بنشیند و مردم برای او خم و راست شوند ، بطور عادی زندگی کند و احتمالاً تحصیل کند و حتی ازدواج نماید ...


هفته پیش بود که لاکشمی جراحی جداسازی سختی داشت تا از قل دیگر خود ( که در واقع دو دست و دوپای اضافی از آنِ او بود) جدا شود . دکترها اعلام کردند که عمل جراحی جدا سازی موفقیت آمیز بوده است.
در حقیقت دوقلوی دیگری که از ناحیه لگن به او متصل بوده ، در رحم مادر بطور ناقص رشد کرده و چنین حالتی را پیش آورده است. جنین زنده مانده اعضای جنین دیگه رو جذب کرده و در نهایت چیز ناقصی بوجود آمده با چهار دست و چهار پا . نا گفته نماند که چنین بهم پیوستگی بسیار نادر است چیزی حدود یک مورد در هر دویست هزار تولد.

نکته مهم و جالب برای من این بود که پدر و مادر لاکشمی ( و همینطور متخصصین ) تمام تلاش خود را کردند تا لاکشمی الهه نباشد و چیزی باشد مثل هزاران انسان عادی روی زمین!!!
بیشتر بدانیم:


Sunday, November 18, 2007

شهر فرشتگان جناب حاتمی کیا*

چندین و چند سال پیش فیلمی دیده بودم با نام City of Angels ( شهر فرشتگان) با بازی نیکلاس کیج . حلقه سبز جناب حاتمی کیا و تشابه برخی موارد این مجموعه با آن فیلم ( لااقل برای بنده) باعث شد که این مطلب را بنویسم ...

یکی از دلایلی که بنده را وادار به تماشای مجموعه حلقه سبز می کرد ، علاوه بر آن جناب کارگردان و آن فیلمبرداری زیبا و آن موسیقی دبش و آن جلوه های بصری رایانه ای از ماه و ابرها و انعکاس مهتاب بر دریا و ...( هرچند نصفه نیمه ) ، بی شک حسی بود که خصوصاً با دیدن آن روح سرگردان با آن لباسش و حرف زدنش با آن خانوم دکتر ( که البته نیمه دکتر است و مهم اینکه تنها اوست که روح قصه ما را می بیند و لاغیر !!!) در بنده ایجاد می کرد ، گویی جایی دیده ام این صحنه ها را ، آن روح با آن لباسش ، آن خانم دکتر ... آن لباس ... آن خانم دکتر ...آن لباس ... آن خانم دکتر .......

امشب ( بر پدر و مادر این فوتبال لعنت ... اَه) ، حین تماشای یکی از صحنه های حلقه سبز بود که ناگهان دوزاریم افتاد که این حس آَشنایی از کجا بر بنده عارض شده ... صحنه ای را بیاد آورید که روح قصه ما ( بعد از یک تحول دیگر با شنیدن صدای اذان ) بر جرثقیل مستقر بر بالای برج میلاد نشسته بود ... همینجا بود که ناگهان فیلم شهر فرشتگان به خاطرم آمد ... هرچند در آن فیلم ما با فرشتگان سر و کار داشتیم ( و البته فرشته آرتیست فیلم هم با روحها ) ، اما موضوع جالب ، تشابه ایده های آن فیلم با ایده های حلقه سبز است و خصوصاً تشابه شخصیت ست ( با بازی نیکلاس کیج ) و روح قصه حاتمی کیا : لباس ردا مانند ، دوست داشتن به نشستن در بلندترین مکان شهر ( ترجیحاً بالای یک جرثقیل) و از همه مهمتر سخن گفتن با یک خانم دکتر!!! ...
البته می توان حق داد به سازنده فیلم که چرا روح با یک خانم دکتر حرف می زند ... در فیلم شهر فرشتگان ، نیکلاس کیج مامور بردن ملت به آن دنیا بود ( البته از فرشته بودن راضی نبود و می خواست لمس کردن و حس کردن و این قبیل چیزها را تجربه کند ... بیچاره عاشق هم شده بود !!! ) و خانم دکتر مسئول نگه داشتن آنها در این دنیا ... همان نافهمی علم از عالم بالا ( فکر کنم!!!) اما سؤال بنده اینست : واقعاً نمی شد ایده دیگری جز اینها داد ؟؟؟ ( لابد نشده است دیگر ) ...

اگر فرصت شود دو پست مستقل خواهم داشت از برداشتهایم هم از حلقه سبز و هم از شهر فرشتگان ( خصوصاً این آخری پر است از ایده و حرف و این چیزها) ... با اینحال اجازه دهید نقد را به نسیه ندهیم و نقداً دو بخش که برای من جالب بوده ( واقعاً انتخاب سخته !!!) و بیاد دارم اینجا بیاورم :

مگی ( همان خانم دکتر) و تیم جراحی تلاش می کنند تا مریض را نجات دهند ، در همین حین یکی از تکنسینها به مگی میگه ( می گوید!!!) : مریض داره می ره ... مگی به ست ( که بالای سر مریض و در اتاق عمل هست و ظاهراً منتظر بردن مریض به آن دنیا ) ناگهان نگاه می کند و قاطع جواب می دهد :او هیچ جا نمی ره ....

یک بخش دیگر جایی هست که دختر بچه ای روی تخت بیمارستان هست و مادر و دکترها بالای سر او ، کمی آنطرف تر هم ست و روح بچه رو می بینیم ... او از ست می پرسه : شما خدا هستید ؟؟؟
ست : نه ... ست هستم
ب : کجا می ریم؟؟؟
س : خونه
ب : مامان هم می تونه با ما بیاد ؟؟؟
س: نه
ب: اون اصلاً نمی فهمه
س : به وقتش اون هم می فهمه

* در این پست بنده رکورد استفاده از (( آن )) را شکستم ... دقت کردید؟؟؟

Thursday, November 15, 2007

دود شدن در مدت بیست دقیقه!!!

دو سه روز پیش برای انجام کاری همراه با یکی از دوستان به شهرک صنعتی رفتیم. اصولاً در چنین محیط هایی که قرار می گیرم روحم به پرواز در می آید ، خلاصه یک حس شور شعفی در من ظاهر شده بود وصف ناپذیر .... آن روز بنده بسیار به آینده شغلی و زندگی خودم امیدوار بودم ...البته این احساس خوش آنچنان دوام نیاورد ...

موقع برگشتن از شهرک صنعتی ما با چند نفر همسفر شدیم : یکی که در جلو نشسته بود و هفتاد هشتاد سالی داشت ، دیگری هم که بنا به گفته خودش در زمان پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی ایران سرباز بوده ( و نه این دوره را درست درک کرده و نه آن دوره را) و آخری هم خود جناب راننده . حتماً می دانید که اساسی ترین بحث های سیاسی در تاکسی ها و ماشینهای مسافری در می گیرد و بنده گمان می کنم نطفه بسیاری از انقلابات در همین تاکسی ها ایجاد شده است .... بگذریم .... .

آقای راننده شروع کرد به نالیدن از شهرک صنعتی و اینکه اکثر کارگاهها و کارخانه های موجود در آن ( بجز یک رادیاتورسازی !!!) نیمه فعال هستند ، توانایی پرداخت حقوق پرسنل خود را ندارند و در نتیجه آنان را اخراج می کند... همین سخنان راننده کافی بود تا یک بحث سه جانبه درست و درمان درباره سیاستهای اقتصادی ، اجتماعی و ... خصوصاً در زمان کنونی ( ریاست جمهوری جناب دکتر احمدی نژاد ) در فضایی به مساحت دو سه متر مربع در بگیرد. ما ( یعنی من و آن دوستم ) اصولاً سرمان برود ، در تاکسی ( یا ماشینهای مسافری) بحث سیاسی نمی کنیم و فقط بعنوان مستمع آزاد حرفها را از این گوش وارد و عجالتاً از گوش دیگر خارج می نماییم ...

خلاصه بحث به سهمیه بندی بنزین رسید و گرسنگی مردم ، اینکه کارتهای سوخت چینی هستند ، پیدا شدن لوله ای که یکسرش در ایران و سر دیگرش در ناکجا آباد بوده پس از بیست و هفت سال ( ظاهراً برای قاچاق گازوئیل به همان ناکجا آباد مورد استفاده قرار می گرفته است) ، خوفتن ( خوابیدن – به زبان گیلکی ) کشتیها در بنادر جنوب ، نبودن یک ماده اساسی که در ساخت شیشه نشکن مورد استفاده قرار می گیرد بدلیل تحریم آمریکا ، نالیدن یکی از این آقایان از اینکه چندین و چند جوان با انواع و اقسام لیسانس و فوق دیپلم دارد که جملگی بیکارند و او هنوز هم که هنوز است به آنها مواجب ( پول توجیبی )می دهد ، وجود چندین کافه و بار در حد فاصل رامسر تا رشت در زمان شاه ، بدبختی جوانان در حال حاضر، فساد ، مرگ ، درد ، زهرمار و کوفت و بلا و خلاصه همه چیز ....

بزبان ساده که بخواهم بگویم نتیجه همسفری با این آقایان این بود که روحیه ای را که طی چندین و چند روز و چه بسا چندین و چند ماه با بدبختی جمع و جور کرده بودم ظرف مدت بیست دقیقه دود شد و به هوا رفت ...

Wednesday, November 14, 2007

وزش تندباد : فقط محض اطلاع درختان !!!

از شما چه پنهان ، چند سالی است درختان هم سرکش شده اند و از برخی قوانین طبیعت سرپیچی می کنند و برای اینکه آنها سر براه شوند و مثل بچه آدمیزاد !!! به خواب زمستانی فرو روند ، کمی نیاز به کمک دارند ... باید یادشان انداخت که وظیفه شان چیست ...

همین دیروز بود که دیگر پائیز حسابی دست به کار شد و زمین و آسمان شهر ما را بهم دوخت ، تنها به این دلیل که به درختان حالی کند : " چه نشسته اید !!! تا چندی دیگر دیماه از راه می رسد همراه با برف و سوز و سرما ... پس برگهایتان را به دست باد بسپارید و آسوده بخواب فرو روید... به یک خواب زمستانی عمیق ... ". البته انسان در این مواقع اساساً کاری از دستش بر نمی آید و در این مورد هم مطابق معمول ، تنها نظاره کرد تا ببیند درختان چطور بر سقف ماشینها فرود می آیند ، سیمهای برق چگونه پاره می شوند* و از همه مهمتر سقفهای حلبی خانه های فقیر فقرا ( و ایضاً دیوارهای حلبی آنها !!!) چطور با باد هم نوا می شوند و از جا کنده می شوند و با آسمان می روند...

اما ظاهراً وزش تند باد دیروز در شهر ما تنها برای درختان مفید !!! نبوده است و برای انسانها هم فوایدی داشته ؛ مثلاً : مسئولین شهر یادشان آمد که با گذشت چندین و چند روز از پائیز هنوز درختان را ساماندهی نکرده اند ، ملت فهمیدند در شهر توریستی ما ( که گویا عروس شهرهای ایران هم هست !!! ) ، خانه هایی صد در صد با حلب نیم درصد وجود دارد ، فهمیدند سیستم برق رسانی شهر ما سیمهایی( کابلهایی ) دارد که بدلیل واقعه هولناک آن سال** آنقدر وصله و پینه دارد که با وزش نسیمی ملایم هم تکه و پاره می شود ( چه برسد به تند باد دیروز) ...

خلاصه تندباد و سونامی و زلزله مگر ما را بیدار کند از این خواب غفلت ....

* تند باد دیروز باعث شد که برق شهر مدتی برود
** منظور از واقعه هولناک ، بارش سهمگین برف در سال هشتاد و سه ( گمان کنم هشتاد و سه !!!) در شهر ما بود که طی آن عده زیادی کشته شدند و خسارات جانی و مالی بحدی بود که کارشناسان ( که از همین جا به همه آنان یک خدا قوت اساسی می گویم!!! ) قدرت تخریب آن را معادل یک زلزله حول و حوش هفت هشت ریشتر تخمین زده بودند. البته هیچ جا از تلفات انسانی سخنی به میان نیامد!!!

Tuesday, November 06, 2007

محرمیت و مجرمیت و حکایت تفاوت یک نقطه ای !!!

دیروز که به اتفاق خانواده به دورِ استخر* رفته بودیم ( کمی از غروب آنسوترو کمی از شبانگاهان این سو تر ) ، اتفاقی افتاد و منظره ای دیدم که گفتم شاید بد نباشد اینجا روایت کنم برایتان ...

دو سرباز گرز بدست ( از همانهایی که خیلی شبیه خیار چنبر صادراتی است !!!) در حال چرخ زدن بودند که ناگهان ایستادند و به دو جوان که از قضای روزگار یکی دختر و آن یکی پسر بود به اصطلاح خودمان گیر دادند . ما ( و البته من ) از آنجاییکه اصلاً فضول نیستیم ، قدمها را آهسته کردیم تا ببینیم بین این جفت ماشینِ گیر دادن ( منظور همان دوسرباز است ) و آن جفت قناری عاشق چه رد و بدل می شود. تا جاییکه گوش یخ زده من ( از شما چه پنهان هوا خیلی سرد بود) یاری کرد شنیدم که سرکار از دو جوان فوق الذکر گواهی مبنی بر محرمیت !!! در خواست کرد.و ظاهراً هم آن دو عقدنامه ای یا خلاصه گواهی در جیب خود نداشتند. کمی که گوش تیز کردم ، دیدم ( شنیدم !!!) که جوان گفت : " ما داریم پول جمع می کنیم که عروسی کنیم !!! " ... آن لحظه که این صحنه را دیدم وآن حرفها را شنیدم ، حقیقتاً نمی دانستم بخندم یا گریه کنم ، البته هم به حرف آن دو جوان خنده ام گرفت و هم به حال آنها گریه ام ....

واقعاً در عجبم که مافیای زنان بدکاره ( و همینطور مردان ... چه فرقی می کند!!! ) در این شهر ما به آسانی شلنگ تخته می اندازند و در سطح شهر با ماشین و بی ماشین ، مشتری جور می کنند و خانه های تیمی آباد است و با اینحال کسی به آنها کاری ندارد ( اگر هم داشته باشد اصولاً بازداشتگاه و زندانی وجود ندارد که آنان را در خود نگاه دارد !!! ) ، اما دو عدد جوان ساده و بی زبان که فقط و فقط آمده اند در یک تفرجگاه ( در جلوی چشم همه بدون هیچ خلاف عینی و ... !!! ) با هم قدم می زنند ، باید بازخواست شوند و در صورت ثابت نشدن محرمیت ، حکم مجرمیت شان صادر شود ... دنیا را می بینید ؟؟؟

* دورِ استخر : استخر یکی از تفریحگاه های جدی شهر ماست . در تواریخ آمده است که این استخر ، گودالی بوده که ظاهراً در زمان صفویه احداث شده و اکنون به این شکل کنونی در آمده است ... دورِ استخر هم معلوم است دیگر !!!

Monday, October 29, 2007

قتل عام دلفینها : یک مبارزه اساسی با دلفینهای قاتل !!!

این مطلب در واقع مکملی است برای پُست قبلی . من در این پُست پس از یک مقدمه نسبتاً طولانی به بیان آنچه در مورد کشته شدن اسرارآمیز دلفینها در خلیج فارس حدس می زنم می پردازم...

سالهاست که کشورهای قدر قدرت عالم ، تلاش می کنند تا طبیعت ( وجانوران) را برای مقاصد نظامی رام نمایند . دلفین و شیر دریایی و کوسه و حتی نهنگ های بِلوگا بهترین گزینه ها برای این کار هستند. تا جاییکه من اطلاع دارم در زمان جنگ ویتنام و حتی در جنگ جهانی دوم از جانواران تربیت شده نظیر دلفین برای انجام ماموریتهای خطرناک در جنگ استفاده می شده است.

نیروی دریایی آمریکا برنامه ای در رابطه با استفاده از پستانداران دریایی دارد که یکی از جالبترین نمونه هاست : دلفینها تعلیم داده می شوند تا در زیر آب و اطراف شناورها و خصوصاً بنادر به گشت زنی بپردازند و در صورت حس کردن مورد مشکوکی آنرا به تعلیم دهنده خود ( که بر روی آب در قایقی منتظر علامت دلفین است ) اطلاع دهد. مثلاً اگر دلفین در زیر آب با یک غواص دشمن مواجه شد سریعاً محل غواص را به مربی خود گزارش می دهد .به دلفین آموزش داده شده است تا در صورت مواجهه با غواص دشمن با جهشهایی از آب به بیرون بپرد تا دشمن با استفاده از بمب یا سلاحهای صوتی(چیزی که دلفین به آن بسیار حساس است) نتواند به آن صدمه ای بزند.در مواردی حتی به دلفین آموزش داده می شود تا ماسک هوای غواص را از دهان او بیرون آورد!!! و او را مجبور کند به سطح آب بیاید. نصب سلاح ، دوربین ، لیزر و حتی آمپول CO2 بر روی این جانوران برای حمله به دشمن هم امکان دارد. مین یابی ، تشخیص کشتی های خودی از دشمن ( از طریق تشخیص صدای موتور آنها ) و نصب مین و بمب بر روی شناور دشمن و ده ها مورد دیگر نشان می دهد که یک دلفین آموزش دیده چه کارهایی می تواند انجام دهد و چه خطراتی برای دشمن و چه مزیتهایی برای صاحبان خود دارد.

به عقیده بنده دلیل خودکشی !!! دلفینها می تواند یکی از این موارد باشد :

ایجاد یک لشکرکشی اساسی زیر آبی ( و شاید روی آبی ) از سوی کشورهای متخاصم با ایران که همین باعث شده تا چنین تاثیری خصوصا روی دلفینها داشته باشد ( همان خصوصیت امواج مافوق صوت) که البته این احتمال چیز تازه ای نیست و قبلاً در موردش ( در پُست قبلی ) نوشتم.

احتمال دیگر که از نظر من مهمتر است دست داشتن انسان در این کشتار است: مقابله با دلفینهای قاتل ( همان دلفینهای تعلیم دیده ای که بحثش را کردیم !!!) . از آنجاییکه این دلفینها هر جایی زیر آب می توانند باشند وبه هیچ گونه ای هم نمی توان آنها را از سایر دلفینها تمیز داد ، پس برای مقابله با آنها تنها یک راه باقی می ماند و آن چیزی نیست جز یک قتل عام اساسی و یک دلفین کشی تمام عیار . طوری که تر و خشک با هم بسوزند .این چیز جدیدی نیست ، در جنگ ایران و عراق ، آمریکا از چندین دلفین آموزش دیده در خلیج فارس برای نگهبانی از ناوهای خود استفاده می کرده است و نیروهای ایرانی که از این موضوع مطلع شده بودند سوار بر قایق موتوری و با مسلسل هر دلفینی را که مشاهده می کردند می کشتند. در حال حاضر هم گمان می کنم چنین وضعی پیش آمده :
ایران سعی در مقابله با دلفینهای قاتل دارد ، در ابتدا سعی کرده بطور دستی آنها را نابود کند ، ولی در مرحله بعد از چیزی برای تولید امواج مافوق صوتِ گمراه کننده استفاده کرده است تا دلفینها را وادار به خودکشی کند تا از این طریق دلفینهای مهاجم را هم نابود گرداند.

در آخر هم ممکن است عکس مطلب صحیح باشد : ایران چنین دلفینهایی در اختیار دارد ( که واقعاً هم دارد !!! ) که آنها را در خلیج فارس به ماموریت می فرستد و این آمریکاییها ( یا کلاً دشمن ) هستند که با استفاده از موارد گفته شده و برای مقابله با دلفینهای قاتل ایرانی ، به کشتار دلفینها می پردازند ...

شاید مطلب روشن شد ... خدا را چه دیدید....

Sunday, October 28, 2007

مرگ دلفینهای خلیج فارس و سیخونکِ آرش!!!
این پُست در مورد مرگ دلفینها یا همان خودکشی دلفینهاست که خودم شخصاً این عبارت آخر را بیشتر می پسندم ... قرار بود در همین یک پُست موضوع را تمام کنم اما از آنجایی که اعلام شده که قرار است ظاهراً فردا نتیجه نهایی برسی های انجام شده روی مرگ و میر دلفینها اعلام گردد تصمیم گرفتم موضوع اصلی ( که نظر شخصی بنده در مورد این موضوع است ) را فردا اعلام نمایم ... موضوع جالبی خواهد شد ...

اواخر شهریور ماه امسال بود که با ناز و غمزه خبر تلف شدن تعداد بسیار زیادی دلفین در سواحل خلیج فارس ( جاسک ) از رسانه ها پخش شد. گویا این جانوران بانمک و دوست داشتنی در یک اقدام جنون آمیز بطور دسته جمعی با آمدن به ساحل دست به خودکشی زده بودند.

بعد از پشت گوش انداختنهای بسیارِ مسئولین محترم و اعتراضات محدود دوست داران طبیعت در نهایت طبق معمول کمیته ای تشکیل شد تا علل وعوامل این رخداد معلوم شود.

هنوز مدتی نگذشته بود که همین چهار شنبه گذشته چیزی حول و حوش هفتاد – هشتاد دلفین دیگر هم به جمع دلفینهای خودکشی کننده اضافه شدند تا دیگر موضوع تبدیل به یک موضوع تاپ و عجیب - غریب گردد.

تا به امروز که بنده این سطور را می نگارم ( یعنی شنبه پنجم آبان هشتاد وشش )کمیته فوق الذکر ( و نیز کمیته های موازی دیگر) چندین و چند علت برای این موضوع پیشنهاد داده اند : از آلودگی نفتی و سهل انگاری نیروگاه برق بندر عباس گرفته تا تورِ صیادان و الی آخر.... .

هر چند هنوز نتیجه نهایی اعلام نشده است اما گویا نمونه برداری هایی صورت گرفته و عنقریب ( فردا به احتمال زیاد ) علت اصلی این موضوع اعلام گردد. ولی اجازه بدهید بنده هم سیخونکی به موضوع بزنم و یک فرضیه ارائه دهم. البته حتماً در پُست بعدی اینکار را خواهم کرد فقط یک مقدمه چینی کوچک :

یکی از خصوصیات عمده پستانداران دریایی ( نظیر نهنگ ها و همین دلفینها) قابلیتهای این جانوران در تشخیص امواج مافوق صوت است . اصلاً این جانوران از طریق تولید همین امواج است که کارهای مهمی نظیر جفت گیری را انجام می دهند. این یک بخش قضیه .
یکی از معماهایی که درباره این دسته از جانوران وجود دارد و هنوز هم که هنوز است بطور تمام و کمال حل نشده است چیزی است که به خودکشی دسته جمعی این جانوران مشهور است.چیزی نظیر مورد اخیر در جاسک. دانشمندان یکی از علتهای این موضوع را همین قدرت تشخیص امواج مافوق صوت می دانند. به برکت دعواهایی که بر سر نفت و این قبیل چیزها در خلیج فارس وجود دارد تعداد زیادی ناو و زیردریایی و امثالهم در خلیج فارس پرسه می زنند که اتفاقاً منابع اساسی تولید امواج مافوق صوت هستند( پروانه و موتور شناورهای تجاری و تفریحی و صیادی و ... را هم فراموش نکنید) . از آنجایی که امواج تولید شده توسط چنین وسایلی با آنچه که پستانداران دریایی تولید می کنند شباهت دارد ، جانور بخت برگشته که گمان می کند مثلاً جفت خود را یافته به دنبال منبع صدا می رود ، سیستم جهت یابی آن مختل می شود و سر از آبهای کم عمق در می آورد و بعد هم که گرفتار شدن در ساحل است و مرگ.

این یکی از دلایل موجه و تا حدودی پذیرفته شده در زمینه خودکشی این جانوران است و از قضایِ روزگار چیزی است که بنده در مجموعه علتهای ذکر شده توسط کارشناسان و مسئولین ندیده ام یا اگر هم اشاره ای به این موضوع شده در حد اشاره باقی مانده و زیر سیبیلی هم رد شده است و همین راهِ شک را بر من هموار کرد.


بیایید با هم شک کنیم :

روی بدن دلفینهایی که شهریور تلف شدند آثار زخم دیده می شد ، ولی روی بدن دلفینهایی که جدیداً در ساحل تلف شدند هیچ اثر زخمی دیده نشده ( یا کمتر بوده)

دلفینهایی که جدیداً در ساحل تلف شدند اصولاً متعلق به دریای عمان نبوده اند .

طبق گفته های کارشناسان تاثیر آلودگی زیست محیطی در مرگ دلفینها منتفی است.

دلفینهای با سن بالا معمولاً بطور طبیعی خودکشی می کنند ، ولی در بین دلفینهای تلف شده در جاسک نمونه های جوانتری هم دیده شده است.

محلی هایی که دلفینها را در ساحل دیده بودند برای نجات آنها اقدام کردند و بعضی از آنها را به آب برگرداندند ، ولی دلفینها در تصمیم خود برای خودکشی مصر بوده اند ، از دریا فرار کرده و خود را به ساحل انداخته اند.

علاوه بر دلفینها چند نهنگ هم تلف شده اند .( تور صیادی و نهنگ؟؟؟)


این مطلب در همینجا تمام می شود . پُست بعدی مربوط می شود به بیان احتمالات شخصی بنده برای مرگ دلفینها... در این پرشین گُلفِ ما چه می گذرد !!!! ... امان از آدم دوپا که این دلفین را هم برقص در آورده ...
این را هم ببینید ( لطفاً ):



Friday, October 26, 2007

سند منگوله دار یک قطعه ماه و یک گودال عظیم الحفره !!!

این مطلب یادبودی است برای مورچه خوار و آن اتوبوسِ جهانگردی معروفش ( یادتان هست که؟؟؟)

بنده یک برادرزاده ای دارم که پسر بچه مهربان و با ادب و البته باهوشی است ( بزنید به تخته لطفاً ) . این بچه مهربان و با ادب و تیزهوش ( به تخته زدید؟؟؟ ) چند وقتی است که صاحب یک تلسکوپ شده است. البته نه از آنهایی که کهکشانها را رصد می کند ؛ بلکه یک نمونه نسبتاً اسباب بازی که می تواند کره ماه ونهایتاً (با ضرب و زور ) یکی دوتا از سیاره های دور و بر ما را نشان بدهد.

البته من که در ابتدا چشمم آب نمی خورد این وسیله لوله ای شکل بتواند دوصد متر ( همان دویست متر خودمان ) آنطرف تر را هم نشان دهد با اصرار این برادرزاده از داخل چشمی به ماه نگریستم : خوب از حق که نگذریم یک چیزهایی دیده می شد . چاله چوله ها و این چیزها. در نهایت من که تا بحال بصورت real-time چاله چوله های ماه را ندیده بودم کمی تا قسمتی افسارم از هم گسیخت ...بگذریم.... .

در رصد های بعدی ، بنده یک قطعه زمینی روی ماه نشان کردم (یا بهتر بگوییم ، یک قطعه ماه!!! ) تا اگر روزی روزگاری این علم لاکردار پیشرفت تر کرد و این جیب لاکردار ما هم در همان راستا یک تکانهایی خورد ، آن قطعه زمین (یا همان قطعه ماه ) را تصاحب کنم و به مدد چند کارگر افغانی و یک بار آجر آنجا را بسازیم برای زن و بچه. خلاصه سرتان را بدرد نیاورم ، دیشب که این برادرزاده جانِ ما زیگیل شد تا برویم رصد شبانه ( قرص ماه هم نیمه تکمیل بود ) به آن منطقه نشان کرده نگریستم ، چشمتان روز بد نبیند : گودالی عظیم الحفره در ماه ایجاد شده بود البته به مرکزیت قطعه زمین بنده !!! که ظاهراً ناشی از تصادم یک جسم شهاب سنگ گونه با زمینِ بنده بود. نمی دانم هر چند هزار سال یکبار روی این ماه چنین اتفاقاتی می افتد ، شما می دانید؟؟؟

Tuesday, October 09, 2007

یک اس ام اس فتوحیانه
طرح تعویض خانومهای فرسوده و سن بالا آغاز شد قدسی بده هستی بگیر

Saturday, October 06, 2007

بازهم آمدم
معمولاً زمانیکه این پرانتز مدتی خاک می خورد و بعد دوباره سر و کله من پیدا می شود تا فوتی بر آن بدمم و گردی از چهره اش بتکانم ، مجبورم برای اتصال دو بخش جدا افتاده پُستها و پر کردن فاصله بین دو پست کمی آه و ناله سر دهم
دیر به دیر آپ شدن این وبلاگ مادر مرده هیچ دلیلی ندارد جز اینکه آرش خانِ پرانتز نویس قدری سهل انگار است و چشمانش رو به حقایق بسته و البته کمی بد شانس و از همه مهمتر اینکه هیچ بماند
بعضی وقتها که پیش خودم فکر می کنم می بینم در این دنیای عریض و طویل هیچ چیز جالب و دندانگیری وجود ندارد که بنده در موردش دو خط بنویسم چه در اینجا چه بر کناره روزنامه یا بر روی دیوار یا هر جایی که قابلیت نوشتن داشته باشد .از چه بنویسم : از خودم و پیله ای که بدور خود تنیده ام ؟؟؟ از عشق و زندگی ؟؟؟ از سیاست و مردگی ؟؟؟ از چیزهایی که دود شدند و رفتند و کاش دود شده بودند؟؟؟ از رنگ و نقش ونور آسمان؟؟؟ از چه؟؟؟

Friday, September 14, 2007

خاطرات بیست سال پیش روی مبل
بعضی اوقات اتفاقات جالبی رخ می دهد و یکی از این اتفاقات همین چهارشنبه برای من ( و ایضاً خانواده ) رخ داد و چه رخ دادی جالبتر از اینکه خاطرات گذشته انسان در خانه اش را بزند و روی مبل بنشیند و با او سخن بگوید یک پرتاب به گذشته اساسی

ما یه دوست خانوادگی داشتیم که بسیاری از خاطرات دوران بچگی من بطوری با این دوست خانوادگی گره خورده . اگر بخوام کامل توضیح بدم ، یکی از برادرهای من یه دوستی داشت که با هم رفت و آمد داشتن . همین باعث شد که رفت و آمد بین دو خانواده ایجاد بشه : مادرها با هم دوستان خوب بشن ، دخترها ( که همکلاسی بودند و نه دوستان صمیمی ) صمیمی تر بشن و ته تغاریهای دو خانواده ( بنده و بیژن کوچولوی اونها) هم با هم یه جورایی دوست بشن . در تواریخ آمده که این خانوم ، زمانیکه بنده به دنیا آمدم میامده خونه وسر و صدا می کرده بالای سر من ، با این تفکر که نوزاد کوچولو ( یعنی بنده ) بچه پر سر صدا و شلوغی بشه که البته بنظر میاد شکست خورده ( شاید هم نخورده ). ولی این خانواده زمانیکه من حدوداً پنج ساله بودم کوچ کردند و از شهر ما رفتند.

در این مدت تقریبی بیست ساله همیشه این خانوم بصورت یه تصویر نیمه روشن اون گوشه ذهن من خاک می خورد تا اینکه همین دیشب بطور خیلی غیر منتظره با خبر شدیم که بعد از بیست سال با دخترش و دامادش و البته نوه اش برگشته و تونسته ما رو پیدا کنه ومی خواد بیاد ما رو ببینه . ظاهراٌ توی سه روزی که اینجا آمده یکی یکی دنبال دوستان قدیمی گشته و از اونجاییکه توی این مدت شهر ما و همینطور مردمانش پوست انداختن پیدا کردن گذشته کمی سخت شده . خلاصه ما رو پیدا کرد و به منزل ما آمد. کار خدا رو می بینید . یه حس عجیبی بود دوست قدیمی مادر من و مادر همبازی من بعد از سالها دوباره آمده بود. یه حسی بود که نمی شه توصیفش کرد انگار خاطرات کودکی من و بیست سال پیش دیشب زنگ خونه رو زد گل آورد و نشست روی مبل میشه گفت هیچ تغییری نکرده بود .
خلاصه بگم این جریان واسه من مثل یه جور پرتاب به گذشته بود. می بینید چه دنیای کوچکی داریم؟؟؟

Thursday, August 16, 2007


نامه ای به متولد ماه مرداد

سلام ، به هر ترتیبی بود آمدم ، قراری با خودم دارم و به هر ترتیبی باید به آن عمل کنم . این کار مرا خشنود می کند ، اما تو را نمی دانم ، خودخواهم نه؟؟؟

دوسال پیش از یک احساس ناگفته گفتم. احساسی که کمی ناپخته بود ، با اینحال بود . وجود این احساس وجود یک زندگی بود و درست یا نادرست آنرا با تمام وجودم حس می کردم . و تمام اینها را در چنین روزی نوشتم .

سال پیش نوشتم که باید شکر کنی ، چون خداوند فرصت زندگی به توعطا کرد ، این فرصت زندگی را هم در همین مرداد به تو عطا کرد.
سال پیش نوشتم که باید جشن تولد تو ( و همه ما ، فرقی هم ندارد ) یک جشن شکرگزاری باشد از کسی که می گویند در آسمانها جای دارد ، همو که همه ما می شناسیمش. اینها را هم در چنین روزی نوشتم.

امروز هم می نویسم و می گویم که معتقدم باید این روز را جشن گرفت و بایدسپاس گفت ، چون روز تولد تو روز آغاز حضورت در میان خاکیان است ، حضور در این هستی ، حضور روی زمین ، زمینی که از خیلی بالاتر ها شبیه یک سیب است . و این شبیه سیب بودن هم حکایتی دارد. چه تشابه عجیبی هست بین زمین و زندگی. چه تشابه عجیبی هست بین زندگی و سیب . البته اگر از خیلی بالاتر به آن نگاه کنیم.

می دانم و می دانی که دنیا بیرحم است ، می دانم و می دانی که خونخواران وحشی دارد ، می دانم و می دانی که باید موجوات معصوم را از شر موجودات پلید رهانید ، می دانم و می دانی که عاشق بودن در این روزگار سخت است و شاید هم اگر کسی ادعای عشق کند به آتش کینه و تمسخر می سوزانندش ، همه را ، هم من می دانم و هم تو بهتر از من می دانی ، اما کاش می شد دنیا را از خیلی بالاترها دید ، آن موقع است که می شود آن سیب گلاب را با تمام زیباییها و پاکی هایش دید و با لذت تمام گازش زد و پلیدیها را گذاشت برای اهلش .

Tuesday, August 14, 2007

بازگشت به وطن !!!

اگر عبارت " یادداشتهای یک انسان چپ دست " برای شما آشناست ، به احتمال قریب به یقین مدتی پیش به قدمت چند ماه ، به وبلاگی سر زده اید که این عبارت بر پیشانی آن بوده است. وبلاگی به کسر پ ( و نه به فتح پ ) .

درست و درمان بخاطر ندارم که پرانتز دات میهن بلاگ دات کام دقیقاً از چه زمانی بروز نشده است ، شاید یکی دو ماه ، بلکه هم بیشتر . از شما چه پنهان که گاهی ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کار می افتند تا تمام امور دنیوی و غیر دنیوی آدمی معلق بماند بین زمین و آسمان و این به پرانتز و پرانتز نویسی بنده هم سرایت کرده است .

از عوامل گونه گونی که در سر راه این پرانتز نویسی بروز کرده است مهمترینشان همان مشکلی است که شاید شما هم به آن پی برده باشید . اگر سری به آدرس وبلاگ بیاندازید با جنازه ای روبرو می شوید که در آن آخرین پست ها را بصورتی بی رنگ و لعاب مشاهده خواهید کرد و امکان نظر دادن و حتی دسترسی به مطالب گذشته ممکن نمی باشد. البته این مشکل را که برای پرانتز و صدها وبلاگ از این دست روی داده است ، به خرابی یک هارد ( گمان می کنم در سرزمین یانکی ها) نسبت می دهند ( این را خود میهن بلاگی ها گفته اند ) .. راست و دروغش بر گردن خودشان ولی در حال حاضر صلاح این بود که بار و بندیل را ببندیم و از میهن بلاگ به موطن پرانتز ، یعنی همین بلاگر خودمان کوچ کنیم.
من یاد بتازگی آموخته ام که " انسان باید هر پیشامد ( یا هر موجود بدی ) را به نفع خود تبدیل به خوب نماید و خیر " . معتقدم که از همین راه می توان پیشرفتی بسوی آدمیت داشت. شاید بتوان همین قانون را در مورد پرانتز هم اجرا کرد .

Sunday, March 12, 2006

×××
زندگي در اين دنيا شگفت انگيز ترين بخش حيات يك انسانه ، زندگي در جايي كه بينهايت براي انسانها عادي و قابل فهم بنظر مي رسه اما بينظير ترين وقايع در اين دنيا براش رخ مي ده و در اكثر موارد او حتي متوجه اين اتفاقات هم نمي شه ، اون هميشه در انتظاره كه از نظر روحي به مرحله اي از تكامل برسه كه بتونه با عوامل بالا ارتباط برقرار كنه يا بتونه به چيزهاي ممنوعه دست پيدا كنه ، اون دوست داره جهان پس از مرگ رو ببينه ، فرشته ها رو ببينه ، بهشت رو ببينه ، ارواح رو ببينه ، درسته ، او هميشه مي خواد كه ببينه ، حس كنه ، اما معمولاً نمي خواد چيزي رو درك كنه ، درك كردن يك چيز سخت ترين بخش ماجراست ....
از كجا معلوم در كنار مني كه دارم اين مطلب رو مي نويسم يا در كنار شمايي كه دارين اين مطلب رو مي خونين ، يه اتفاق خارق العاده در حال رخ دادن نباشه ، ولي كسي كه نتونه اين مسائل رو درك كنه ، مسلماً متوجه اون هم نميشه ، چرا اينطوره ، چون ما عادت كرديم كه ببينيم ، فقط ديدن مي تونه بما كمك كنه كه بفهميم ، بيشتر ما ياد نگرفتيم كه درك كنيم ، شايد اصلاً دلمون نخواسته كه درك كنيم.....................

Monday, March 06, 2006

از ماست كه بر ماست
شكايت كردن از روزگار يكي از اون چيزايي هست كه خيلي از اون متنفرم ، شكايت كردن از نامرديهاش ، از حيله گريهاش ، از اينكه بگم روزگار اين بلا رو سرم آورد يا اون بلا رو ، اينكه بنالم از روزهايي كه گذشت ، شكايت از دردها ، رنجها ، اميدها و نااميدي ها ... همه ما شكايت مي كنيم ، شكايت از اونهايي كه خواستيم بهشون تكيه كنيم و اجازه ندادن ، كمك خواستيم ازشون و كمك نكردن ، راهنمايي خواستيم و راهنمايي نكردن ، خواستيم ما رو نجات بدن و نجات ندادن ، موضوع براي شكايت زياده ، چون نامردي و پستي زياده ... ولي من مي دونم آدمي هر چه مي كشه از ناداني خودش مي كشه ، تا ناداني هست ، نامردي هم هست ، نارو هم هست ، درد و رنج هم هست ، نااميدي هم هست و شكايت هم هست ، تا ناداني هست ، همه اينها هم هست ....

Sunday, March 05, 2006


ماجراي انساني كه گوشش مخملي شد (اپيزود ششم)
اول دوم سوم چهارم پنجم
حميد از اون پسرايي بود كه همه دخترها آرزوشونه كه با او حتي براي يك دقيقه هم كه شده حرف بزنن ، چه برسه به دوستي و ازدواج ، خوش تيپ ، مرتب ، با نمرات عالي كه بدون تقلب و دوز و كلك مي گرفت ، كاري ، شوخ و يكم خجالتي و صد البته مايه دار ، تا حالا هيچكس نديده بود كه با دختري بگرده يا نشنيده بود كه با دختري دوست باشه ، خلاصه اينكه از اون جووناي هوس باز نبود ،ايده آله ديگه نه؟؟؟
......

اپيزود هفتم
ديگه كار حميد و مادمازل بالا گرفته بود ، همه آماده بودن كه براي عروسي اين دوتا قمري عاشق دعوت بشن ، حميد مي رفت خونه مادمازل و مادمازل مي رفت خونه حميد ، موضوع حسابي بيخ پيدا كرده بود ، مثل اينكه مادمازل حسابي گلوش پيش حميد گير كرده بود ، اون بخاطر اينكه حميد خوشش بياد حسابي عوض شده بود ، رفتارش مثل يه خانوم شده بود ، براي اينكه او خوشش بياد نمرات عالي مي گرفت ، براي اينكه او خوشش بياد از مسخره بازيهاي گذشته اش دست برداشته بود ، اون عوض شده بود ، چون مزه يه عشق واقعي رو چشيده بود ، اون فقط حميد رو مي خواست و حاضر بود براي رسيدن به او هر كاري بكنه، دقت كرديد كه ، هر كاري!!!

Wednesday, March 01, 2006

ماجراي انساني كه گوشش مخملي شد (اپيزود پنجم)
اول دوم سوم چهارم

كلارك گيبل داستان ما كسي نبود جز حميد ، يكي از پسرهاي دانشكده فني ، حميد و مادمازل مي گفتن و مي خنديدن ، يكي از بچه ها ضمن اينكه با پانتوميم از من خواست كه دهنم رو كه بعلت تعجب به قاعده يه غار باز مونده بود ببندم اشاره كرد كه بزنيم به چاك ، ما كه اصولاً فراموش كرده بوديم چرا رفتيم كافي شاپ ، كاسه و كوزه رو جمع كرديم و زديم بيرون...
ديگه ماجراي مادمازل و حميد خان رو همه مي دونستند ،مادمازل تو كلاس همش از موجودي بنام حميد حرف ميزد ، البته خيلي مؤدبانه ، چه جوري بگم ، يكم عشقولانه ، يه حميد مي گفت ، شيش هفتا حميد از كنارش مي زد بيرون ، طوري حميد مي گفت كه آدم يادش مي رفت كه اين همون دختره ، هموني كه هر پسري ازش مي خواست كه باهاش دوست بشه اون هم قبول مي كرد ، هموني كه مي خواست سر به تن پسرا نباشه و سركارشون مي ذاشت ، حالا چي شده ؟؟؟ چه بلايي سرش اومده بود؟؟؟يعني قرصهاش رو نشسته خورده بود ؟؟؟

Tuesday, February 28, 2006

مويز اسير در حفره جمجمه
امروز چندمه اسفنده ، بذارين ببينم ، آهان ، نهم، خب بايد شروع كنم به خونه تكوني ، مهمترين خونه هم همونيه كه محل استراحت مغزه ، من اسمش رو گذاشتم پاركينگ مغز ، بايد سر فرصت اونو از پارك دربيارم و اون يه مويزي هم كه بر حسب تقدير تو حفره جمجمه ‌اينجانب اسير شده يكمي سرويس كنم ، افكار پوچ و مضخرف رو ازش پاك كنم ، تميزش كنم ، كوكش كنم و بذارمش سر جاش ، البته من سالي به دوازده ماه دارم اينكار رو مي كنم ، ولي ظاهراً نتيجه رضايت بخشي بهمراه نداشته ، اين نكته رو بعضاً اطرافيانم بهم گوشزد مي كنن ، گهگاهي هم خودم با توجه به آي كيوي بالام به اين نتيجه مي رسم، خلاصه اينكه اين مويز هم حسابي ما رو گذاشته سر كار
در هر صورت پرانتز هم كه يه جورايي افكاردونيه اينجانبه و در تعامل كاملاً تنگاتنگ با مويز فوق الذكر ، بايد پيشاپيش به استقبال سال جديد بره ، بايد هم از نظر ظاهر ، هم باطن يه فرقايي بكنه ديگه ، مي گن شگون داره ، و اينست دليل تغييرات پرانتز ، البته شما حتماً يكسري از اين تغييرات رو ديدين
يه نكته ديگه هم اينكه همونطور كه در همه جاي وبلاگ هم اعلام شده ، كساني كه دوست دارن بدونن من بهشون چه دورغهايي گفتم مي تونن از كانالهاي قانوني اقدام كنن البته از من نخواين كه همه دروغها را براتون فاش كنم كه در واقع دروغ قسمتي از زندگيست ، ولي سعي مي كنم نااميدتون نكنم ...درسته ، حق با شماست ، براي خونه تكوني يكم زيادي زود جنبيدم ، ولي باور كنين از پارك در آوردن اين مويز بعد از اينهمه مدت واقعاً كار سختيه ، قبول دارين كه...
راستي يه عده در مورد اون غروب يكرنگي يه سوالايي مي پرسن ، بابا گير ندين ديگه ، فعلاً زياد فكرتون رو مشغول نكنين ، يه توضيح مفصلي در موردش دارم ...
فعلاً...

Friday, February 24, 2006

عاقبت دردها و خوشي ها
تو يكي از روزنامه ها يه مطلب كوچولويي در مورد كوين كارتر نوشته بود ، گفتم بد نباشه توي اين پست در مورد ماجراي اون بنويسم ، نمي دونم مي شناسيدش يا نه ، حتي از ماجراش يه فيلم هم ساختن، خلاصه اگه يادتون باشه يه موقعي در صدر اخبار بود ....
در بيست و ششم مارس سال هزار و نهصد و نود و سه ميلادي ، روزنامه نيويورك تايمز عكسي رو منتشر مي كنه كه خيلي روي مردم تاثير مي ذاره ، كار بجايي مي رسه كه اين عكس در اكثر روزنامه هاي دنيا هم چاپ مي شه و حتي جايزه پوليتزر رو براي عكاسش ، كوين كارتر به ارمغان مياره ، جايزه اي كه زياد هم براي او خوش يمن نبود .اين عكس در مورد فقر و قحطي در سودان بود و يك دختربچه سوداني رو نشون مي داد كه روي زمين افتاده و يك كركس هم كمي اونطرف تر در انتظار مرگ اونه.خيلي ها از كارتر بخاطر اينكه او دوربينش رو كناري نذاشته و اون لاشخور رو كيش نكرده و دختر بچه رو نجات نداده و حتي از او عكس گرفته ، انتقادهاي تندي كردن و اينكار او رو خيلي وحشيانه مي دونستن ، يكي از همين منتقدين گفته بود :
كسي كه لنز دوربين خودش رو فقط براي گرفتن يك عكس از رنج و عذاب اون دختربچه تنظيم كرده ، فقط يه حيوون درنده هست ، لاشخوري ديگردر صحنه
البته اين نكته رو هم بد نيست بدونين كه خبرنگارا وعكاسها بخاطر ترس از ابتلا به بيماري ، از دست زدن و لمس اين جور موارد ، بخصوص جاهايي كه قحطي وجود داره منع شدن ، با اينحال كوين به دوستانش گفته بود كه او مي خواسته به اون بچه كمك كنه ، حالا ما نفهميديم كمك كرد يا نه ...
خلاصه مطلب اينكه كوين كارتر در سن سي وسه سالگي يعني يكم بعد از گرفتن اين عكس خودكشي مي كنه ، خيلي ها مرگ يكي از دوستان نزديكش رو علت خودكشي او مي دونن و خيلي ها هم انتقادهاي تند و تيزي كه بخاطر كمك نكردن به اون دختر از او شده بود رو دليل اينكارش مي دونن.
همه مي دونيم كه حوادث و اتفاقات بد مي تونه رو آدم تاثيرات بدي بذاره ، ولي واقعاً نمي دونيم كه اين موضوع تا چه حد مي تونه خطرناك باشه ، كوين كسي بود كه چيزهايي بدتر از ماجراي لاشخور و دختربچه رو هم ديده بوده و اتفاقاً ثبت هم كرده بوده. اون تو قسمتي از يادداشت خودكشي خودش نوشته :
من ديوانه و مجنون هستم ، بدليل بياد آوردن قتلها ، اجساد ، غضبها و دردها ، گرسنگي كشيدن يا مجروح شدن بچه ها ... رنج زندگي ، خوشي ها را نابود كرده ، بطوريكه لذت و شادماني وجود ندارد.
اين عاقبت كسيه كه هميشه در معرض موقعيتهاي منفي بوده و اكثراً در حال شكار لحظات دردناك.
در آخر بگم كه فكر مي كنم كاري كه او كرد درست بود ، ممكنه بگيد كه اين درست نيست ، ممكنه بگيد كه اگه اون لاشخور رو فراري مي داد خيلي بهتر بود و انساني تر و او بچه هم احتمالاً يه چند ساعتي بيشتر زنده مي موند ، ماجرا هم تموم مي شد ، درسته ، اون بچه زنده مي موند ، ولي بنظر من تاثير اين عكس خيلي بيشتر بوده و موجب شده كه ملت يه تكوني بخورن ، آخه مي دونين بعضي وقتا بايد با پتك زد تو سر يه عده تا حاليشون شه اوضاع دست كيه و اطرافشون چي مي گذره

عكسي كه كوين گرفت و يه توضيح جمع و جور در مورد او

نگاهي به انفجارهاي سامرا از اون منظر
در مورد بت پرستهاخيلي چيزا شنيديم ، اينكه يه موجوداتي بودند كه تير و تخته رو بعنوان خدا مي پرستيدن ، البته اگه خوش سليقه هم بودند ، قبل از اينكه شروع به پرستش اين تير و تخته ها كنن ، اولش اونها رو يه تراشي مي دادن و بعد از اينكه به يه شكل هچل هفتي در مي اومد ، اونوقت اونو مي پرستيدن ، خب اين تا اينجاش ، ولي اگه فكر مي كنين بت پرستي به همينه و اينكه احتمالاً نسل بت پرستها منقرض شده بايد عرض كنم شديداً در اشتباهيد ، ممكنه بگيد باز اين يارو داره چرت و پرت مي گه ، عرض مي كنم :اصلاً خودتون كه از من وارد تر هستين ، فقط اينو بگم كه ممكنه يه عده بگن ما خدا رو مي پرستيم و به يكتا بودنش ايمان داريم و فلان وفلان ، ولي اگه يكم به اعمالشون دقيق شيم مي بينيم اونا صدها بار از بت پرستهايي كه تخته هاي نتراشيده رو مي پرستيدن بد ترن ، باور ندارين؟

Wednesday, February 22, 2006

ماجراي انساني كه گوشش مخملي شد (اپيزود چهارم)
اپيزود اول اپيزود دوم اپيزود سوم
چند ماهي از تحول اخلاقي و شخصيتي بنده خداي ماجراي ما مي گذشت ، شايعاتي بود مبني بر اينكه مادمازل عاشق اون پسره شده ، ولي هنوز ما نفهميده بوديم كه او پسر كيه كه مادمازل عاشقش شده ، حتماً يه چيزي تو مايه هاي كلارك گيبلي چيزيه ديگه...
تا اينكه يه روز من و چنتا از رفقا كه براي يك امر ضروري به يه كافي شاپ فوق مدرن رفته بوديم ، ناگهان با صحنه اي مواجه شديم كه مو را بر تنمان ميخ طويله نمود‌: مادمازل وكلارك گيبل...

ماجراي انساني كه گوشش مخملي شد (اپيزود سوم)
اپيزود اول اپيزود دوم
يه مدتي بود كه حسابي عوض شده بود ، حس فضولي ملت تحريك شده بود كه اين بنده خداي قصه ما چرا يه جورايي شده ، يعني پسراي دانشگاه تموم شدن ؟ يعني با همشون دوست شده ؟؟؟ شايد اينكارا دلش رو زده ؟؟؟ خيلي مؤدب شده بود و منظم ، سر و وضعش عين آدم شده بود ، ديگه اصلاً تابلو نبود ، يعني حراست دوباره بهش گير داده و اولتيماتوم داده بهش ؟؟ خلاصه اين يه معضلي شده بود براي دانشجوها ...شايع شده بود كه اون با يكي دوست شده ، ما هم كه اخلاق مادمازل رو مي دونستيم حين قرائت فاتحه اي براي شادي روح آن پسر بدبخت و آن جوان ناكام ، دل مون رو گرفتيم و ريسه رفتيم از خنده ، آخه اين كارمون بود...

Tuesday, February 21, 2006

ماجراي انساني كه گوشش مخملي شد (اپيزود دوم)
اپيزود اول
گفتم كه اين بنده خداي ماجراي ما خيلي خيلي شوخ و شنگ بود ، شر بود ، با تمام پسرهاي عالم كه نه ، ولي تقريباً با تمام پسرهاي دانشگاه طرح دوستي هاي آنچناني ريخته بود و خلاصه محشري بپا كرده بود ، يه روز از ماكسيماي اين يكي پياده مي شد و يه روز از پرشياي اون يكي ، صبح با يكي دوست مي شد و فردا غروب بايكي ،البته اينرو هم بگم كه هنوز به اون گرگهايي كه من يه بار ازشون گفته بودم كاملاً تبديل نشده بود ، ولي معلوم بود كه از سر كار گذاشتن ملت لذت مي بره ، اون عاشق اين بود كه پسرا بيشتر واسش غش كنن ، از بدبختي پسرا لذت مي برد ، هر چند بنظر مي رسيد كه بدبختي پسرا بيشتر از خود او نيست ، آخرش هم معلوم نشد كه اون داره از اون انتقامها مي گيره يا اينكه اصولاً چنتا تخته اش كمه.....

Monday, February 20, 2006

ماجراي انساني كه گوشش مخملي شد (اپيزود اول)
يه بنده خدايي بود ، پسر يا دخترش زياد فرقي نداره ، ولي شما فرض كنين دختر بود ، تحصيلاتش هم مهم نيست ، ولي شما فكر كنين كه دانشجو بود ، دانشگاهش هم مهم نيست ، ولي شما فرض كنين دانشگاه خودمون بود ، اون يه كمي شيطون بود ، يعني بدش نميومد كه يه عده رو سر كار بذاره ، متوجه هستين كه ؟
خب تا اينجاي ماجرا كه زيادم عجيب نيست ، همه ما پسرهاي دور و برمون رو مي شناسيم ، همونطور كه دختراي دور و برمون رو هم مي شناسيم ، ولي ماجرا تازه از همينجا شروع ميشه ...

Saturday, February 18, 2006


توضيح : دوتا قو وارد مرداب انزلي شدن و با خودشون يه سوغاتي آوردن كه همانا آنفولانزاي مرغي باشه ، الان ديگه همه گيلان فكر كنم گرفته اين مرض رو...

سفر به شهر آنفولانزا زده
امروز بدليل بيكاري بيش از حد تصميم مي گيرم برم يه جايي ، خب كجا خوبه ، لونك ، ديلمان ، دوهزار ، سه هزار ، نه ، در حال حاضر انزلي بهترين گزينه هستش ، خيلي وقته نرفتم اونوري ، يه سالي ميشه ...
خانواده محترم رو بر مي داريم كه بريم اونجا ، موتور و آتيش مي كنيم و مي ريم ...

پرواز آنفولانزاي مرغي بالاي سر ما
وارد شهر مي شيم ، آنفولانزاي مرغي داره تو شهر پرواز مي كنه ، خيلي زياد هستن ، رو در و ديوار اخطار و اعلاميه زدن كه از دست زدن به پرندگان ، خوردن پرندگان و هر چيزي كه مربوط به پرندگان مي شه خودداري كنين ، كم مونده نگاه كردن به پرنده ها هم ممنوع بشه...

دريا موجه كاكا
وارد اسكله شديم ،دريا حسابي طوفانيه ، سرما تقريباً كشنده هست ، باد خيلي شديده ، اينجا معمولاً‌اين وقت سال همين جوره ، باد و سرما ، اين وقت سال حسابي اينجا خلوته و رمانتيك ، از همون كوچيكي عاشق اينجا اونم تو يه همچين فصلي بودم ، صداي موج دريا ، كشتيها و پرندگان و ديگر هيچ ، فقط تك و توك عشاق رو مي بينيم كه دم اسكله وايستادن و بله ديگه...
پرواز آنفولانزاي مرغي بالاي سر ما
از اسكله اومديم بيرون ، لب ساحل ، دريا بسيار عصبانيه ، نمي دونم چرا ، بالاي سر مون مرگ به پرواز در اومده ، متوجه هستين كه...

روانشناسي جاده و آلرژي به زانتيا
من اصولاً آدم صبوري هستم ، ولي اين مورد بعضي ، فقط بعضي وقتا حين رانندگي نقض مي شه ، داريم بر مي گرديم ولايت ، تو حال خودمم ، دارم به اين فكر مي كنم كه رسيديم خونه اول يه نيمرو مي زنم تو رگ ، براي شام هم يه مرغ سوخاري سفارش مي دم ، فردا صبح هم پنج شيش تا تخم مرغ آب پز و...،تو همين فكرا هستم كه بوق يه ماشين چرتم رو پاره مي كنه ، بيرون رو نگاه مي كنم كه يه هو مي بينم يه زانتيا چسبيده به ماشين ، تصور كنين بين گارد و ماشين ، خب تو اين مواقع اگه من تنها بودم مسلماً فرمون رو يكمي مي گرفتم به سمت چپ و طرف رو مي كوبيدم به گارد ، ولي چه كنم كه خانواده همراه منه ، بوق بوق مي زنه ، انگار بد جوري طلب كاره ، گاز مي دم تا روش كم شه ، نخير باز اومد و بوق زنان رد شد و رفت ، كفر منو در ميارن اينا... اه... تجربه ثابت كرده كه از ماشينهايي كه راننده اونها يه آقا پسره و بغل دستش هم يه دختر خانومي نشسته و بنظر خيلي رمانتيك هستن جداً فاصله بگيريد ، واقعاً‌ اين ماشينها خطرناكن ، امان از اين جوونهاي عاشق...
فردا روز ديگريست
رسيديم ولايت ، بسلامتي ، ولي من تا فك يه راننده زانتيا رو پياده نكنم آروم نميشم ، فعلاً بريم نيمرو و مرغ و تخم مرغ آب پز و دريابيم كه الان حسابي مي چسبه ، آدميه و هوس ديگه ، چه مي شه كرد.

Wednesday, February 15, 2006


خبر فوري
نمي دونم در جريان بوديد يا نه ، از ساعت هشت صبح امروز ، our iran يكي از بزرگترين ديتا سنترهاي ايران ، بطور كامل قطع شد ، بطوريكه سايتهاي معتبري ، مثل بلاگفا ، خبر گزاري فارس ، وب گذر ، بانك پارسيان و خيلي سايتهاي ديگه بكلي از كار افتادن ، هر چند كه در حال حاضر بعضي ازسايتها مثل بلاگفا ، خبرگزاري فارس و پارسيك بوسيله سرورهاي پشتيبان ، بطور موقتي راه اندازي شدن ، ولي مشكل هنوز به قوت خود باقيست ، بطوريكه حدود بيست هزار سايت وطني و فارسي با مشكل جدي مواجهند
شايعه بسياره و من خبر رسمي در مورد اين جريان نشنيدم ، ولي اونطور كه شنيدم احتمال اينكه اين ديتا سنتر Attack‌ شده باشه زياده ، اگر اين موضوع صحت داشته باشه ، رفع مشكل يك تا دو شبانه روز و حتي يك هفته زمان مي بره ، البته يه خبرهايي هم در مورد خرابكاري مسلمونها شنيدم ، از قرار معلوم در كانادا يه كارايي كردن ...
اوايلي كه مشكل پيش اومد ، خيلي ها از جمله خود من فكر مي كردن كه اين تحريمه ، آخه از شما چه پنهون قرار بوده همچين تحريمي در مورد ايران اجرا بشه ، هر چند يكي دو تا ديتا سرور قبلاً مشمول همچين تحريمي شدن ، ولي اون به اين وسعت نبوده ، حتي آمريكا به گوگل و ياهو فشار آورده كه خدماتشون به ايران رو قطع كنن ، كه يكي از بزرگترين پيامدهاي آن قطع شدن وبلاگ اينجانب مي باشد
نمي دونم حالا اين مشكل تا چه حد جديه ، ولي ما ايرانيها هم خيلي خيلي جالبيم ، مگه نه ؟؟؟
خلاصه اينكه احتمال اينكه اين بلا سر من هم بياد زياده ، بايد ببينيم كه از اونور آب چه تصميمي برامون مي گيرن ، جالبه نه ؟؟؟
در هر صورت امروز روز دلهره آوري براي مدبران سايتها بود ، اميدوارم ما ايرانيها بخود بيايم ، مي دونين كه چي مي گم؟؟؟

Tuesday, February 14, 2006


دوقلوهاي افسانه اي و پرتقال فروش
امروز مي تونه يكي از روزهاي مهم براي ايران باشه ، يه چيزايي در مورد گوسفند گفته بودم ، يادتونه ؟؟؟ امروز وقت شه ، خيلي رمانتيكه نه؟؟؟ دوقلوهاي افسانه اي رو مي گم بابا ، امروز چهارده فوريه هست نا سلامتي ، من نمي دونم چرا اصلاً اين رويداد رو تحويل نمي گيرن ، اهميتش از بمب هسته اي بيشتر نباشه ، كمتر هم نيست ، هست؟؟؟ حالا نمي دونم اين كوچولو ها متولد شدن يا نه ، من كه فعلاً خبرش روندارم ، چند وقت پيش سونوگرافي كرده بودن ، سالم بودن ، الان نمي دونم ، ولي من حاليم نميشه ، بايد امروز دوقلو ها رو تحويل بدن ، مگه الكيه ؟؟؟حالا جالب مي دونين چيه ؟؟؟ يه اتفاق جالب ، ديروز كه سيزدهم فوريه بود ، چهلم جناب كاظمي آشتياني بود ، فرداش ، يعني امروز ، چهاردهم فوريه ، روز تولد دوقلوهاست ، شما لطفاً پيدا كنين پرتقال فروش را!!!


كافر وحشي ، درست طبق نقشه
واقعاً آفرين ، همين امشب اخبار نشون مي داد كه يه جانباز يه نقاشي زيبا از چهره حضرت مريم كشيده و برده جلوي سفارت دانمارك ، اين نهايت روحيه يك مسلمانه ، پيامي كه اين كار براي اونها فرستاد خيلي رساتر بود از اونچه كه بقيه مسلمانها تو اين مدت انجام دادن ، اينكار اين جانباز مطمئناً نه دانماركيها رو ، بلكه همه اونهايي كه غرض و مرضي داشتن ، حسابي آب كرد ، نظر خود من اينه كه چاپ كاريكاتورها يه نقشه حساب شده بوده ، كه واكنش مسلمونها رو بسنجن ، تا مسلمانها خودشون ، خودشون رو خراب كنن ، اين هدفشون بود ، و خدايي مسلمونها هم همونطور كه قبلاً هم گفتم حسابي اشتباه كردن ، آتش زدن ، كشتن ، زخمي كردن و نابود كردن ، درست طبق نقشه ...
كسي كه ادعاي پيروي از حضرت محمد رو داره ، معمولاً در زندگي تا جايي كه مي تونه ، بايد از او الگو بگيره ، چقدر كفار او رو تحقير مي كردن و او به اصحابش اجازه نمي داد كه حتي كوچكترين جوابي بدن ، جوابهاي حضرت بجا ، سنجيده و دندانشكن بود ...
اونها با چاپ كاريكاتورها فرهنگشون رو به جهان عرضه كردن ، ما هم بايد فرهنگ خودمون رو عرضه مي كرديم ، ولي آيا فرهنگ ما وحشي گريست ؟؟؟ از همون ابتداي اسلام به اعراب مي گفتن كافر وحشي ، الان هم همه مسلمونها رو ، چه عرب و چه غير عرب با نام كافر وحشي مي شناسن ، آيا اين تقصير ما نبوده كه هنوز بعد از گذشت قرنها نتونستيم اين ديدگاه اونها رو عوض كنيم ؟؟؟ حتماً ما خيلي سعي نكرديم كه اين مارك رو از روي پيشونيمون پاك كنيم ، پس ما چكار كرديم ؟؟؟

Sunday, February 12, 2006

چسباندن به تنور ، با كمي تاخير
سه تا مطلب بود كه دوست داشتم سر موعد بذارمشون تو وبلاگ كه نشد ، الان كه دارين اين پست رو مي خونين ، هر سه تا رو گذاشتم رو وبلاگ ، تو تاريخ هايي كه قرار بوده ، دوست داشتين برگردين و از پنج شنبه هفته پيش شروع كنين به خوندن ، مطالب از اين قرارند :

مشاهدات اينجانب از شب عاشوراي امسال در بلادمون كه مي خواستم پنج شنبه بذارم رو وب و نشد ، هر چند يه كم دير شده ، ولي خالي از لطف نيست ...

يه مطلب ستاره دار كه مي خواستم جمعه بذارمش رو وب و باز هم نشد...

اظهارنظر نسبتاً طولاني و البته ناتمام اينجانب در مورد انرژي هسته اي حق مسلم ماست و از اين حرفا ...
فعلاً....

محمود جون ، رفراندومت منو كشته!!!
امروز مصادف است با بيست و دوم بهمن يكهزار و سيصد و هشتاد و چهار هجري خورشيدي ، روز موعود ، روزي كه رفراندوم رييس جمهور منتخب و محبوب ملت برگزار مي شه ، رفراندومي كه ملت سرفراز ايران بايد نظر كارشناسي خودشون رو در مورد اينكه ايران بمب هسته اي داشته باشه بهتره يا نه ، بدن ، خب خدايي به من يكي كه نه چفيه رسيد و نه اتوبوس مخصوص نظر خواهي ، پس مجبورم اينجا نظرات كارشناسي بدم ديگه ، تنها فرقش اينه كه رويترز و سي ان ان و فاكس نيوز نظرات اينجانب رو منعكس نمي كنن...
پس شروع مي كنم :
مسلمه كه همه ما دوست داريم پيشرفت كنيم ، كيه كه دوست نداشته باشه كشورش به فناوري ساخت بمب اتمي ، يا همون فناوري صلح آميزي كه اين آقايون ميگن ، دسترسي داشته باشه ، بهم زدن توازن قدرت در منطقه!!! ، آقا يك حالي ميده !!! معلومه كه هر كشوري اين رو دوست داره ، ولي خوب بنظر اينجانب هميشه يه مهمتر و يه مهمتريني وجود داره كه مسلماً ساخت بمب مهمترين مشكل ما نيست ، بگم مشكلات رو ؟؟؟ خودتون مي دونين كه ...
مشكل بزرگ ما دزدي هايي هست كه توي ايران رخ مي ده ، منظورم دزدي از بيت الماله ، نه اون دزدي هاي كوچولو موچولو ، مشكل بزرگ ما اينه كه ما شاهد اين هستيم كه يه عده روز بروز پولدارتر مي شن و بر عكس يه عده روز بروز بد بخت تر ، ......
نمي دونم جناب احمدي نژاد اصلاً بخاطر دارن كه چه وعده هايي به ملت داده بودن ؟ توزيع عادلانه ثروت ، رسيدگي به امور اقشار بدبخت بيچاره ، جلوگيري از كلفت شدن هرچه بيشتر گردن بعضيها ، مبارزه با ما فياي قدرت ، اما حالا چي مي بينيم ، مبارزه با اسرائييل ، ساخت بمب اتمي ، فحش دادن به اين كشور و اون كشور ، انداختن ميثاق نامه توي چاه امام زمان ، تحقيق در مورد هولوكاست ، واه واه واه.....
من نمي دونم نظر واقعي ملت در مورد بمب هسته اي چيه و اينكه آيا اونها داشتنش رو خيلي ضروري مي دونن يا نه ، ولي اين رو مي دونم براي ملت ايران در حال حاضر مهمترين چيز تامين آسايش و امنيت هست ، مهمترين چيز ايجاد شغل آبرومند براي اونهاست ، فكر نكنم كسي به بازي سهام عدالت جناب رييس جمهور علاقه اي داشته باشه ، گمون نكنم هنوز ملت اونقدرها هم ساده لوح شده باشن كه اجازه بدن منابع مملكت رو كه يه عمره تو شكم همه ميره جز خود اونها حالا با يه بازي مسخره ديگه ازشون بگيرن ، براي اونها بيشتر مهمه كه يه كارگاه كوچولو براي جوونهاشون بزنن ، تا اونا بتونن اون كاري رو كه واقعاً بلدن نشون بدن ، تا بتونن از تخصصي كه دارن استفاده كنن ، تا از مسخره ترين راهها پول در نيارن ، تا سر هم كلاه نذارن ، تا عمرشون رو به دختر بازي هدر ندن ...
چه چيزي مهمتر از جمع كردن زنها و دخترهايي هست كه تو خيابون تن فروشي مي كنن ؟ نگيد كه همچين چيزي نيست كه دروغ بزرگي گفتين ، باور دارين كه اين شده يه شغل براي ملت مسلمان ايران ، البته مطمئناً اونها هم اين كار رو كثيف مي دونن ، مسلماً اونها براي خوشگذروني اينكار رو نمي كنن ، ولي باور كنين شكم گرسنه اين چيزها حاليش نيست ، ممكنه اونها بتونن گرسنگي رو تحمل كنن ، ولي با شكم گرسنه بچه هاشون چكار كنن ؟ با گريه برادر و خواهر كوچكشون چه كنند ؟
آيا رسيدن به وضع مردم مهمتره يا ساخت بمب اتمي و مبارزه با اسراييل و استكبار جهاني ، اينكه هولوكاست واقعاً وجود داشته يا نه فكر نمي كنم براي مردمي كه از صبح تا شب جون مي كنن تا خانواده شون بتونن يه زندگي حداقل داشته باشن زياد مهم باشه ، چه چيزي مهمتر از سير كردن شكم سيل عظيم جمعيت گرسنه ايرانه ، مگه چيزي مهمتر از اين هم هست ؟ البته اينكه من همش از سير كردن شكم مي گم بخاطر اينه كه بزرگترين مشكل ايرانه ، مي گن كه گشنگي مادر تمام گناهانه ، تمام گناهان!!! هر چند مشكلات اعتقادي و فرهنگي هم در ايران هست ، ولي حرف من بيشتر در مورد گرسنگي هست ...
البته بنظر مي رسه جناب رييس جمهور زماني كه با آن لبخند مليح خودشون ، نطقهاي آتشين انتخاباتي براي مردم ايراد مي فرمودن و قلب ملت رو تسخير مي كردن، و از ريشه كني فساد ، بخصوص فساد اقتصادي حرف مي زدن و از بالابردن سطح رفاه عمومي ، نمي دونستند اينكار تا چه حد مي تونه سخت باشه ، شايد هم مي دونستند و خودشون رو به اون راه مي زدن ، بگذريم...
بنظر مي رسه كه عملي كردن اون وعده ها خيلي مشكله و بيرون كردن اسراييل از خاور ميانه و گلاويز شدن با غربيها بمراتب راحتتر از رسيدن به مشكلات جامعه ايران و تلاش براي حل اونهاست ، نهايتاً جووناي بيكار و علاف رو مي فرستيم جنگ ديگه ، خود بخود كلي از مشكلات حله ......در آخر يه پيشنهاد دارم به سردار احقاق حق مردم ايران :
حالا كه شما گير دادي ايران حق داره بمب هسته اي داشته باشه ، پس قربون دستت داداش ، بگو يه جور بمبي بسازن كه ملت بتونن بذارنش لاي نون و با سبزي بخورن ، در اينصورت هم شما به خواسته خودت رسيدي ، هم ملت حسابي به حقشون...

Saturday, February 11, 2006



شما به چي اعتقاد دارين ***
معمولاً بهترين محكي كه ميشه استفاده كرد تا اينكه بفهميم طرفمون دقيقاً به چي معتقده اينه كه ببينيم تو گرفتاريها و مشكلاتش به كي يا چي متوسل ميشه ، البته اين نظر خودمه ، ولي فكر كنم تا حدودي جواب بده ... مطمئناً هر كسي به چيزي اعتقاد داره ، حتي اگه بزبون بگه من به هيچ چيز اعتقاد ندارم ، مسلماً در عمل اونطور نيست...
اولين ومهمترين سوال من اينه ، اينه كه شما به چه روشي خدا پرست شدين ، البته اين سوال ممكنه خيلي درست نباشه ، چون در هر صورت هر كسي در وجودش به چيزي بنام خدا اعتقاد داره و اون رو مي پرسته ، فقط نوع پرستش و نوع خدايي كه انتخاب كرده ممكنه يه كمي فرق كنه ...بهتره اينجوري سوال كنم ، شما چي شد كه مثلاً اسلام رو پذيرفتين ، يا بهتر بگم چرا اسلام رو پذيرفتين و مثلاً يهودي ، مسيحي يا حتي بودايي نشدين ؟ چرا دين زرتشت رو نپذيرفتين ؟ چرا ؟؟؟ ، آيا حق انتخاب داشتين؟؟؟ يا دارين ؟؟؟ آيا فرق اسلام و مسيحيت و يهوديت رو مي دونين ؟؟؟ خداي بودايي ها چه فرقي با خداي زرتشتيها داره ؟؟؟ آيا شما با شناختي كه از اديان ديگه داشتين دين خودتون رو انتخاب كردين ؟ اصلاً فرقي داره براتون ؟؟؟ حالا بياييد اديان ديگه رو كنار بذاريم ، آيا ما مسلمانها خداي اسلام رو مي شناسيم ؟ اگه از ما بخوان خدايي كه قرآن رو به پيامبر نازل كرد توصيف كنيم ، چي داريم بگيم ؟ اين خدا چه جور خداييه ، تو ذهنتون چه جوري تصويرش كردين ؟؟؟ اصلاً ميشه تصويرش كرد ؟؟؟ اصلاً بايد تصويرش كرد ؟؟؟
مي بينيد كه سوالات بسياره ، ممكنه جواب اينها براي خيلي از شماها روشن و واضح باشه ، يا شايد اينها خيلي بديهي بنظر بياد ، ولي من مشكلات اساسي با اين سوالات دارم...
خب ، فعلاً تا همينجا كافيه... تا بعد....

Thursday, February 09, 2006



آن شربت و دعاي نا تمام من
امشب شب عاشوراست ، هوا گرفته ، بدش هم نمياد بباره ، هواي زمستونه ديگه !!! در كل از اون هواهاست كه خيلي دوست دارم ، آسمون قرمزه قرمزه ...
از جلوي يه آهنگري رد مي شم ... ملت دارن قمه هاشون رو تيز مي كنن تا يواشكي يه گوشه بشينن و نذرشون رو ادا كنن ، آخه از شما چه پنهون قمه زدن اينجا ممنوعه ، ما كه فلسفه قمه زدن رو نفهميديم ، هركي مي دونه بسم الله !!! به ما هم بگه ياد بگيريم ...
امشب علاوه بر قمه زدن بازار يه چيز ديگه هم داغه ... چهل منبر ، فكر نمي كنم جاي ديگه اي چهل منبر رسم باشه ، ملت وقتي نذرشون ادا شد ، بايد شمع تو آتيش بندازن و و خرما پخش كنن ، حالا يه عده نذر مي كنن كه دم در خونه شون منبر بپا كنن ، بعضي هم نذر مي كنن كه چهل تا منبر رو برن ، البته بعضي ها بجاي چهل منبر ، فقط هفت منبر نذر مي كنن ، منبر هم به ظرفهاي آتشي گفته مي شه كه روي چهارپايه اي چيزي مي ذارن و همونطور كه گفتم يا يه عده مي ذارن دم در خونشون يا دم مسجدها ، در هر صورت معمولاً يه سيني بزرگه كه آتش توش روشنه و كنارش هم برنج و خرما و از اين چيزها مي ذارن ، كسي كه مياد شمعش رو ميندازه تو آتش يه كمي از برنج رو بعنوان تبرك بر مي داره ، البته اين رسم خيلي سفت و سخته و قوانين خاصي داره ، از مهمترينشون هم اينه كه كسي كه داره چهل منبر ميره اصلاً نبايد حرف بزنه ، ناگفته نماند كه قيمت خرما و شمع در اين شب و يكي دو شب قبلش نرخ خون ميشه !!! البته توضيح كامل اين رسم وقت مي بره ، پس به همين بسنده مي كنم ، اما موضوع جالبتري كه بچشم مياد حضور فعال جوانان ، از جمله دانشجويان دختر وپسر تو اين مراسم هست كه ديگه تو اين يكي دوساله حسابي سنگ تموم گذاشتن ، باورتون نميشه كه چه تيپهايي با چه سر و وضعي ميان چهل منبر ، حالا نمي دونم نذرشون چيه ، ازدواج ، شايدم اينكه اين ترم مشروط نشن ، نمي دونم ، ولي در هر حال همين حضورشون بازم جاي اميدواريه ، نشون ميده كه ... اصلاً بگذريم...
آسمون شروع كرده به باريدن ، منم راهم رو كج كردم بطرف خونه ...
دسته ها و هيئت ها دارن آماده مي شن ، راستش من ديگه اون حس و حال هميشگي رو ندارم كه وايستم تا نصفه شب دسته ببينم ، يادمه كوچيك كه بودم چقدر مشتاق بودم كه كرب زنها رو ببينم و صداي كرنا ها رو بشنوم ، واقعاً شنيدن صداي همزمان بهم خوردن كربها و حركت همزمان كرب زنها كه بيشتر شبيه رقص بود تا عزاداري حس وحال خوبي داشت ، البته اينكه مي گم رقص ، منظورم پايكوبي نيست ، بيشتر منظورم حركت ريتميك و هماهنگ هستش ، اينم بگم كه بخاطر همين حالت ريتميك ، يه مدتي كرب زني اينجا ممنوع بود ، الان ديگه از اون كرب زني با حرارت اون سالها هم خبري نيست ، نمي دونم ، انگار سر همه چيز يه بلايي اومده ، حتي سر كرب ...در هر صورت الان ترجيح مي دم برم خونه ...
از جلوي يكي از منبرها رد مي شم ، يه نفربه من شربت تعارف مي كنه ، چشمهام رو مي بندم و دعا مي كنم ، تازه اين موقع هست كه آدم مي فهمه چقدر دعا و آرزو داره ، تازه مي فهمه كه چه چيزهايي هست كه هنوز از خدا نخواسته يا اگه خواسته هنوز بهش نرسيده ، مي فهمه كه چه چيزهايي مي خواسته و فرصتش نبوده كه از خدا بخواد ، آخه مي دونيد ، آدم ممكنه تو يه چيزايي حسابي تنبلي كنه ، حتي توي دعا كردن ، امان از روزمرگي ، خلاصه نمي دونم چه حسي هست تو اين شربت ، اين شربت رو من خيلي دوست دارم ، در هر صورت مجبورم دعا رو نصفه نيمه تموم كنم ، اينجا فرصت كمه ، بايد دعا ها رو گزيده كرد ، بقيه دعاها باشه يه فرصت ديگه ، بازم شكر كه امشب فرصت پيش اومد ، راستي كه اين شربت آدم رو حسابي سبك مي كنه ، راستي كه ما آدمها موجودات عجيبي هستيم ، اينطور نيست؟؟؟

Wednesday, February 08, 2006


و بحث آغاز شد
صحبت از چيزهايي كه آدم درك نمي كنه ممكنه سخت باشه ، صحبت از چيزهايي كه آدم نمي تونه باور كنه هم ممكنه سخت باشه ، سخت ترين قسمتش اينه كه آدم چيزي رو درون خودش حس كنه ، با حرارت هم حس كنه ، ولي نتونه قدرت ا.ون حس غريب رو درك كنه ، شايد راه درك اون رو بلد نباشه يا اصولاً براي فهميدن اون ، راه رو اشتباه رفته باشه ...
در زندگي هر كسي يك راهي رو انتخاب مي كنه ، يه روشي رو انتخاب مي كنه ، حالا اين انتخاب مي تونه درست باشه يا نه ، اين بخودش و به ميزان فهمي كه از مقصدش داره بر مي گرده ، ولي مشكل از جايي شروع ميشه كه آدم خودش راهش رو انتخاب نكرده باشه ، بزبان ديگه كسان ديگه اي يه راهي رو براش انتخاب كرده باشن و مجبورش كرده باشن كه از اون مسير بره ، اين يك بعد قضيه هست ، بعد مهمترش اينه كه اون شخص رو ترسونده باشن يا به هر ترتيبي اون رو از فكر كردن به اينكه ممكنه اون مسير اشتباه باشه منع كرده باشن ، شخص نمي تونه به تغيير مسير فكر كنه ، نمي تونه حتي در مورد اون مطالعه كنه ...
ما تو زندگي كمابيش با يه همچين وضعيتهايي روبرو هستيم ، از امور كوچك گرفته تا مسائل مهمتر ...
خلاصه فكر كردن به اين چيزها رو بايد از يه جايي شروع كرد ، تا كي بايد طبق اونچه كه مدتها به ما ديكته كردن زندگي كنيم ، تا كي بايد طبق قوانيني زندگي كنيم كه بنا بدلايلي با دروغها و مصلحتها قاطي شدن و نميشه حقيقت رو از دروغ تشخيص داد ، درست مثل يه قطره رنگ تو يه دريا ، باور كنيد به همين وحشتناكيه ، قوانين غيرقابل تغييري كه نمي شه اونها رو نقد كرد و حتي نميشه به چيزي غير از اونها فكر كرد ...فكر كردن به اين چيزا ممكنه از نظر بعضيها معاني زيادي داشته باشه ، مخصوصاً معاني بد ، بما گفتن تو خيلي چيزا نبايد شك كنيم ، شك كردن تو يه چيزهايي گناهه ، بما گفتن اونچه كه به شما ياددادن ، اونچه به پدارنتون ياد دادن و اونچه كه به پدران پدران پدرانتون ياد دادن غير قابل تغييرند و شما بايد فقط گوش كنيد ، قبول كنيد و اجرا كنيد ، شك هم نكنيد!!!

بنظر من براي كشف هر چيزي بايد اول يه سري قوانين رو شكست ، البته با حساب كتاب، ولي بايد شكست ، بايد شك كرد تا به يقين رسيد ، اين نظر شخصي منه و ممكنه شما باهاش موافق باشين ، ممكنه هم نباشيد ...
براي شروع گفتم شايد بد نباشه از خودم شروع كنم ، مثلاً قوانين پرانتز رو بشكنم و در اون از چيزايي بنويسم كه هيچ ارتباطي با اون نداره يا اصلاً جاي صحبت از اونها اينجا نيست ، چطوره ؟؟؟ پس شروع مي كنيم ....


بازهم سردرد ، بازهم ديوار، مثل هميشه
امروز حسابي سرم درد مي كرد ، به هيچ كاري هم نرسيدم ، حتي به خوابيدن ،آدم وقتي يه دردي مياد سراغش ميگه اين بدترين درد در عالم هستش ، حتماً براي شمام پيش اومده؟ خب فعلاً بايد مثل هميشه درمانش كنم ، هر چند اين روش درمان يكمي درد داره ، ولي تا يه راه درمان بهتر پيدا كنم يا يه راه درمان بهتري يه نفر بهم پيشنهاد بده مجبورم ، خدا رو چه ديديد ، شايد يه روزي يه قرصي چيزي كشف شد كه ضد سر درد باشه ، يه شب خواب ديدم يه همچين قرصي وجود داشت ، ملت مي خوردن و حالشون خوب مي شد ، سر دردشون رو مي گم ، بهش چي مي گفتن ... اسم خوبي داشت ... آهان بهش مي گفتن قرص كدئين ، كاش تو عالم واقعيت هم همچين قرصي وجود داشت ... خيلي خوب مي شد ... اصلاً شايد خودم يه همچين چيزي ساختم ... فعلاً برم سراغ روش خودم ... نقد و به نسيه نبايد داد ... ما رفتيم سراغ ديوار...

Monday, February 06, 2006



خود دانيد
ماجرا مال خيلي وقت پيشه ، روزنامه دانماركي يولاند پستن يه مسابقه اي گذاشته بوده و دوازده تا كاريكاتوراز خواننده هاش چاپ كرده بود كه مثلاً پيامبر رو بشكل تروريست ها نشون مي داده.بعد از گذشت يه مدت ، فكر كنم هفته پيش بود كه عربستان يك شركت دانماركي رو بخاطر همين موضوع تحريم كرد و بعد از اونهم ماجرا روز بروز گسترده تر شد.

تجربه ثابت كرده وقتي همچين سر وصداهايي مخصوصاً سر يه همچين موضوعاتي بپا ميشه ، حتماً يه موضوع مهمتري يا رخ داده يا رخ خواهد داد و اين سروصداها فقط براي منحرف كردن اذهان عمومي از اون موضوع مهم به يه سمت ديگه هست، هر چند ايران اين جريان رو زود منعكس نكرد( شنيدم جاهاي ديگه هم همينطور بوده) ولي الان حسابي تو بوق و كرنا كرده طوري كه حتي مسئله بمب هسته اي رو هم فراموش كرده ، بگذريم ..
يه سري كاريكاتور چاپ شده ، اونهم از مقدس ترين شخصيت مسلمونها ، اونهم بشكل يك تروريست ، حالا من كاري ندارم كه كشيدن كاريكاتور يا حتي نقاشي از اين آدمها تا چه حد گناه بحساب مياد (هر چند دونستنش برام مهمه) و مسلماً مسخره كردن عقيده يك ملت گناهي فراتر از اين چيزهاست و در كثيف بودن اينكار هيچ شكي نيست و در اينكه اروپاييها كار كثيفي انجام دادن هم هيچ بحثي نداريم ، حتي من شنيدم ( وديدم) كه روزنامه فرانس سوار در صفحه اولش كاريكاتوري داشته كه در اون خداوند خطاب به حضرت محمد بيان مي كند كه : خيلي ناراحت نباش محمد ، اينجا همه ما كاريكاتوره مي شويم ، ولي مسئله اصلي اين نيست ، مسئله بر مي گرده به خود مسلمونها و موقعيتي رو كه از دست دادن ، اين بهترين موقعيت بود كه نشون بدن حرف اسلام واقعي چيه و چي مي خواد بگه و همينطور مي تونستن اتهامهايي رو كه دشمنان به مسلمونها مي زنن رو خنثي كنن ، ولي بنظر مياد كه مسلمونها حسابي سه كردن ، نمونه اون هم همين كاريه كه سوري ها با سفارت دانمارك تو دمشق كردن ، فكر كنين يه غربي ، مثلاً يه جوون آمريكايي (مسيحي) ، اتفاقي مي خواد تلويزيون ببينه، مياد روشن ميكنه و رو صفحه تلويزيون يه عده آدم رو ميبينه با اون قيافه ها كه دارن يه ساختمون رو آتيش مي زنن و حتي به مامورين آتش نشاني هم اجازه عبور نمي دن ، مي بينه كه يه عده با وضع دردناكي دارن از ساختمون فرار مي كنن ، اين جوون مسلماً تا آخر عمرش از هر كسي كه اين شكلي باشه و شبيه مسلمونها باشه متنفر خواهد شد و احتمالاً از اينكه يه مسلمان تو عراق يا فلسطين كشته بشه متاسف نخواهد شد ....
حالا يه چيزه ديگه هم هست :
چند سال پيش بود كه يه روزنامه اي تو ايران كاريكاتوري چاپ كرده بود كه يه عده خاصي معتقد بودند اين كاريكاتور ، كاريكاتور امام خميني هست ، هر چند خيلي ها هم معتقد بودند كه اون كاريكاتور ، كاريكاتور يه قاضي آمريكايي بوده ( فكر كنم) ولي در هر صورت بلوايي كه سر اين مطلب توي ايران بپا شده بود بمراتب بيشتر از بلوايي بود كه الان تو كل جهان اسلام بپا شده ، حالا اينكه چرا نبايد يه چهره كاريزماتيك !!! رو كاريكاتور كرد براي من معلوم نشده شايد بخاطر اينكه اون چهره روحانيه ، ولي من به اين سن رسيدم هنوز نمي دونم چرا نميشه از يه روحاني كاريكاتور كشيد ، از نظر شما ممكنه بديهي باشه ، اما واسه من نه ،ولي نكته ماجرا اين بود كه بعد از سر وصداي اين مطلب ديگه كسي در ايران نبود كه اين كاريكاتور رو نديده باشه ، روزنامه كه فروخته شده بود و رفته بود پي كارش ، ولي كاريكاتوره دست بدست مي شد و رو وب مي رفت و كپي ميشد ، فكر كنم حرفام واضح باشه ، بطور ساده اينكه اگه اون سروصدا ها بپا نميشد قضيه كاريكاتوره همون يكي دوروزه فراموش شده بود و اصولاً‌ كسي به اون توجه نمي كرد ...
اعتراض مسلمونا باعث شد كه نه تنها روزنامه هاي ديگه دانمارك هم به بهانه آزادي بيان اون كاريكاتورها رو چاپ كنن ، بلكه كشورهاي ديگه از جمله فرانسه هم اونها رو چاپ كردن تا ملتي كه كنجكاو شده بودن تا بدونن اين داد و بيدادها سر چيه رو آگاه كنن ، بنظر كار اونها منطقي تر از كار مسلمونهاست ...
البته مي شد مسلمونها نشون بدن كه هوش و ذكاوتشون بيشتر از اين حرفاست ، مي شد نشون بدن كه واقعاً اونها خشونت طلب نيستند ، مي تونستن نشون بدن كه بدون آتش زدن ساختمونها يا اموال عمومي هم ميتونن از حقشون دفاع كنن ، مردم عادي اگر اين چيزها رو نمي دونن وظيفه رهبرانشون هست كه حواسشون به اين مسائل باشه، تو اين روزگاري كه همه دشمنان در كمين كوچكترين اشتباه مسلمونها هستن ، انجام همچين كارهايي جز آتو دادن به دست اونها هيچ نتيجه اي نداره ، البته منظورم اين نيست كه سيب زميني بي رگ باشن يا بقول اينجاييها بي بخار !!! بلكه موقعيت سنج باشن و كاري انجام بدن كه بيشتر به نفع خودشون باشه ، نه دشمنانشون ، فعلاً بنظر مي رسه اين ماجرا بيشتر به نفع غربيها تموم شده و چهره مسلمانها بيشتر از قبل خراب شده ، چهره اي كه مسلماً خود مسلمونها اونو خرابتر كردن ، علاوه بر اين مثل اينكه ماجرا براي خود دولت ايران هم حسابي منفعت داشته ، آخه اين مدت تو ايران اخبار خيلي مهمتر تو حاشيه بوده و بيشتر از كاريكاتور شنيديم و ديدم و خونديم ، جالبه نه ؟؟؟
اين دو نتيجه اي بود كه من از اين ماجرا گرفتم...
در آخر اينكه نمي دونم شما اين كاريكاتورها رو ديدين يا نه ، ولي براي اينكه ممكنه بعضي از كساني كه اين مطلب رو مي خونن كاريكاتورها رو نديده باشن دو نمونه از اونها رو مي ذارم رو وبلاگ تا ديد كاملتري نسبت به موضوع داشته باشن ، فكر نكنم ديدن كاريكاتورها بتونه ايمان كسي رو به باد بده ، مگر اينكه اون ايمان خرده شيشه داشته باشه!!! در هر صورت خود دانيد !!! دوست داريد نگاه كنيد (1و2)، دوست هم نداريد نگاه نكنيد...
تا بعد.......

Thursday, February 02, 2006



قدمهاي محكم ، دين موروثي
بنظرم الان بهترين فرصت هست براي بيان يه حرفايي كه خيلي وقت بود مي خواستم بزنم ، ماه ماه محرمه و دقيقاً بحث اون چيزايي كه من بهشون علاقه دارم داغ ، بخاطر همين ، اين ماه بهتر ديدم بيشتر در مورد چيزهايي بنويسم كه بطور اختصاصي مربوط به اين موضوعات بشه ، لااقل با اينكار‌، خودم آخر ماه مي فهمم كه چي مي دونم و چي نمي دونم‌ و واقعاً اميدوارم تو اين يك ماه اون چيزهايي رو كه مي خوام بفهمم بفهمم و چيزهاي زيادي ياد بگيرم ...

البته همونطور كه تك و توك مي دونين من اصولاً آدم خشك مذهبي نيستم ولي در دنيا چيزهاي زيادي هست كه بايد!!! آدم در موردشون بيشتر بدونه ( حتي اگه مخالف با اونا باشه)، فكر كنم اگه بدونه ، بهتر راهش رو انتخاب مي كنه و محكمتر قدم بر ميداره...
شايد خدا خواست و اون مطلب مسئله داري هم كه قرار بود بنويسم ، تو اين ماه بنويسم تا ببينم نظر شماها در موردش چيه ...
در كل شايد تو اين مدت سي – چهل مطلب نوشته بشه ، شايد هم يكي دوتا ، اون بستگي به شرايط داره كه من بتونم متمركز بشم رو اين مطالب يا نه
در هر صورت بازهم آرزو مي كنم كه بتونم چيزايي ياد بگيرم .......

Wednesday, February 01, 2006



هفت باضافه يك مي شود نه
حتماً قضيه نه تا سربازي كه گروه جندالله گروگان گرفتن رو شنيدين ، نمي دونم شما تا چه حد موضوع رو دنبال مي كردين ولي آخرين خبري كه من از اين ماجرا داشتم شايعه كشته شدن يكي از اين گروگانهاي نگون بخت بود ، نمي دونم قيافشون رو تو تلويزيون ديدين يا نه ، اشك آدم در ميامد!!! رويهم رفته اين مسخره ترين اتفاقيه كه تو اين مدت در ايران رخ داده ، حتي مسخره تر از سقوط هواپيما ها و ماجراهاي ديگه...
ديروز هفت نفر از اين نه نفر آزاد شدن و به آغوش پرمهر خانواده برگشتن ، يكي هم كه همون اول گروگانگيري بخاطر بيماري آزاد شده بود ، مي مونه يه نفر كه معلوم نيست چي بسرش اومده ، بنظر مي رسه شايعه سر بريدن يكي از گروگانها حقيقت داشته . اينكه بريده شدن سر استوار نامجو رو دارن زير سيبيلي رد مي كنن زياد جاي تعجب نداره ، ولي مگه ميشه همه چيزو زير سيبيلي رد كرد ؟
در هر صورت ايران تاكيد داره ما هيچ امتيازي به گروگانگيرا نداديم و اونا صاف آمدن و دودستي گروگانهاشون رو تقديم ما كردن و بعدش هم راهشون رو گرفتن و رفتن و البته فاتح اين جريان هم ايران بوده !!! خدا عالمه...
اما مي گم اين جناب جنتي كه فرموده بودن ما به گروگانگيرها باج نمي دهيم ، حالا زحمت بكشند و لااقل سر اون گروگان بنده خدا رو پيدا كنن بيارن واسه خانوادش ، فكر كنم اين كمترين حقشونه ...
نتيجه اخلاقي اين ماجرا هم اينه كه اداي آدمهاي نترس رو در آوردن و چشم بسته حرف زدن زياد هم پسنديده نيست ، چون ممكنه يه جورايي آدم ضايع تر از قبل بشه ، مي دونين كه چي مي گم ...خلاصه اينكه مقامات ما هم سر رو دادن ، هم امتيازه رو ، فقط بازم مي گم ، خدا عاقبت مارو ختم بخيركنه ...آمين