Friday, October 26, 2007

سند منگوله دار یک قطعه ماه و یک گودال عظیم الحفره !!!

این مطلب یادبودی است برای مورچه خوار و آن اتوبوسِ جهانگردی معروفش ( یادتان هست که؟؟؟)

بنده یک برادرزاده ای دارم که پسر بچه مهربان و با ادب و البته باهوشی است ( بزنید به تخته لطفاً ) . این بچه مهربان و با ادب و تیزهوش ( به تخته زدید؟؟؟ ) چند وقتی است که صاحب یک تلسکوپ شده است. البته نه از آنهایی که کهکشانها را رصد می کند ؛ بلکه یک نمونه نسبتاً اسباب بازی که می تواند کره ماه ونهایتاً (با ضرب و زور ) یکی دوتا از سیاره های دور و بر ما را نشان بدهد.

البته من که در ابتدا چشمم آب نمی خورد این وسیله لوله ای شکل بتواند دوصد متر ( همان دویست متر خودمان ) آنطرف تر را هم نشان دهد با اصرار این برادرزاده از داخل چشمی به ماه نگریستم : خوب از حق که نگذریم یک چیزهایی دیده می شد . چاله چوله ها و این چیزها. در نهایت من که تا بحال بصورت real-time چاله چوله های ماه را ندیده بودم کمی تا قسمتی افسارم از هم گسیخت ...بگذریم.... .

در رصد های بعدی ، بنده یک قطعه زمینی روی ماه نشان کردم (یا بهتر بگوییم ، یک قطعه ماه!!! ) تا اگر روزی روزگاری این علم لاکردار پیشرفت تر کرد و این جیب لاکردار ما هم در همان راستا یک تکانهایی خورد ، آن قطعه زمین (یا همان قطعه ماه ) را تصاحب کنم و به مدد چند کارگر افغانی و یک بار آجر آنجا را بسازیم برای زن و بچه. خلاصه سرتان را بدرد نیاورم ، دیشب که این برادرزاده جانِ ما زیگیل شد تا برویم رصد شبانه ( قرص ماه هم نیمه تکمیل بود ) به آن منطقه نشان کرده نگریستم ، چشمتان روز بد نبیند : گودالی عظیم الحفره در ماه ایجاد شده بود البته به مرکزیت قطعه زمین بنده !!! که ظاهراً ناشی از تصادم یک جسم شهاب سنگ گونه با زمینِ بنده بود. نمی دانم هر چند هزار سال یکبار روی این ماه چنین اتفاقاتی می افتد ، شما می دانید؟؟؟

Tuesday, October 09, 2007

یک اس ام اس فتوحیانه
طرح تعویض خانومهای فرسوده و سن بالا آغاز شد قدسی بده هستی بگیر

Saturday, October 06, 2007

بازهم آمدم
معمولاً زمانیکه این پرانتز مدتی خاک می خورد و بعد دوباره سر و کله من پیدا می شود تا فوتی بر آن بدمم و گردی از چهره اش بتکانم ، مجبورم برای اتصال دو بخش جدا افتاده پُستها و پر کردن فاصله بین دو پست کمی آه و ناله سر دهم
دیر به دیر آپ شدن این وبلاگ مادر مرده هیچ دلیلی ندارد جز اینکه آرش خانِ پرانتز نویس قدری سهل انگار است و چشمانش رو به حقایق بسته و البته کمی بد شانس و از همه مهمتر اینکه هیچ بماند
بعضی وقتها که پیش خودم فکر می کنم می بینم در این دنیای عریض و طویل هیچ چیز جالب و دندانگیری وجود ندارد که بنده در موردش دو خط بنویسم چه در اینجا چه بر کناره روزنامه یا بر روی دیوار یا هر جایی که قابلیت نوشتن داشته باشد .از چه بنویسم : از خودم و پیله ای که بدور خود تنیده ام ؟؟؟ از عشق و زندگی ؟؟؟ از سیاست و مردگی ؟؟؟ از چیزهایی که دود شدند و رفتند و کاش دود شده بودند؟؟؟ از رنگ و نقش ونور آسمان؟؟؟ از چه؟؟؟

Friday, September 14, 2007

خاطرات بیست سال پیش روی مبل
بعضی اوقات اتفاقات جالبی رخ می دهد و یکی از این اتفاقات همین چهارشنبه برای من ( و ایضاً خانواده ) رخ داد و چه رخ دادی جالبتر از اینکه خاطرات گذشته انسان در خانه اش را بزند و روی مبل بنشیند و با او سخن بگوید یک پرتاب به گذشته اساسی

ما یه دوست خانوادگی داشتیم که بسیاری از خاطرات دوران بچگی من بطوری با این دوست خانوادگی گره خورده . اگر بخوام کامل توضیح بدم ، یکی از برادرهای من یه دوستی داشت که با هم رفت و آمد داشتن . همین باعث شد که رفت و آمد بین دو خانواده ایجاد بشه : مادرها با هم دوستان خوب بشن ، دخترها ( که همکلاسی بودند و نه دوستان صمیمی ) صمیمی تر بشن و ته تغاریهای دو خانواده ( بنده و بیژن کوچولوی اونها) هم با هم یه جورایی دوست بشن . در تواریخ آمده که این خانوم ، زمانیکه بنده به دنیا آمدم میامده خونه وسر و صدا می کرده بالای سر من ، با این تفکر که نوزاد کوچولو ( یعنی بنده ) بچه پر سر صدا و شلوغی بشه که البته بنظر میاد شکست خورده ( شاید هم نخورده ). ولی این خانواده زمانیکه من حدوداً پنج ساله بودم کوچ کردند و از شهر ما رفتند.

در این مدت تقریبی بیست ساله همیشه این خانوم بصورت یه تصویر نیمه روشن اون گوشه ذهن من خاک می خورد تا اینکه همین دیشب بطور خیلی غیر منتظره با خبر شدیم که بعد از بیست سال با دخترش و دامادش و البته نوه اش برگشته و تونسته ما رو پیدا کنه ومی خواد بیاد ما رو ببینه . ظاهراٌ توی سه روزی که اینجا آمده یکی یکی دنبال دوستان قدیمی گشته و از اونجاییکه توی این مدت شهر ما و همینطور مردمانش پوست انداختن پیدا کردن گذشته کمی سخت شده . خلاصه ما رو پیدا کرد و به منزل ما آمد. کار خدا رو می بینید . یه حس عجیبی بود دوست قدیمی مادر من و مادر همبازی من بعد از سالها دوباره آمده بود. یه حسی بود که نمی شه توصیفش کرد انگار خاطرات کودکی من و بیست سال پیش دیشب زنگ خونه رو زد گل آورد و نشست روی مبل میشه گفت هیچ تغییری نکرده بود .
خلاصه بگم این جریان واسه من مثل یه جور پرتاب به گذشته بود. می بینید چه دنیای کوچکی داریم؟؟؟

Thursday, August 16, 2007


نامه ای به متولد ماه مرداد

سلام ، به هر ترتیبی بود آمدم ، قراری با خودم دارم و به هر ترتیبی باید به آن عمل کنم . این کار مرا خشنود می کند ، اما تو را نمی دانم ، خودخواهم نه؟؟؟

دوسال پیش از یک احساس ناگفته گفتم. احساسی که کمی ناپخته بود ، با اینحال بود . وجود این احساس وجود یک زندگی بود و درست یا نادرست آنرا با تمام وجودم حس می کردم . و تمام اینها را در چنین روزی نوشتم .

سال پیش نوشتم که باید شکر کنی ، چون خداوند فرصت زندگی به توعطا کرد ، این فرصت زندگی را هم در همین مرداد به تو عطا کرد.
سال پیش نوشتم که باید جشن تولد تو ( و همه ما ، فرقی هم ندارد ) یک جشن شکرگزاری باشد از کسی که می گویند در آسمانها جای دارد ، همو که همه ما می شناسیمش. اینها را هم در چنین روزی نوشتم.

امروز هم می نویسم و می گویم که معتقدم باید این روز را جشن گرفت و بایدسپاس گفت ، چون روز تولد تو روز آغاز حضورت در میان خاکیان است ، حضور در این هستی ، حضور روی زمین ، زمینی که از خیلی بالاتر ها شبیه یک سیب است . و این شبیه سیب بودن هم حکایتی دارد. چه تشابه عجیبی هست بین زمین و زندگی. چه تشابه عجیبی هست بین زندگی و سیب . البته اگر از خیلی بالاتر به آن نگاه کنیم.

می دانم و می دانی که دنیا بیرحم است ، می دانم و می دانی که خونخواران وحشی دارد ، می دانم و می دانی که باید موجوات معصوم را از شر موجودات پلید رهانید ، می دانم و می دانی که عاشق بودن در این روزگار سخت است و شاید هم اگر کسی ادعای عشق کند به آتش کینه و تمسخر می سوزانندش ، همه را ، هم من می دانم و هم تو بهتر از من می دانی ، اما کاش می شد دنیا را از خیلی بالاترها دید ، آن موقع است که می شود آن سیب گلاب را با تمام زیباییها و پاکی هایش دید و با لذت تمام گازش زد و پلیدیها را گذاشت برای اهلش .

Tuesday, August 14, 2007

بازگشت به وطن !!!

اگر عبارت " یادداشتهای یک انسان چپ دست " برای شما آشناست ، به احتمال قریب به یقین مدتی پیش به قدمت چند ماه ، به وبلاگی سر زده اید که این عبارت بر پیشانی آن بوده است. وبلاگی به کسر پ ( و نه به فتح پ ) .

درست و درمان بخاطر ندارم که پرانتز دات میهن بلاگ دات کام دقیقاً از چه زمانی بروز نشده است ، شاید یکی دو ماه ، بلکه هم بیشتر . از شما چه پنهان که گاهی ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کار می افتند تا تمام امور دنیوی و غیر دنیوی آدمی معلق بماند بین زمین و آسمان و این به پرانتز و پرانتز نویسی بنده هم سرایت کرده است .

از عوامل گونه گونی که در سر راه این پرانتز نویسی بروز کرده است مهمترینشان همان مشکلی است که شاید شما هم به آن پی برده باشید . اگر سری به آدرس وبلاگ بیاندازید با جنازه ای روبرو می شوید که در آن آخرین پست ها را بصورتی بی رنگ و لعاب مشاهده خواهید کرد و امکان نظر دادن و حتی دسترسی به مطالب گذشته ممکن نمی باشد. البته این مشکل را که برای پرانتز و صدها وبلاگ از این دست روی داده است ، به خرابی یک هارد ( گمان می کنم در سرزمین یانکی ها) نسبت می دهند ( این را خود میهن بلاگی ها گفته اند ) .. راست و دروغش بر گردن خودشان ولی در حال حاضر صلاح این بود که بار و بندیل را ببندیم و از میهن بلاگ به موطن پرانتز ، یعنی همین بلاگر خودمان کوچ کنیم.
من یاد بتازگی آموخته ام که " انسان باید هر پیشامد ( یا هر موجود بدی ) را به نفع خود تبدیل به خوب نماید و خیر " . معتقدم که از همین راه می توان پیشرفتی بسوی آدمیت داشت. شاید بتوان همین قانون را در مورد پرانتز هم اجرا کرد .

Sunday, March 12, 2006

×××
زندگي در اين دنيا شگفت انگيز ترين بخش حيات يك انسانه ، زندگي در جايي كه بينهايت براي انسانها عادي و قابل فهم بنظر مي رسه اما بينظير ترين وقايع در اين دنيا براش رخ مي ده و در اكثر موارد او حتي متوجه اين اتفاقات هم نمي شه ، اون هميشه در انتظاره كه از نظر روحي به مرحله اي از تكامل برسه كه بتونه با عوامل بالا ارتباط برقرار كنه يا بتونه به چيزهاي ممنوعه دست پيدا كنه ، اون دوست داره جهان پس از مرگ رو ببينه ، فرشته ها رو ببينه ، بهشت رو ببينه ، ارواح رو ببينه ، درسته ، او هميشه مي خواد كه ببينه ، حس كنه ، اما معمولاً نمي خواد چيزي رو درك كنه ، درك كردن يك چيز سخت ترين بخش ماجراست ....
از كجا معلوم در كنار مني كه دارم اين مطلب رو مي نويسم يا در كنار شمايي كه دارين اين مطلب رو مي خونين ، يه اتفاق خارق العاده در حال رخ دادن نباشه ، ولي كسي كه نتونه اين مسائل رو درك كنه ، مسلماً متوجه اون هم نميشه ، چرا اينطوره ، چون ما عادت كرديم كه ببينيم ، فقط ديدن مي تونه بما كمك كنه كه بفهميم ، بيشتر ما ياد نگرفتيم كه درك كنيم ، شايد اصلاً دلمون نخواسته كه درك كنيم.....................

Monday, March 06, 2006

از ماست كه بر ماست
شكايت كردن از روزگار يكي از اون چيزايي هست كه خيلي از اون متنفرم ، شكايت كردن از نامرديهاش ، از حيله گريهاش ، از اينكه بگم روزگار اين بلا رو سرم آورد يا اون بلا رو ، اينكه بنالم از روزهايي كه گذشت ، شكايت از دردها ، رنجها ، اميدها و نااميدي ها ... همه ما شكايت مي كنيم ، شكايت از اونهايي كه خواستيم بهشون تكيه كنيم و اجازه ندادن ، كمك خواستيم ازشون و كمك نكردن ، راهنمايي خواستيم و راهنمايي نكردن ، خواستيم ما رو نجات بدن و نجات ندادن ، موضوع براي شكايت زياده ، چون نامردي و پستي زياده ... ولي من مي دونم آدمي هر چه مي كشه از ناداني خودش مي كشه ، تا ناداني هست ، نامردي هم هست ، نارو هم هست ، درد و رنج هم هست ، نااميدي هم هست و شكايت هم هست ، تا ناداني هست ، همه اينها هم هست ....

Sunday, March 05, 2006


ماجراي انساني كه گوشش مخملي شد (اپيزود ششم)
اول دوم سوم چهارم پنجم
حميد از اون پسرايي بود كه همه دخترها آرزوشونه كه با او حتي براي يك دقيقه هم كه شده حرف بزنن ، چه برسه به دوستي و ازدواج ، خوش تيپ ، مرتب ، با نمرات عالي كه بدون تقلب و دوز و كلك مي گرفت ، كاري ، شوخ و يكم خجالتي و صد البته مايه دار ، تا حالا هيچكس نديده بود كه با دختري بگرده يا نشنيده بود كه با دختري دوست باشه ، خلاصه اينكه از اون جووناي هوس باز نبود ،ايده آله ديگه نه؟؟؟
......

اپيزود هفتم
ديگه كار حميد و مادمازل بالا گرفته بود ، همه آماده بودن كه براي عروسي اين دوتا قمري عاشق دعوت بشن ، حميد مي رفت خونه مادمازل و مادمازل مي رفت خونه حميد ، موضوع حسابي بيخ پيدا كرده بود ، مثل اينكه مادمازل حسابي گلوش پيش حميد گير كرده بود ، اون بخاطر اينكه حميد خوشش بياد حسابي عوض شده بود ، رفتارش مثل يه خانوم شده بود ، براي اينكه او خوشش بياد نمرات عالي مي گرفت ، براي اينكه او خوشش بياد از مسخره بازيهاي گذشته اش دست برداشته بود ، اون عوض شده بود ، چون مزه يه عشق واقعي رو چشيده بود ، اون فقط حميد رو مي خواست و حاضر بود براي رسيدن به او هر كاري بكنه، دقت كرديد كه ، هر كاري!!!

Wednesday, March 01, 2006

ماجراي انساني كه گوشش مخملي شد (اپيزود پنجم)
اول دوم سوم چهارم

كلارك گيبل داستان ما كسي نبود جز حميد ، يكي از پسرهاي دانشكده فني ، حميد و مادمازل مي گفتن و مي خنديدن ، يكي از بچه ها ضمن اينكه با پانتوميم از من خواست كه دهنم رو كه بعلت تعجب به قاعده يه غار باز مونده بود ببندم اشاره كرد كه بزنيم به چاك ، ما كه اصولاً فراموش كرده بوديم چرا رفتيم كافي شاپ ، كاسه و كوزه رو جمع كرديم و زديم بيرون...
ديگه ماجراي مادمازل و حميد خان رو همه مي دونستند ،مادمازل تو كلاس همش از موجودي بنام حميد حرف ميزد ، البته خيلي مؤدبانه ، چه جوري بگم ، يكم عشقولانه ، يه حميد مي گفت ، شيش هفتا حميد از كنارش مي زد بيرون ، طوري حميد مي گفت كه آدم يادش مي رفت كه اين همون دختره ، هموني كه هر پسري ازش مي خواست كه باهاش دوست بشه اون هم قبول مي كرد ، هموني كه مي خواست سر به تن پسرا نباشه و سركارشون مي ذاشت ، حالا چي شده ؟؟؟ چه بلايي سرش اومده بود؟؟؟يعني قرصهاش رو نشسته خورده بود ؟؟؟

Tuesday, February 28, 2006

مويز اسير در حفره جمجمه
امروز چندمه اسفنده ، بذارين ببينم ، آهان ، نهم، خب بايد شروع كنم به خونه تكوني ، مهمترين خونه هم همونيه كه محل استراحت مغزه ، من اسمش رو گذاشتم پاركينگ مغز ، بايد سر فرصت اونو از پارك دربيارم و اون يه مويزي هم كه بر حسب تقدير تو حفره جمجمه ‌اينجانب اسير شده يكمي سرويس كنم ، افكار پوچ و مضخرف رو ازش پاك كنم ، تميزش كنم ، كوكش كنم و بذارمش سر جاش ، البته من سالي به دوازده ماه دارم اينكار رو مي كنم ، ولي ظاهراً نتيجه رضايت بخشي بهمراه نداشته ، اين نكته رو بعضاً اطرافيانم بهم گوشزد مي كنن ، گهگاهي هم خودم با توجه به آي كيوي بالام به اين نتيجه مي رسم، خلاصه اينكه اين مويز هم حسابي ما رو گذاشته سر كار
در هر صورت پرانتز هم كه يه جورايي افكاردونيه اينجانبه و در تعامل كاملاً تنگاتنگ با مويز فوق الذكر ، بايد پيشاپيش به استقبال سال جديد بره ، بايد هم از نظر ظاهر ، هم باطن يه فرقايي بكنه ديگه ، مي گن شگون داره ، و اينست دليل تغييرات پرانتز ، البته شما حتماً يكسري از اين تغييرات رو ديدين
يه نكته ديگه هم اينكه همونطور كه در همه جاي وبلاگ هم اعلام شده ، كساني كه دوست دارن بدونن من بهشون چه دورغهايي گفتم مي تونن از كانالهاي قانوني اقدام كنن البته از من نخواين كه همه دروغها را براتون فاش كنم كه در واقع دروغ قسمتي از زندگيست ، ولي سعي مي كنم نااميدتون نكنم ...درسته ، حق با شماست ، براي خونه تكوني يكم زيادي زود جنبيدم ، ولي باور كنين از پارك در آوردن اين مويز بعد از اينهمه مدت واقعاً كار سختيه ، قبول دارين كه...
راستي يه عده در مورد اون غروب يكرنگي يه سوالايي مي پرسن ، بابا گير ندين ديگه ، فعلاً زياد فكرتون رو مشغول نكنين ، يه توضيح مفصلي در موردش دارم ...
فعلاً...

Friday, February 24, 2006

عاقبت دردها و خوشي ها
تو يكي از روزنامه ها يه مطلب كوچولويي در مورد كوين كارتر نوشته بود ، گفتم بد نباشه توي اين پست در مورد ماجراي اون بنويسم ، نمي دونم مي شناسيدش يا نه ، حتي از ماجراش يه فيلم هم ساختن، خلاصه اگه يادتون باشه يه موقعي در صدر اخبار بود ....
در بيست و ششم مارس سال هزار و نهصد و نود و سه ميلادي ، روزنامه نيويورك تايمز عكسي رو منتشر مي كنه كه خيلي روي مردم تاثير مي ذاره ، كار بجايي مي رسه كه اين عكس در اكثر روزنامه هاي دنيا هم چاپ مي شه و حتي جايزه پوليتزر رو براي عكاسش ، كوين كارتر به ارمغان مياره ، جايزه اي كه زياد هم براي او خوش يمن نبود .اين عكس در مورد فقر و قحطي در سودان بود و يك دختربچه سوداني رو نشون مي داد كه روي زمين افتاده و يك كركس هم كمي اونطرف تر در انتظار مرگ اونه.خيلي ها از كارتر بخاطر اينكه او دوربينش رو كناري نذاشته و اون لاشخور رو كيش نكرده و دختر بچه رو نجات نداده و حتي از او عكس گرفته ، انتقادهاي تندي كردن و اينكار او رو خيلي وحشيانه مي دونستن ، يكي از همين منتقدين گفته بود :
كسي كه لنز دوربين خودش رو فقط براي گرفتن يك عكس از رنج و عذاب اون دختربچه تنظيم كرده ، فقط يه حيوون درنده هست ، لاشخوري ديگردر صحنه
البته اين نكته رو هم بد نيست بدونين كه خبرنگارا وعكاسها بخاطر ترس از ابتلا به بيماري ، از دست زدن و لمس اين جور موارد ، بخصوص جاهايي كه قحطي وجود داره منع شدن ، با اينحال كوين به دوستانش گفته بود كه او مي خواسته به اون بچه كمك كنه ، حالا ما نفهميديم كمك كرد يا نه ...
خلاصه مطلب اينكه كوين كارتر در سن سي وسه سالگي يعني يكم بعد از گرفتن اين عكس خودكشي مي كنه ، خيلي ها مرگ يكي از دوستان نزديكش رو علت خودكشي او مي دونن و خيلي ها هم انتقادهاي تند و تيزي كه بخاطر كمك نكردن به اون دختر از او شده بود رو دليل اينكارش مي دونن.
همه مي دونيم كه حوادث و اتفاقات بد مي تونه رو آدم تاثيرات بدي بذاره ، ولي واقعاً نمي دونيم كه اين موضوع تا چه حد مي تونه خطرناك باشه ، كوين كسي بود كه چيزهايي بدتر از ماجراي لاشخور و دختربچه رو هم ديده بوده و اتفاقاً ثبت هم كرده بوده. اون تو قسمتي از يادداشت خودكشي خودش نوشته :
من ديوانه و مجنون هستم ، بدليل بياد آوردن قتلها ، اجساد ، غضبها و دردها ، گرسنگي كشيدن يا مجروح شدن بچه ها ... رنج زندگي ، خوشي ها را نابود كرده ، بطوريكه لذت و شادماني وجود ندارد.
اين عاقبت كسيه كه هميشه در معرض موقعيتهاي منفي بوده و اكثراً در حال شكار لحظات دردناك.
در آخر بگم كه فكر مي كنم كاري كه او كرد درست بود ، ممكنه بگيد كه اين درست نيست ، ممكنه بگيد كه اگه اون لاشخور رو فراري مي داد خيلي بهتر بود و انساني تر و او بچه هم احتمالاً يه چند ساعتي بيشتر زنده مي موند ، ماجرا هم تموم مي شد ، درسته ، اون بچه زنده مي موند ، ولي بنظر من تاثير اين عكس خيلي بيشتر بوده و موجب شده كه ملت يه تكوني بخورن ، آخه مي دونين بعضي وقتا بايد با پتك زد تو سر يه عده تا حاليشون شه اوضاع دست كيه و اطرافشون چي مي گذره

عكسي كه كوين گرفت و يه توضيح جمع و جور در مورد او

نگاهي به انفجارهاي سامرا از اون منظر
در مورد بت پرستهاخيلي چيزا شنيديم ، اينكه يه موجوداتي بودند كه تير و تخته رو بعنوان خدا مي پرستيدن ، البته اگه خوش سليقه هم بودند ، قبل از اينكه شروع به پرستش اين تير و تخته ها كنن ، اولش اونها رو يه تراشي مي دادن و بعد از اينكه به يه شكل هچل هفتي در مي اومد ، اونوقت اونو مي پرستيدن ، خب اين تا اينجاش ، ولي اگه فكر مي كنين بت پرستي به همينه و اينكه احتمالاً نسل بت پرستها منقرض شده بايد عرض كنم شديداً در اشتباهيد ، ممكنه بگيد باز اين يارو داره چرت و پرت مي گه ، عرض مي كنم :اصلاً خودتون كه از من وارد تر هستين ، فقط اينو بگم كه ممكنه يه عده بگن ما خدا رو مي پرستيم و به يكتا بودنش ايمان داريم و فلان وفلان ، ولي اگه يكم به اعمالشون دقيق شيم مي بينيم اونا صدها بار از بت پرستهايي كه تخته هاي نتراشيده رو مي پرستيدن بد ترن ، باور ندارين؟

Wednesday, February 22, 2006

ماجراي انساني كه گوشش مخملي شد (اپيزود چهارم)
اپيزود اول اپيزود دوم اپيزود سوم
چند ماهي از تحول اخلاقي و شخصيتي بنده خداي ماجراي ما مي گذشت ، شايعاتي بود مبني بر اينكه مادمازل عاشق اون پسره شده ، ولي هنوز ما نفهميده بوديم كه او پسر كيه كه مادمازل عاشقش شده ، حتماً يه چيزي تو مايه هاي كلارك گيبلي چيزيه ديگه...
تا اينكه يه روز من و چنتا از رفقا كه براي يك امر ضروري به يه كافي شاپ فوق مدرن رفته بوديم ، ناگهان با صحنه اي مواجه شديم كه مو را بر تنمان ميخ طويله نمود‌: مادمازل وكلارك گيبل...

ماجراي انساني كه گوشش مخملي شد (اپيزود سوم)
اپيزود اول اپيزود دوم
يه مدتي بود كه حسابي عوض شده بود ، حس فضولي ملت تحريك شده بود كه اين بنده خداي قصه ما چرا يه جورايي شده ، يعني پسراي دانشگاه تموم شدن ؟ يعني با همشون دوست شده ؟؟؟ شايد اينكارا دلش رو زده ؟؟؟ خيلي مؤدب شده بود و منظم ، سر و وضعش عين آدم شده بود ، ديگه اصلاً تابلو نبود ، يعني حراست دوباره بهش گير داده و اولتيماتوم داده بهش ؟؟ خلاصه اين يه معضلي شده بود براي دانشجوها ...شايع شده بود كه اون با يكي دوست شده ، ما هم كه اخلاق مادمازل رو مي دونستيم حين قرائت فاتحه اي براي شادي روح آن پسر بدبخت و آن جوان ناكام ، دل مون رو گرفتيم و ريسه رفتيم از خنده ، آخه اين كارمون بود...

Tuesday, February 21, 2006

ماجراي انساني كه گوشش مخملي شد (اپيزود دوم)
اپيزود اول
گفتم كه اين بنده خداي ماجراي ما خيلي خيلي شوخ و شنگ بود ، شر بود ، با تمام پسرهاي عالم كه نه ، ولي تقريباً با تمام پسرهاي دانشگاه طرح دوستي هاي آنچناني ريخته بود و خلاصه محشري بپا كرده بود ، يه روز از ماكسيماي اين يكي پياده مي شد و يه روز از پرشياي اون يكي ، صبح با يكي دوست مي شد و فردا غروب بايكي ،البته اينرو هم بگم كه هنوز به اون گرگهايي كه من يه بار ازشون گفته بودم كاملاً تبديل نشده بود ، ولي معلوم بود كه از سر كار گذاشتن ملت لذت مي بره ، اون عاشق اين بود كه پسرا بيشتر واسش غش كنن ، از بدبختي پسرا لذت مي برد ، هر چند بنظر مي رسيد كه بدبختي پسرا بيشتر از خود او نيست ، آخرش هم معلوم نشد كه اون داره از اون انتقامها مي گيره يا اينكه اصولاً چنتا تخته اش كمه.....

Monday, February 20, 2006

ماجراي انساني كه گوشش مخملي شد (اپيزود اول)
يه بنده خدايي بود ، پسر يا دخترش زياد فرقي نداره ، ولي شما فرض كنين دختر بود ، تحصيلاتش هم مهم نيست ، ولي شما فكر كنين كه دانشجو بود ، دانشگاهش هم مهم نيست ، ولي شما فرض كنين دانشگاه خودمون بود ، اون يه كمي شيطون بود ، يعني بدش نميومد كه يه عده رو سر كار بذاره ، متوجه هستين كه ؟
خب تا اينجاي ماجرا كه زيادم عجيب نيست ، همه ما پسرهاي دور و برمون رو مي شناسيم ، همونطور كه دختراي دور و برمون رو هم مي شناسيم ، ولي ماجرا تازه از همينجا شروع ميشه ...

Saturday, February 18, 2006


توضيح : دوتا قو وارد مرداب انزلي شدن و با خودشون يه سوغاتي آوردن كه همانا آنفولانزاي مرغي باشه ، الان ديگه همه گيلان فكر كنم گرفته اين مرض رو...

سفر به شهر آنفولانزا زده
امروز بدليل بيكاري بيش از حد تصميم مي گيرم برم يه جايي ، خب كجا خوبه ، لونك ، ديلمان ، دوهزار ، سه هزار ، نه ، در حال حاضر انزلي بهترين گزينه هستش ، خيلي وقته نرفتم اونوري ، يه سالي ميشه ...
خانواده محترم رو بر مي داريم كه بريم اونجا ، موتور و آتيش مي كنيم و مي ريم ...

پرواز آنفولانزاي مرغي بالاي سر ما
وارد شهر مي شيم ، آنفولانزاي مرغي داره تو شهر پرواز مي كنه ، خيلي زياد هستن ، رو در و ديوار اخطار و اعلاميه زدن كه از دست زدن به پرندگان ، خوردن پرندگان و هر چيزي كه مربوط به پرندگان مي شه خودداري كنين ، كم مونده نگاه كردن به پرنده ها هم ممنوع بشه...

دريا موجه كاكا
وارد اسكله شديم ،دريا حسابي طوفانيه ، سرما تقريباً كشنده هست ، باد خيلي شديده ، اينجا معمولاً‌اين وقت سال همين جوره ، باد و سرما ، اين وقت سال حسابي اينجا خلوته و رمانتيك ، از همون كوچيكي عاشق اينجا اونم تو يه همچين فصلي بودم ، صداي موج دريا ، كشتيها و پرندگان و ديگر هيچ ، فقط تك و توك عشاق رو مي بينيم كه دم اسكله وايستادن و بله ديگه...
پرواز آنفولانزاي مرغي بالاي سر ما
از اسكله اومديم بيرون ، لب ساحل ، دريا بسيار عصبانيه ، نمي دونم چرا ، بالاي سر مون مرگ به پرواز در اومده ، متوجه هستين كه...

روانشناسي جاده و آلرژي به زانتيا
من اصولاً آدم صبوري هستم ، ولي اين مورد بعضي ، فقط بعضي وقتا حين رانندگي نقض مي شه ، داريم بر مي گرديم ولايت ، تو حال خودمم ، دارم به اين فكر مي كنم كه رسيديم خونه اول يه نيمرو مي زنم تو رگ ، براي شام هم يه مرغ سوخاري سفارش مي دم ، فردا صبح هم پنج شيش تا تخم مرغ آب پز و...،تو همين فكرا هستم كه بوق يه ماشين چرتم رو پاره مي كنه ، بيرون رو نگاه مي كنم كه يه هو مي بينم يه زانتيا چسبيده به ماشين ، تصور كنين بين گارد و ماشين ، خب تو اين مواقع اگه من تنها بودم مسلماً فرمون رو يكمي مي گرفتم به سمت چپ و طرف رو مي كوبيدم به گارد ، ولي چه كنم كه خانواده همراه منه ، بوق بوق مي زنه ، انگار بد جوري طلب كاره ، گاز مي دم تا روش كم شه ، نخير باز اومد و بوق زنان رد شد و رفت ، كفر منو در ميارن اينا... اه... تجربه ثابت كرده كه از ماشينهايي كه راننده اونها يه آقا پسره و بغل دستش هم يه دختر خانومي نشسته و بنظر خيلي رمانتيك هستن جداً فاصله بگيريد ، واقعاً‌ اين ماشينها خطرناكن ، امان از اين جوونهاي عاشق...
فردا روز ديگريست
رسيديم ولايت ، بسلامتي ، ولي من تا فك يه راننده زانتيا رو پياده نكنم آروم نميشم ، فعلاً بريم نيمرو و مرغ و تخم مرغ آب پز و دريابيم كه الان حسابي مي چسبه ، آدميه و هوس ديگه ، چه مي شه كرد.

Wednesday, February 15, 2006


خبر فوري
نمي دونم در جريان بوديد يا نه ، از ساعت هشت صبح امروز ، our iran يكي از بزرگترين ديتا سنترهاي ايران ، بطور كامل قطع شد ، بطوريكه سايتهاي معتبري ، مثل بلاگفا ، خبر گزاري فارس ، وب گذر ، بانك پارسيان و خيلي سايتهاي ديگه بكلي از كار افتادن ، هر چند كه در حال حاضر بعضي ازسايتها مثل بلاگفا ، خبرگزاري فارس و پارسيك بوسيله سرورهاي پشتيبان ، بطور موقتي راه اندازي شدن ، ولي مشكل هنوز به قوت خود باقيست ، بطوريكه حدود بيست هزار سايت وطني و فارسي با مشكل جدي مواجهند
شايعه بسياره و من خبر رسمي در مورد اين جريان نشنيدم ، ولي اونطور كه شنيدم احتمال اينكه اين ديتا سنتر Attack‌ شده باشه زياده ، اگر اين موضوع صحت داشته باشه ، رفع مشكل يك تا دو شبانه روز و حتي يك هفته زمان مي بره ، البته يه خبرهايي هم در مورد خرابكاري مسلمونها شنيدم ، از قرار معلوم در كانادا يه كارايي كردن ...
اوايلي كه مشكل پيش اومد ، خيلي ها از جمله خود من فكر مي كردن كه اين تحريمه ، آخه از شما چه پنهون قرار بوده همچين تحريمي در مورد ايران اجرا بشه ، هر چند يكي دو تا ديتا سرور قبلاً مشمول همچين تحريمي شدن ، ولي اون به اين وسعت نبوده ، حتي آمريكا به گوگل و ياهو فشار آورده كه خدماتشون به ايران رو قطع كنن ، كه يكي از بزرگترين پيامدهاي آن قطع شدن وبلاگ اينجانب مي باشد
نمي دونم حالا اين مشكل تا چه حد جديه ، ولي ما ايرانيها هم خيلي خيلي جالبيم ، مگه نه ؟؟؟
خلاصه اينكه احتمال اينكه اين بلا سر من هم بياد زياده ، بايد ببينيم كه از اونور آب چه تصميمي برامون مي گيرن ، جالبه نه ؟؟؟
در هر صورت امروز روز دلهره آوري براي مدبران سايتها بود ، اميدوارم ما ايرانيها بخود بيايم ، مي دونين كه چي مي گم؟؟؟

Tuesday, February 14, 2006


دوقلوهاي افسانه اي و پرتقال فروش
امروز مي تونه يكي از روزهاي مهم براي ايران باشه ، يه چيزايي در مورد گوسفند گفته بودم ، يادتونه ؟؟؟ امروز وقت شه ، خيلي رمانتيكه نه؟؟؟ دوقلوهاي افسانه اي رو مي گم بابا ، امروز چهارده فوريه هست نا سلامتي ، من نمي دونم چرا اصلاً اين رويداد رو تحويل نمي گيرن ، اهميتش از بمب هسته اي بيشتر نباشه ، كمتر هم نيست ، هست؟؟؟ حالا نمي دونم اين كوچولو ها متولد شدن يا نه ، من كه فعلاً خبرش روندارم ، چند وقت پيش سونوگرافي كرده بودن ، سالم بودن ، الان نمي دونم ، ولي من حاليم نميشه ، بايد امروز دوقلو ها رو تحويل بدن ، مگه الكيه ؟؟؟حالا جالب مي دونين چيه ؟؟؟ يه اتفاق جالب ، ديروز كه سيزدهم فوريه بود ، چهلم جناب كاظمي آشتياني بود ، فرداش ، يعني امروز ، چهاردهم فوريه ، روز تولد دوقلوهاست ، شما لطفاً پيدا كنين پرتقال فروش را!!!


كافر وحشي ، درست طبق نقشه
واقعاً آفرين ، همين امشب اخبار نشون مي داد كه يه جانباز يه نقاشي زيبا از چهره حضرت مريم كشيده و برده جلوي سفارت دانمارك ، اين نهايت روحيه يك مسلمانه ، پيامي كه اين كار براي اونها فرستاد خيلي رساتر بود از اونچه كه بقيه مسلمانها تو اين مدت انجام دادن ، اينكار اين جانباز مطمئناً نه دانماركيها رو ، بلكه همه اونهايي كه غرض و مرضي داشتن ، حسابي آب كرد ، نظر خود من اينه كه چاپ كاريكاتورها يه نقشه حساب شده بوده ، كه واكنش مسلمونها رو بسنجن ، تا مسلمانها خودشون ، خودشون رو خراب كنن ، اين هدفشون بود ، و خدايي مسلمونها هم همونطور كه قبلاً هم گفتم حسابي اشتباه كردن ، آتش زدن ، كشتن ، زخمي كردن و نابود كردن ، درست طبق نقشه ...
كسي كه ادعاي پيروي از حضرت محمد رو داره ، معمولاً در زندگي تا جايي كه مي تونه ، بايد از او الگو بگيره ، چقدر كفار او رو تحقير مي كردن و او به اصحابش اجازه نمي داد كه حتي كوچكترين جوابي بدن ، جوابهاي حضرت بجا ، سنجيده و دندانشكن بود ...
اونها با چاپ كاريكاتورها فرهنگشون رو به جهان عرضه كردن ، ما هم بايد فرهنگ خودمون رو عرضه مي كرديم ، ولي آيا فرهنگ ما وحشي گريست ؟؟؟ از همون ابتداي اسلام به اعراب مي گفتن كافر وحشي ، الان هم همه مسلمونها رو ، چه عرب و چه غير عرب با نام كافر وحشي مي شناسن ، آيا اين تقصير ما نبوده كه هنوز بعد از گذشت قرنها نتونستيم اين ديدگاه اونها رو عوض كنيم ؟؟؟ حتماً ما خيلي سعي نكرديم كه اين مارك رو از روي پيشونيمون پاك كنيم ، پس ما چكار كرديم ؟؟؟

Sunday, February 12, 2006

چسباندن به تنور ، با كمي تاخير
سه تا مطلب بود كه دوست داشتم سر موعد بذارمشون تو وبلاگ كه نشد ، الان كه دارين اين پست رو مي خونين ، هر سه تا رو گذاشتم رو وبلاگ ، تو تاريخ هايي كه قرار بوده ، دوست داشتين برگردين و از پنج شنبه هفته پيش شروع كنين به خوندن ، مطالب از اين قرارند :

مشاهدات اينجانب از شب عاشوراي امسال در بلادمون كه مي خواستم پنج شنبه بذارم رو وب و نشد ، هر چند يه كم دير شده ، ولي خالي از لطف نيست ...

يه مطلب ستاره دار كه مي خواستم جمعه بذارمش رو وب و باز هم نشد...

اظهارنظر نسبتاً طولاني و البته ناتمام اينجانب در مورد انرژي هسته اي حق مسلم ماست و از اين حرفا ...
فعلاً....

محمود جون ، رفراندومت منو كشته!!!
امروز مصادف است با بيست و دوم بهمن يكهزار و سيصد و هشتاد و چهار هجري خورشيدي ، روز موعود ، روزي كه رفراندوم رييس جمهور منتخب و محبوب ملت برگزار مي شه ، رفراندومي كه ملت سرفراز ايران بايد نظر كارشناسي خودشون رو در مورد اينكه ايران بمب هسته اي داشته باشه بهتره يا نه ، بدن ، خب خدايي به من يكي كه نه چفيه رسيد و نه اتوبوس مخصوص نظر خواهي ، پس مجبورم اينجا نظرات كارشناسي بدم ديگه ، تنها فرقش اينه كه رويترز و سي ان ان و فاكس نيوز نظرات اينجانب رو منعكس نمي كنن...
پس شروع مي كنم :
مسلمه كه همه ما دوست داريم پيشرفت كنيم ، كيه كه دوست نداشته باشه كشورش به فناوري ساخت بمب اتمي ، يا همون فناوري صلح آميزي كه اين آقايون ميگن ، دسترسي داشته باشه ، بهم زدن توازن قدرت در منطقه!!! ، آقا يك حالي ميده !!! معلومه كه هر كشوري اين رو دوست داره ، ولي خوب بنظر اينجانب هميشه يه مهمتر و يه مهمتريني وجود داره كه مسلماً ساخت بمب مهمترين مشكل ما نيست ، بگم مشكلات رو ؟؟؟ خودتون مي دونين كه ...
مشكل بزرگ ما دزدي هايي هست كه توي ايران رخ مي ده ، منظورم دزدي از بيت الماله ، نه اون دزدي هاي كوچولو موچولو ، مشكل بزرگ ما اينه كه ما شاهد اين هستيم كه يه عده روز بروز پولدارتر مي شن و بر عكس يه عده روز بروز بد بخت تر ، ......
نمي دونم جناب احمدي نژاد اصلاً بخاطر دارن كه چه وعده هايي به ملت داده بودن ؟ توزيع عادلانه ثروت ، رسيدگي به امور اقشار بدبخت بيچاره ، جلوگيري از كلفت شدن هرچه بيشتر گردن بعضيها ، مبارزه با ما فياي قدرت ، اما حالا چي مي بينيم ، مبارزه با اسرائييل ، ساخت بمب اتمي ، فحش دادن به اين كشور و اون كشور ، انداختن ميثاق نامه توي چاه امام زمان ، تحقيق در مورد هولوكاست ، واه واه واه.....
من نمي دونم نظر واقعي ملت در مورد بمب هسته اي چيه و اينكه آيا اونها داشتنش رو خيلي ضروري مي دونن يا نه ، ولي اين رو مي دونم براي ملت ايران در حال حاضر مهمترين چيز تامين آسايش و امنيت هست ، مهمترين چيز ايجاد شغل آبرومند براي اونهاست ، فكر نكنم كسي به بازي سهام عدالت جناب رييس جمهور علاقه اي داشته باشه ، گمون نكنم هنوز ملت اونقدرها هم ساده لوح شده باشن كه اجازه بدن منابع مملكت رو كه يه عمره تو شكم همه ميره جز خود اونها حالا با يه بازي مسخره ديگه ازشون بگيرن ، براي اونها بيشتر مهمه كه يه كارگاه كوچولو براي جوونهاشون بزنن ، تا اونا بتونن اون كاري رو كه واقعاً بلدن نشون بدن ، تا بتونن از تخصصي كه دارن استفاده كنن ، تا از مسخره ترين راهها پول در نيارن ، تا سر هم كلاه نذارن ، تا عمرشون رو به دختر بازي هدر ندن ...
چه چيزي مهمتر از جمع كردن زنها و دخترهايي هست كه تو خيابون تن فروشي مي كنن ؟ نگيد كه همچين چيزي نيست كه دروغ بزرگي گفتين ، باور دارين كه اين شده يه شغل براي ملت مسلمان ايران ، البته مطمئناً اونها هم اين كار رو كثيف مي دونن ، مسلماً اونها براي خوشگذروني اينكار رو نمي كنن ، ولي باور كنين شكم گرسنه اين چيزها حاليش نيست ، ممكنه اونها بتونن گرسنگي رو تحمل كنن ، ولي با شكم گرسنه بچه هاشون چكار كنن ؟ با گريه برادر و خواهر كوچكشون چه كنند ؟
آيا رسيدن به وضع مردم مهمتره يا ساخت بمب اتمي و مبارزه با اسراييل و استكبار جهاني ، اينكه هولوكاست واقعاً وجود داشته يا نه فكر نمي كنم براي مردمي كه از صبح تا شب جون مي كنن تا خانواده شون بتونن يه زندگي حداقل داشته باشن زياد مهم باشه ، چه چيزي مهمتر از سير كردن شكم سيل عظيم جمعيت گرسنه ايرانه ، مگه چيزي مهمتر از اين هم هست ؟ البته اينكه من همش از سير كردن شكم مي گم بخاطر اينه كه بزرگترين مشكل ايرانه ، مي گن كه گشنگي مادر تمام گناهانه ، تمام گناهان!!! هر چند مشكلات اعتقادي و فرهنگي هم در ايران هست ، ولي حرف من بيشتر در مورد گرسنگي هست ...
البته بنظر مي رسه جناب رييس جمهور زماني كه با آن لبخند مليح خودشون ، نطقهاي آتشين انتخاباتي براي مردم ايراد مي فرمودن و قلب ملت رو تسخير مي كردن، و از ريشه كني فساد ، بخصوص فساد اقتصادي حرف مي زدن و از بالابردن سطح رفاه عمومي ، نمي دونستند اينكار تا چه حد مي تونه سخت باشه ، شايد هم مي دونستند و خودشون رو به اون راه مي زدن ، بگذريم...
بنظر مي رسه كه عملي كردن اون وعده ها خيلي مشكله و بيرون كردن اسراييل از خاور ميانه و گلاويز شدن با غربيها بمراتب راحتتر از رسيدن به مشكلات جامعه ايران و تلاش براي حل اونهاست ، نهايتاً جووناي بيكار و علاف رو مي فرستيم جنگ ديگه ، خود بخود كلي از مشكلات حله ......در آخر يه پيشنهاد دارم به سردار احقاق حق مردم ايران :
حالا كه شما گير دادي ايران حق داره بمب هسته اي داشته باشه ، پس قربون دستت داداش ، بگو يه جور بمبي بسازن كه ملت بتونن بذارنش لاي نون و با سبزي بخورن ، در اينصورت هم شما به خواسته خودت رسيدي ، هم ملت حسابي به حقشون...

Saturday, February 11, 2006



شما به چي اعتقاد دارين ***
معمولاً بهترين محكي كه ميشه استفاده كرد تا اينكه بفهميم طرفمون دقيقاً به چي معتقده اينه كه ببينيم تو گرفتاريها و مشكلاتش به كي يا چي متوسل ميشه ، البته اين نظر خودمه ، ولي فكر كنم تا حدودي جواب بده ... مطمئناً هر كسي به چيزي اعتقاد داره ، حتي اگه بزبون بگه من به هيچ چيز اعتقاد ندارم ، مسلماً در عمل اونطور نيست...
اولين ومهمترين سوال من اينه ، اينه كه شما به چه روشي خدا پرست شدين ، البته اين سوال ممكنه خيلي درست نباشه ، چون در هر صورت هر كسي در وجودش به چيزي بنام خدا اعتقاد داره و اون رو مي پرسته ، فقط نوع پرستش و نوع خدايي كه انتخاب كرده ممكنه يه كمي فرق كنه ...بهتره اينجوري سوال كنم ، شما چي شد كه مثلاً اسلام رو پذيرفتين ، يا بهتر بگم چرا اسلام رو پذيرفتين و مثلاً يهودي ، مسيحي يا حتي بودايي نشدين ؟ چرا دين زرتشت رو نپذيرفتين ؟ چرا ؟؟؟ ، آيا حق انتخاب داشتين؟؟؟ يا دارين ؟؟؟ آيا فرق اسلام و مسيحيت و يهوديت رو مي دونين ؟؟؟ خداي بودايي ها چه فرقي با خداي زرتشتيها داره ؟؟؟ آيا شما با شناختي كه از اديان ديگه داشتين دين خودتون رو انتخاب كردين ؟ اصلاً فرقي داره براتون ؟؟؟ حالا بياييد اديان ديگه رو كنار بذاريم ، آيا ما مسلمانها خداي اسلام رو مي شناسيم ؟ اگه از ما بخوان خدايي كه قرآن رو به پيامبر نازل كرد توصيف كنيم ، چي داريم بگيم ؟ اين خدا چه جور خداييه ، تو ذهنتون چه جوري تصويرش كردين ؟؟؟ اصلاً ميشه تصويرش كرد ؟؟؟ اصلاً بايد تصويرش كرد ؟؟؟
مي بينيد كه سوالات بسياره ، ممكنه جواب اينها براي خيلي از شماها روشن و واضح باشه ، يا شايد اينها خيلي بديهي بنظر بياد ، ولي من مشكلات اساسي با اين سوالات دارم...
خب ، فعلاً تا همينجا كافيه... تا بعد....

Thursday, February 09, 2006



آن شربت و دعاي نا تمام من
امشب شب عاشوراست ، هوا گرفته ، بدش هم نمياد بباره ، هواي زمستونه ديگه !!! در كل از اون هواهاست كه خيلي دوست دارم ، آسمون قرمزه قرمزه ...
از جلوي يه آهنگري رد مي شم ... ملت دارن قمه هاشون رو تيز مي كنن تا يواشكي يه گوشه بشينن و نذرشون رو ادا كنن ، آخه از شما چه پنهون قمه زدن اينجا ممنوعه ، ما كه فلسفه قمه زدن رو نفهميديم ، هركي مي دونه بسم الله !!! به ما هم بگه ياد بگيريم ...
امشب علاوه بر قمه زدن بازار يه چيز ديگه هم داغه ... چهل منبر ، فكر نمي كنم جاي ديگه اي چهل منبر رسم باشه ، ملت وقتي نذرشون ادا شد ، بايد شمع تو آتيش بندازن و و خرما پخش كنن ، حالا يه عده نذر مي كنن كه دم در خونه شون منبر بپا كنن ، بعضي هم نذر مي كنن كه چهل تا منبر رو برن ، البته بعضي ها بجاي چهل منبر ، فقط هفت منبر نذر مي كنن ، منبر هم به ظرفهاي آتشي گفته مي شه كه روي چهارپايه اي چيزي مي ذارن و همونطور كه گفتم يا يه عده مي ذارن دم در خونشون يا دم مسجدها ، در هر صورت معمولاً يه سيني بزرگه كه آتش توش روشنه و كنارش هم برنج و خرما و از اين چيزها مي ذارن ، كسي كه مياد شمعش رو ميندازه تو آتش يه كمي از برنج رو بعنوان تبرك بر مي داره ، البته اين رسم خيلي سفت و سخته و قوانين خاصي داره ، از مهمترينشون هم اينه كه كسي كه داره چهل منبر ميره اصلاً نبايد حرف بزنه ، ناگفته نماند كه قيمت خرما و شمع در اين شب و يكي دو شب قبلش نرخ خون ميشه !!! البته توضيح كامل اين رسم وقت مي بره ، پس به همين بسنده مي كنم ، اما موضوع جالبتري كه بچشم مياد حضور فعال جوانان ، از جمله دانشجويان دختر وپسر تو اين مراسم هست كه ديگه تو اين يكي دوساله حسابي سنگ تموم گذاشتن ، باورتون نميشه كه چه تيپهايي با چه سر و وضعي ميان چهل منبر ، حالا نمي دونم نذرشون چيه ، ازدواج ، شايدم اينكه اين ترم مشروط نشن ، نمي دونم ، ولي در هر حال همين حضورشون بازم جاي اميدواريه ، نشون ميده كه ... اصلاً بگذريم...
آسمون شروع كرده به باريدن ، منم راهم رو كج كردم بطرف خونه ...
دسته ها و هيئت ها دارن آماده مي شن ، راستش من ديگه اون حس و حال هميشگي رو ندارم كه وايستم تا نصفه شب دسته ببينم ، يادمه كوچيك كه بودم چقدر مشتاق بودم كه كرب زنها رو ببينم و صداي كرنا ها رو بشنوم ، واقعاً شنيدن صداي همزمان بهم خوردن كربها و حركت همزمان كرب زنها كه بيشتر شبيه رقص بود تا عزاداري حس وحال خوبي داشت ، البته اينكه مي گم رقص ، منظورم پايكوبي نيست ، بيشتر منظورم حركت ريتميك و هماهنگ هستش ، اينم بگم كه بخاطر همين حالت ريتميك ، يه مدتي كرب زني اينجا ممنوع بود ، الان ديگه از اون كرب زني با حرارت اون سالها هم خبري نيست ، نمي دونم ، انگار سر همه چيز يه بلايي اومده ، حتي سر كرب ...در هر صورت الان ترجيح مي دم برم خونه ...
از جلوي يكي از منبرها رد مي شم ، يه نفربه من شربت تعارف مي كنه ، چشمهام رو مي بندم و دعا مي كنم ، تازه اين موقع هست كه آدم مي فهمه چقدر دعا و آرزو داره ، تازه مي فهمه كه چه چيزهايي هست كه هنوز از خدا نخواسته يا اگه خواسته هنوز بهش نرسيده ، مي فهمه كه چه چيزهايي مي خواسته و فرصتش نبوده كه از خدا بخواد ، آخه مي دونيد ، آدم ممكنه تو يه چيزايي حسابي تنبلي كنه ، حتي توي دعا كردن ، امان از روزمرگي ، خلاصه نمي دونم چه حسي هست تو اين شربت ، اين شربت رو من خيلي دوست دارم ، در هر صورت مجبورم دعا رو نصفه نيمه تموم كنم ، اينجا فرصت كمه ، بايد دعا ها رو گزيده كرد ، بقيه دعاها باشه يه فرصت ديگه ، بازم شكر كه امشب فرصت پيش اومد ، راستي كه اين شربت آدم رو حسابي سبك مي كنه ، راستي كه ما آدمها موجودات عجيبي هستيم ، اينطور نيست؟؟؟

Wednesday, February 08, 2006


و بحث آغاز شد
صحبت از چيزهايي كه آدم درك نمي كنه ممكنه سخت باشه ، صحبت از چيزهايي كه آدم نمي تونه باور كنه هم ممكنه سخت باشه ، سخت ترين قسمتش اينه كه آدم چيزي رو درون خودش حس كنه ، با حرارت هم حس كنه ، ولي نتونه قدرت ا.ون حس غريب رو درك كنه ، شايد راه درك اون رو بلد نباشه يا اصولاً براي فهميدن اون ، راه رو اشتباه رفته باشه ...
در زندگي هر كسي يك راهي رو انتخاب مي كنه ، يه روشي رو انتخاب مي كنه ، حالا اين انتخاب مي تونه درست باشه يا نه ، اين بخودش و به ميزان فهمي كه از مقصدش داره بر مي گرده ، ولي مشكل از جايي شروع ميشه كه آدم خودش راهش رو انتخاب نكرده باشه ، بزبان ديگه كسان ديگه اي يه راهي رو براش انتخاب كرده باشن و مجبورش كرده باشن كه از اون مسير بره ، اين يك بعد قضيه هست ، بعد مهمترش اينه كه اون شخص رو ترسونده باشن يا به هر ترتيبي اون رو از فكر كردن به اينكه ممكنه اون مسير اشتباه باشه منع كرده باشن ، شخص نمي تونه به تغيير مسير فكر كنه ، نمي تونه حتي در مورد اون مطالعه كنه ...
ما تو زندگي كمابيش با يه همچين وضعيتهايي روبرو هستيم ، از امور كوچك گرفته تا مسائل مهمتر ...
خلاصه فكر كردن به اين چيزها رو بايد از يه جايي شروع كرد ، تا كي بايد طبق اونچه كه مدتها به ما ديكته كردن زندگي كنيم ، تا كي بايد طبق قوانيني زندگي كنيم كه بنا بدلايلي با دروغها و مصلحتها قاطي شدن و نميشه حقيقت رو از دروغ تشخيص داد ، درست مثل يه قطره رنگ تو يه دريا ، باور كنيد به همين وحشتناكيه ، قوانين غيرقابل تغييري كه نمي شه اونها رو نقد كرد و حتي نميشه به چيزي غير از اونها فكر كرد ...فكر كردن به اين چيزا ممكنه از نظر بعضيها معاني زيادي داشته باشه ، مخصوصاً معاني بد ، بما گفتن تو خيلي چيزا نبايد شك كنيم ، شك كردن تو يه چيزهايي گناهه ، بما گفتن اونچه كه به شما ياددادن ، اونچه به پدارنتون ياد دادن و اونچه كه به پدران پدران پدرانتون ياد دادن غير قابل تغييرند و شما بايد فقط گوش كنيد ، قبول كنيد و اجرا كنيد ، شك هم نكنيد!!!

بنظر من براي كشف هر چيزي بايد اول يه سري قوانين رو شكست ، البته با حساب كتاب، ولي بايد شكست ، بايد شك كرد تا به يقين رسيد ، اين نظر شخصي منه و ممكنه شما باهاش موافق باشين ، ممكنه هم نباشيد ...
براي شروع گفتم شايد بد نباشه از خودم شروع كنم ، مثلاً قوانين پرانتز رو بشكنم و در اون از چيزايي بنويسم كه هيچ ارتباطي با اون نداره يا اصلاً جاي صحبت از اونها اينجا نيست ، چطوره ؟؟؟ پس شروع مي كنيم ....


بازهم سردرد ، بازهم ديوار، مثل هميشه
امروز حسابي سرم درد مي كرد ، به هيچ كاري هم نرسيدم ، حتي به خوابيدن ،آدم وقتي يه دردي مياد سراغش ميگه اين بدترين درد در عالم هستش ، حتماً براي شمام پيش اومده؟ خب فعلاً بايد مثل هميشه درمانش كنم ، هر چند اين روش درمان يكمي درد داره ، ولي تا يه راه درمان بهتر پيدا كنم يا يه راه درمان بهتري يه نفر بهم پيشنهاد بده مجبورم ، خدا رو چه ديديد ، شايد يه روزي يه قرصي چيزي كشف شد كه ضد سر درد باشه ، يه شب خواب ديدم يه همچين قرصي وجود داشت ، ملت مي خوردن و حالشون خوب مي شد ، سر دردشون رو مي گم ، بهش چي مي گفتن ... اسم خوبي داشت ... آهان بهش مي گفتن قرص كدئين ، كاش تو عالم واقعيت هم همچين قرصي وجود داشت ... خيلي خوب مي شد ... اصلاً شايد خودم يه همچين چيزي ساختم ... فعلاً برم سراغ روش خودم ... نقد و به نسيه نبايد داد ... ما رفتيم سراغ ديوار...

Monday, February 06, 2006



خود دانيد
ماجرا مال خيلي وقت پيشه ، روزنامه دانماركي يولاند پستن يه مسابقه اي گذاشته بوده و دوازده تا كاريكاتوراز خواننده هاش چاپ كرده بود كه مثلاً پيامبر رو بشكل تروريست ها نشون مي داده.بعد از گذشت يه مدت ، فكر كنم هفته پيش بود كه عربستان يك شركت دانماركي رو بخاطر همين موضوع تحريم كرد و بعد از اونهم ماجرا روز بروز گسترده تر شد.

تجربه ثابت كرده وقتي همچين سر وصداهايي مخصوصاً سر يه همچين موضوعاتي بپا ميشه ، حتماً يه موضوع مهمتري يا رخ داده يا رخ خواهد داد و اين سروصداها فقط براي منحرف كردن اذهان عمومي از اون موضوع مهم به يه سمت ديگه هست، هر چند ايران اين جريان رو زود منعكس نكرد( شنيدم جاهاي ديگه هم همينطور بوده) ولي الان حسابي تو بوق و كرنا كرده طوري كه حتي مسئله بمب هسته اي رو هم فراموش كرده ، بگذريم ..
يه سري كاريكاتور چاپ شده ، اونهم از مقدس ترين شخصيت مسلمونها ، اونهم بشكل يك تروريست ، حالا من كاري ندارم كه كشيدن كاريكاتور يا حتي نقاشي از اين آدمها تا چه حد گناه بحساب مياد (هر چند دونستنش برام مهمه) و مسلماً مسخره كردن عقيده يك ملت گناهي فراتر از اين چيزهاست و در كثيف بودن اينكار هيچ شكي نيست و در اينكه اروپاييها كار كثيفي انجام دادن هم هيچ بحثي نداريم ، حتي من شنيدم ( وديدم) كه روزنامه فرانس سوار در صفحه اولش كاريكاتوري داشته كه در اون خداوند خطاب به حضرت محمد بيان مي كند كه : خيلي ناراحت نباش محمد ، اينجا همه ما كاريكاتوره مي شويم ، ولي مسئله اصلي اين نيست ، مسئله بر مي گرده به خود مسلمونها و موقعيتي رو كه از دست دادن ، اين بهترين موقعيت بود كه نشون بدن حرف اسلام واقعي چيه و چي مي خواد بگه و همينطور مي تونستن اتهامهايي رو كه دشمنان به مسلمونها مي زنن رو خنثي كنن ، ولي بنظر مياد كه مسلمونها حسابي سه كردن ، نمونه اون هم همين كاريه كه سوري ها با سفارت دانمارك تو دمشق كردن ، فكر كنين يه غربي ، مثلاً يه جوون آمريكايي (مسيحي) ، اتفاقي مي خواد تلويزيون ببينه، مياد روشن ميكنه و رو صفحه تلويزيون يه عده آدم رو ميبينه با اون قيافه ها كه دارن يه ساختمون رو آتيش مي زنن و حتي به مامورين آتش نشاني هم اجازه عبور نمي دن ، مي بينه كه يه عده با وضع دردناكي دارن از ساختمون فرار مي كنن ، اين جوون مسلماً تا آخر عمرش از هر كسي كه اين شكلي باشه و شبيه مسلمونها باشه متنفر خواهد شد و احتمالاً از اينكه يه مسلمان تو عراق يا فلسطين كشته بشه متاسف نخواهد شد ....
حالا يه چيزه ديگه هم هست :
چند سال پيش بود كه يه روزنامه اي تو ايران كاريكاتوري چاپ كرده بود كه يه عده خاصي معتقد بودند اين كاريكاتور ، كاريكاتور امام خميني هست ، هر چند خيلي ها هم معتقد بودند كه اون كاريكاتور ، كاريكاتور يه قاضي آمريكايي بوده ( فكر كنم) ولي در هر صورت بلوايي كه سر اين مطلب توي ايران بپا شده بود بمراتب بيشتر از بلوايي بود كه الان تو كل جهان اسلام بپا شده ، حالا اينكه چرا نبايد يه چهره كاريزماتيك !!! رو كاريكاتور كرد براي من معلوم نشده شايد بخاطر اينكه اون چهره روحانيه ، ولي من به اين سن رسيدم هنوز نمي دونم چرا نميشه از يه روحاني كاريكاتور كشيد ، از نظر شما ممكنه بديهي باشه ، اما واسه من نه ،ولي نكته ماجرا اين بود كه بعد از سر وصداي اين مطلب ديگه كسي در ايران نبود كه اين كاريكاتور رو نديده باشه ، روزنامه كه فروخته شده بود و رفته بود پي كارش ، ولي كاريكاتوره دست بدست مي شد و رو وب مي رفت و كپي ميشد ، فكر كنم حرفام واضح باشه ، بطور ساده اينكه اگه اون سروصدا ها بپا نميشد قضيه كاريكاتوره همون يكي دوروزه فراموش شده بود و اصولاً‌ كسي به اون توجه نمي كرد ...
اعتراض مسلمونا باعث شد كه نه تنها روزنامه هاي ديگه دانمارك هم به بهانه آزادي بيان اون كاريكاتورها رو چاپ كنن ، بلكه كشورهاي ديگه از جمله فرانسه هم اونها رو چاپ كردن تا ملتي كه كنجكاو شده بودن تا بدونن اين داد و بيدادها سر چيه رو آگاه كنن ، بنظر كار اونها منطقي تر از كار مسلمونهاست ...
البته مي شد مسلمونها نشون بدن كه هوش و ذكاوتشون بيشتر از اين حرفاست ، مي شد نشون بدن كه واقعاً اونها خشونت طلب نيستند ، مي تونستن نشون بدن كه بدون آتش زدن ساختمونها يا اموال عمومي هم ميتونن از حقشون دفاع كنن ، مردم عادي اگر اين چيزها رو نمي دونن وظيفه رهبرانشون هست كه حواسشون به اين مسائل باشه، تو اين روزگاري كه همه دشمنان در كمين كوچكترين اشتباه مسلمونها هستن ، انجام همچين كارهايي جز آتو دادن به دست اونها هيچ نتيجه اي نداره ، البته منظورم اين نيست كه سيب زميني بي رگ باشن يا بقول اينجاييها بي بخار !!! بلكه موقعيت سنج باشن و كاري انجام بدن كه بيشتر به نفع خودشون باشه ، نه دشمنانشون ، فعلاً بنظر مي رسه اين ماجرا بيشتر به نفع غربيها تموم شده و چهره مسلمانها بيشتر از قبل خراب شده ، چهره اي كه مسلماً خود مسلمونها اونو خرابتر كردن ، علاوه بر اين مثل اينكه ماجرا براي خود دولت ايران هم حسابي منفعت داشته ، آخه اين مدت تو ايران اخبار خيلي مهمتر تو حاشيه بوده و بيشتر از كاريكاتور شنيديم و ديدم و خونديم ، جالبه نه ؟؟؟
اين دو نتيجه اي بود كه من از اين ماجرا گرفتم...
در آخر اينكه نمي دونم شما اين كاريكاتورها رو ديدين يا نه ، ولي براي اينكه ممكنه بعضي از كساني كه اين مطلب رو مي خونن كاريكاتورها رو نديده باشن دو نمونه از اونها رو مي ذارم رو وبلاگ تا ديد كاملتري نسبت به موضوع داشته باشن ، فكر نكنم ديدن كاريكاتورها بتونه ايمان كسي رو به باد بده ، مگر اينكه اون ايمان خرده شيشه داشته باشه!!! در هر صورت خود دانيد !!! دوست داريد نگاه كنيد (1و2)، دوست هم نداريد نگاه نكنيد...
تا بعد.......

Thursday, February 02, 2006



قدمهاي محكم ، دين موروثي
بنظرم الان بهترين فرصت هست براي بيان يه حرفايي كه خيلي وقت بود مي خواستم بزنم ، ماه ماه محرمه و دقيقاً بحث اون چيزايي كه من بهشون علاقه دارم داغ ، بخاطر همين ، اين ماه بهتر ديدم بيشتر در مورد چيزهايي بنويسم كه بطور اختصاصي مربوط به اين موضوعات بشه ، لااقل با اينكار‌، خودم آخر ماه مي فهمم كه چي مي دونم و چي نمي دونم‌ و واقعاً اميدوارم تو اين يك ماه اون چيزهايي رو كه مي خوام بفهمم بفهمم و چيزهاي زيادي ياد بگيرم ...

البته همونطور كه تك و توك مي دونين من اصولاً آدم خشك مذهبي نيستم ولي در دنيا چيزهاي زيادي هست كه بايد!!! آدم در موردشون بيشتر بدونه ( حتي اگه مخالف با اونا باشه)، فكر كنم اگه بدونه ، بهتر راهش رو انتخاب مي كنه و محكمتر قدم بر ميداره...
شايد خدا خواست و اون مطلب مسئله داري هم كه قرار بود بنويسم ، تو اين ماه بنويسم تا ببينم نظر شماها در موردش چيه ...
در كل شايد تو اين مدت سي – چهل مطلب نوشته بشه ، شايد هم يكي دوتا ، اون بستگي به شرايط داره كه من بتونم متمركز بشم رو اين مطالب يا نه
در هر صورت بازهم آرزو مي كنم كه بتونم چيزايي ياد بگيرم .......

Wednesday, February 01, 2006



هفت باضافه يك مي شود نه
حتماً قضيه نه تا سربازي كه گروه جندالله گروگان گرفتن رو شنيدين ، نمي دونم شما تا چه حد موضوع رو دنبال مي كردين ولي آخرين خبري كه من از اين ماجرا داشتم شايعه كشته شدن يكي از اين گروگانهاي نگون بخت بود ، نمي دونم قيافشون رو تو تلويزيون ديدين يا نه ، اشك آدم در ميامد!!! رويهم رفته اين مسخره ترين اتفاقيه كه تو اين مدت در ايران رخ داده ، حتي مسخره تر از سقوط هواپيما ها و ماجراهاي ديگه...
ديروز هفت نفر از اين نه نفر آزاد شدن و به آغوش پرمهر خانواده برگشتن ، يكي هم كه همون اول گروگانگيري بخاطر بيماري آزاد شده بود ، مي مونه يه نفر كه معلوم نيست چي بسرش اومده ، بنظر مي رسه شايعه سر بريدن يكي از گروگانها حقيقت داشته . اينكه بريده شدن سر استوار نامجو رو دارن زير سيبيلي رد مي كنن زياد جاي تعجب نداره ، ولي مگه ميشه همه چيزو زير سيبيلي رد كرد ؟
در هر صورت ايران تاكيد داره ما هيچ امتيازي به گروگانگيرا نداديم و اونا صاف آمدن و دودستي گروگانهاشون رو تقديم ما كردن و بعدش هم راهشون رو گرفتن و رفتن و البته فاتح اين جريان هم ايران بوده !!! خدا عالمه...
اما مي گم اين جناب جنتي كه فرموده بودن ما به گروگانگيرها باج نمي دهيم ، حالا زحمت بكشند و لااقل سر اون گروگان بنده خدا رو پيدا كنن بيارن واسه خانوادش ، فكر كنم اين كمترين حقشونه ...
نتيجه اخلاقي اين ماجرا هم اينه كه اداي آدمهاي نترس رو در آوردن و چشم بسته حرف زدن زياد هم پسنديده نيست ، چون ممكنه يه جورايي آدم ضايع تر از قبل بشه ، مي دونين كه چي مي گم ...خلاصه اينكه مقامات ما هم سر رو دادن ، هم امتيازه رو ، فقط بازم مي گم ، خدا عاقبت مارو ختم بخيركنه ...آمين

Thursday, January 26, 2006


برادر بي قراره ، برادر غرق خونه يا كلاهي تا زير چانه
گاهي در زندگي اتفاقاتي رخ مي ده كه حسابي آدم رو بفكر ميندازه ، اين اتفاق مي تونه بسادگي سقوط يك پاره آجر از بالاي يه ساختمان نيمه كاره روي سر يه رهگذر باشه و يا مي تونه به عظمت اتفاقي باشه كه حتي سرنوشت يك ملت رو رقم بزنه ، در حال حاضر هم ما، مابين دوتا از مشهورترين اين وقايع قرار گرفتيم ...
جالب بودن اين دوتا اتفاق براي من از اين نظره كه در زمان رخ دادن هيچيك از اين دو حضور نداشتم ( جالبه نه؟؟؟) ولي تا دلتون بخواد داستان و افسانه راست و دروغ در موردشون شنيدم و خوندم ، موضوع زماني بغرنج ميشه كه واقعاً نميشه حدي براي اين راست و دروغها قائل شد ، لااقل خودم اينجوري هستم كه نمي تونم با اين موضوعات كنار بيام....
خلاصه اين دوتا ماجرا اونقدري با افسانه قاطي شدن كه نشه حقيقت رو از دروغ و ريا جدا كرد و به اصل مطلب پي برد‌، اصل مطلب دقيقاً چيزيه كه خيلي ها بدنبال كشف اون هستن و البته كتمان اون هم چيزيه كه خيلي هاي ديگه دنبال اون هستند.اين وسط يه عده كه ما باشيم ، اگه بخودمون نيايم مسلماً كلاه گشادي سرمون خواهد رفت، كلاهي كه هم چشمامون رو بروي حقيقت خواهد بست و هم گوشهامون رو از لذت شنيدن حقيقت محروم خواهد كرد.

Thursday, January 12, 2006

ايني كه وگفتي يعني چه؟ يا كمك به سقوط دوقروني بعضيها
يه مدت قبل پستي داشتيم كه يكم واسه ملت سوال برانگيز شد و كلاغه خبر آورد كه بعضيا دوقروني شون نيافتاده كه جريان اون پست چي بوده ، ايني كه دارين مي خونين ، يه توضيح مصور كاملاً استادانه !!! هست در مورد اون پست و در راستاي كمك به سقوط دوقروني فوق الذكر :
خب ، اين عكس كار خودمه و بطوري كاملاً حرفه اي !!!از بالاي قله فتح شده ذكر شده گرفته شده ، اين عكس قرار بوده رمانتيك بشه ، ولي از اونجايي كه هيچ وقت هيچ چيز تحت هيج شرايطي ،اونجوري كه من مي خوام نميشه در نتيجه اينهم اونيكه مي خواستم نشد ، ناگفته نماند كه اين عكس با بدوي ترين ادواتي كه فكرش رو بكنين گرفته شده ، باور كنين ، و اما توضيحات :
1-همون استخري كه بحثش بود
2-همون شيطان كوهي كه بحثش بود
3- بام سبزي كه بحثش نبود
4-همون كابينهاي آبي كه بحثش بود
5-آلاچيقهاي عشقولانه اي كه بحثش نبود ، چون خيلي عشقولانه هستش ، باشه سر فرصت بگم براتون جريانشو

Tuesday, January 10, 2006


اضافه كاري فرشته مرگ يا ....
ديروز بسلامتي يه هواپيماي ديگه هم سقوط كرد و در اون عده اي از جمله فرمانده نيروي زميني سپاه به ديار باقي شتافتند ، جالبه جفت موتور اين هواپيما تعطيل بوده ، حالا به اين كار نداريم كه آيا جناب عزراييل اضافه كاري دارن كه اينهمه مرگ و مير در يه بازه زماني كم تو ايران رخ داده يا موضوع چيزي ديگه هست ، ولي نكته جالب تو پخش خبر اين جريان بود ، وقتي كه گوينده شبكه خبر ( كه حتماً مي دونين تو ماجراي سقوط سي-130 كلي از پرسنل اين شبكه كشته شدن و از همه مهمتر سر شهيد اعلام شدن اونها كلي جنگ و جدل بود هر چند مي گن كه موضوع حل شده ) در حالي كه يه ابروشو بالا داده بود ، از جان دادن سرنشينان هواپيما ( بجاي بشهادت رسيدن ) خبر داد ، بكار بردن عبارت جان دادن براي يه عده سپاهي كه اتفاقاً در حال رفتن به ماموريت بودن نشان دهنده عمق دق دل شبكه خبر از حوادث اخير و عمق دعواهاي فيما بين هستش ، خدا خودش عاقبت مارو ختم بخير كنه.........
حالا كه صحبت از مرگ و مير شد اجازه بدين يه يادي هم از دكتر سعيد كاظمي آشتياني بكنيم ، كسي كه در اوج ناباوري فوت كرد!!! حتماً يادتونه كه تو يكي از پستها كلي از پژوهشكده رويان حرف زدم و در مورد دوقلوهاي افسانه اي كه قراره چهارده فوريه بدنيا بيان گفتم ، حيف شد ، بنده خدا عمرش قد نداد كه دوقلوها رو ببينه... بازم بايد بگم عجب روزگاريه ....

Monday, January 09, 2006



يك عدد كيف گم شده ، ضمن اعلام اينكه پولهاي داخل آن كيف از درجه اعتبار ساقط مي باشد ، از يابنده تقاضا مي شود اونو بياره بده به من ( كارت دانشجوييم توشه ، بجون خودم راه نمي دن منو دانشگاه )

Friday, January 06, 2006



بازنده ها و يه علامت سؤال گنده
...زياد سرش تو حساب نيست ، آخه اون جز دور و برياش كه كسي رو نديده ، اكثراً تو يه چهارديواري اسير بوده ، فقط همين ، مدام بهش گفتن : بيرون نرو ، كاري نكن ، نفس نكش !!! ولي اتفاق وقتي بخواد بيفته ، ميافته ... يه روز نگاه يه جفت چشم ميفته تو چشمش و ...
الان اون همه چيز رو باخته ، همه چيز رو ، اون الان يه بازنده واقعيه!!!
حالا موقع انتقام گرفتن دختر هست ، اون الان هيچي براش مهم نيست ، هيچ چي !!! براش مهم نيست كه ديگه چي از دست مي ده ، اصلاً مهم نيست ، هرچند تقصير خودش بوده ، ولي اون ديگران رو مقصر مي دونه ، دوستانش رو ، خانواده خودشو و البته پسراي كثيف رو... هر چند براي اشتباهي كه كرده مجازات شده ، اونهم مجازاتي سخت ، ولي بقيه رو مجازات مي كنه ، اون الان يه گرگ شده ، يه گرگ گرسنه كه فقط در كمينه ، در كمين طعمه ، پسر يا دخترش هم فرقي نداره !!! اون فقط مي خواد انتقام بگيره ، شايدم مي خواد كه تنها نباشه...
اين سرنوشت خيلي از آدمهاي دور و برمونه ، ديدنشون اونقدر ها هم سخت نيست ، آدمهايي آروم ، سر بزير و مؤدب ، كه حالا به هيولاهايي تبديل شدن كه تو جامعه ما مي لولن ، بقيه داستان رو شماها بهتر از من مي دونين ، ولي طبق معمول يه علامت سوال گنده باقي مي مونه : واقعاً تقصير كي بود؟؟؟ واينكه بازنده واقعي تو اين بازي كيه؟؟؟

Tuesday, January 03, 2006


فتح تاج خروس در شهر ما
... يه استخري بود ، ملت مي رفتن و مي نشستن و پرنده هاي روي آب و ماهياي زير آب رو نگاه مي كردن ، قدم مي زدن و آدمهايي رو كه از شيطان كوه بالا رفته بودن تماشا مي كردن ، اونا از اون پايين نگاه مي كردن ، هم به اونايي كه به قله رسيده بودن و هم به اونايي كه داشتن تلاش مي كردن و سر خوشان مي رفتن بالاي كوه ... مي دونين ؟ فكر كنم اونايي كه اون پايين بودن يكم حسادت مي كردن ... خلاصه آه مي كشيدن...
.. يه مدت گذشت ، يه آبشار درست كردن ، روي همون كوه ، كوه قشنگتر شد ، حالا ديگه شده بود يه كوه واقعي!!! ، هيچي كم نداشت ، از پايين تا بالاي قله شيطان كوه رو پله زدن ، چرا ؟ تا اونايي كه دوست داشتن برن بالا ، راحتتر برن بالا ، پس حالا ملت استخر رو داشتن ، شيطان كوه رو هم داشتن ...
حالا عده بيشتري مي تونستن برن رو قله و از بالا ببينن كه قبلاً دلشون به چي خوش بوده ، اونا آدمايي رو كه هنوز جرات نكرده بودن ، يا حالشو نداشتن يا نمي تونستن كه بيان اون بالا قد يه مورچه مي ديدن ، اونا تونستن اونجايي رو كه قبلاً بودن از بالا نگاه كنن ، اونا تجربه كردن، تجربه قشنگي بود...
وقتي كه اونا از ديدن منظره استخر و جزيره وسط اونو و آدما و ماشينا خسته شدن ، سرشونو بر گردوندن ، چي ديدن ؟؟؟ يه قله بلندتر ، قشنگ تر ، يه باغ چاي بينهايت زيبا ، يه منظره دبش ....
زمين چاي رو خريدن ، دكل زدن توش ، چنتا كابل خيلي گنده وكابينهاي آبي... حالا اونا وايستادن روي اون قله و دارن به شيطان كوه و استخر ، نگاه مي كنن ، دارن به دورنماي شهرشون نگاه مي كنن ، اونا از اونجايي كه بودن خيلي دور شدن ....با اينحال يه عده هنوز تو مرحله قبل موندن ... اين قانونه كه يه عده عقب بيفتن....
طبيعت آدمي ، طبيعت غريبيست ، خيلي خيلي غريب...

Thursday, December 29, 2005


مقدمه اي براي يك پست مسئله دار
تلاشهاي ايران براي رسيدن به فناوري كلونينگ تا جايي پيش رفته كه مورد توجه جهان قرار گرفته .يكي از خبرگزاريهاي مهم جهان (آسوشيتد پرس) در گزارشي از تهران اين موضوع رو برسي كرده كه در نوع خودش جالبه و از اون بعنوان “ دستاوردي از تحقيقات موفق صورت گرفته در زمينه سلولهاي بنيادي “ يادكرده كه “ در كنار تلاشهاي محققان ايراني در زمينه فناوريهاي هسته اي و فضايي با هدف تبديل ايران به موتور محرك فناوريهاي برتر در منطقه انجام مي شه.” هر چند من اصولاً با اين گيري كه به انرژي اتمي دادن اصلاً موافق نيستم ، ولي مثل اينكه زيادم بد نيست!!!
بالاخره همانند سازي موجودات ( در اينجا گوسفند يا بهتر بگم ميش ) در ايران هم نتيجه داد .از پنج گوسفند ماده اي كه از اونها در اينكار استفاده شده ، سه تا آبستن هستن و نكته جالب اينه كه يكي از اين گوسفندها دوقلو حامله هست. اين در تاريخ كلونينگ بي سابقه هستش و در نوع خودش جالب . دوقلوها حدود دو ماه ديگه ( چهاردهم فوريه) متولد ميشن.
كلونينگ ، هنوز هم از نظر مذهبي با مخالفتهايي روبرو هست ، بطوريكه اونو دخالت در امور آفرينش مي دونن و بخاطر اينكه احتمال استفاده از اون در همانندسازي بشر وجود داره ، هنوز به ديد ترديد به اون نگاه مي كنن . هر چند در ايران هم اوايل نظر چندان مساعدي در مورد اين موضوع از طرف علماي مذهبي وجود نداشت ، ولي در نهايت مقامات مذهبي ايران اجازه انجام اينكار رو البته فقط براي همانندسازي حيوانات دادند و حالا ايران پيشرفتهاي بزرگي در اين زمينه كرده .
با توجه به اينكه عمل همانند سازي (حتي در مورد جانوران) از نظر علماي اهل سنت مجاز نيست ، كلونينگ عملاً در كشورهايي مثل عربستان دنبال نميشه و همين باعث ميشه كه ايران ( بعنوان يكي از كشورهاي تاثيرگذار خاورميانه) تنها دارنده مهم اين فناوري در منطقه باشه و به رسيدن به اونچه كه در نظر داره و تبديل شدن به قدرت منطقه( طبق سند چشم انداز بيست ساله) اميد داشته باشه.
عمل كلونينگ در ايران در پژوهشكده رويان انجام ميشه ، اخيراً در يكي ازشعبه هاي اين پژوهشكده در اصفهان شبيه سازي گاو رو هم انجام دادن كه تا مرحله بارداري پيش رفت.
توضيح اينكه برخلاف توليد مثل طبيعي كه در اون جنيني داريم كه نيمي از كروموزومهاي اون از والد نر و نيمي ديگه از والد ماده هست ، در كلونينگ يك سلول غير جنسي كه حاوي كروموزومهاي كامل هست در داخل يك سلول جنسي ماده كه هسته اون خارج شده قرار داده ميشه و جنين توليد ميشه.

خب اين تا اينجاي قضيه ، حالا اينكه من واسه چي اينهمه صغري كبري چيدم مفصله ... فقط اينو فعلاً قبول كنين كه انسان تا كجا مي تونه پيش بره ، اين فقط مقدمه اي هست براي مطلبي كه سر فرصت ( اولين فرصت) خواهم نوشت ، مطلبي كه ممكنه يكم تو ذوق بزنه ، توضيح بيشتر باشه به موقع، فقط اينو بگم اون مطلب در مورد اينه كه ما بدون تفكر به يه چيزايي اعتقاد داريم ، واضحتر بخوام بگم ميشه اين : واقعاً خداي يكتايي كه ما ادعاي پرستش را داريم كيست ؟؟؟ يا بهتر بگم : ما ( پيروان تمام اديان آسماني ) دقيقاً به چي اعتقاد داريم ؟ يا اگه ديگه بخوام بزنم به سيم آخر اينو مي پرسم : آيا ما در حال حاضر داريم خداي يكتا رو مي پرستيم و....
باشه سر فرصت...........

Monday, December 26, 2005




ظاهراً با گسترش وبلاگ نويسي ، ديوارنويسي در توالت هاي عمومي تهران منسوخ شده.
از مقاله ملاها در مقابل وبلاگ نويسان / بن مكنتاير / روزنامه تايمز چاپ لندن

Thursday, December 22, 2005


يه شب بلند ، فقط همين!!!
بلندترين شب سال ، يه بار در طول سال اتفاق ميفته ، مثل بقيه اتفاقاتي كه در طول سال فقط يه بار اتفاق ميفتن ، فقط همين ، هيچ فرقي نداره با شبهاي ديگه ، ممكنه يكم بيشتر با اعضاي خانواده وقت صرف كني ، يا با فك و فاميل، حرفي و نقلي و احياناً غيبتي و از اين حرفا... هندوانه اي و آجيلي و خلاصه شب چره اي ... ولي فقط همين ... يادم رفت ، ممكنه اگه خيلي حوصله داشتي ديوان حافظ رو هم كه اون گوشه داره خاك مي خوره بر داري و يه فال هم بگيري ، ولي باور كن فقط همين ...
ولي مگه اينكارا تاثيري مي ذاره ؟ نه كه نمي ذاره ، مگه اين رسما ما رو يكم به جاده اصلي نزديك مي كنه؟ نه كه نمي كنه ، روراست بگم ، ما فقط داريم اداي اجرا و زنده نگه داشتن سنت ها مون رو در مياريم ، اين به آداب ديني مون هم مربوطه ، نمونه اون همين ماه رمضان ، كي تا حالا نشسته به اين فكر كنه كه اينهمه قوانيني كه تو اين ماه گذاشته شده واقعاً واسه چيه؟ اينكه سه وعده اي رو كه در طول روز مي خورديم تبديل به دو وعده كنيم ؟ و چرا بايد آخر اين ماه جشن بگيريم؟ كي تا حالا نشسته واسه چند دقيقه هم شده به آيات قرآن توجه كنه ، چند نفر از ماها تاحالا از خوندن يه آيه از قرآن برامون سوال پيش اومده كه واقعاً اين آيه منظورش چيه؟ اصلاً كسي به ترجمه اون توجه كرده؟ اگه مثلاً يه نامسلمون از ما بپرسه كه قرآن از چي ميگه ، و ما چي ازش فهميديم ، واقعاً چه جوابي مي ديم بهش؟ و هزارن نمونه ديگه ، حالا همين در مورد رسوم و سنتهاي ايراني خودمون هم هست ، فلسفه شب چله چيه؟ اين كه ديوان حافظ رو با سه وجب خاك روش باز كنيم ؟ فقط همين؟ شما كه اينا رو مي دونين ، منظورم خودم هستم و اونايي كه از يه مقلد هم ناآگاه ترن و به يه شبح از يه ايراني و حتي يه مسلمون تبديل شدن ... ..
چقدر حرف مي زنم... برم سراغ هندوانه و انار و آجيل و جماعت شب چله گير، بساط فال گيري هم كه گرمه ، برم ببينم چه شود ... ولي يادتون باشه شب چله يه شب بلنده ، فقط همين...
خب ، پس فعلاً باي..........

Monday, December 19, 2005


گداي سر چراغ قرمز !!!( با اندكي تلخيص بدليل طولاني بودن)

... خلاصه به هر كلكي و به هر قيمتي و باصطلاح خودمون به هر بدبختي كه هست ، ليسانسه رو مي گيريم ، خب تفاوت تو از همينجاست كه با بقيه مشخص ميشه ، تو بايد بري سر كار ( اگه سرباز نباشي و صد البته اگه سوداي فوق و دكترا نداشته باشي!!!) ، البته احتمالاً تو حين درس خوندن هم دنبال كار بودي و شايد كار هم مي كردي ، فعلاً بحث ما اون نيست... خب حالا تو مي خواي چي كار كني ؟ يكم فكر مي كني ، درسته ، كاري كه به ... به چي اي خدا ، آهان به پرستيژت بخوره ، مي گردي ، خب اوضاع زيادم خوب نيست ، راستش رو بخواين اوضاع اصلاً خوب نيست ، اونچيزي كه تو مي بيني با اونچيزي كه تو ذهنت بوده تومني هفت صنار فرق داره ، يه جايي ايراد داره ، شايد تو حساب كتابت ايراد داشته ، شايد تو اصلاً تو اين جامعه درست حسابي زندگي نكردي ، آره خب، يه چيزي كه هست اينه كه لااقل تو ايران اكثر ما تو خواب و رويا بزرگ مي شيم ، هرچند بعضي هم با كابوس بزرگ مي شن ،ولي در كل كمتر اتفاق مي افته كه با واقعيت و درك اونچه كه اطراف ما مي گذره بزرگ شيم ، اگه خوش شانس باشيم بهترين سالهاي زندگيمون رو تو يه نظام آموزشي مسخره دست و پا مي زنيم ، اگه بچه مثبت باشيم در سالهاي سوم دبيرستان و پيش دانشگاهي (كه قسمتي از همون بهترين سالهاي عمر ماست ) ضمن به تعليق در آوردن زندگي عاديمون يه هدف جلومون مي ذاريم كه همانا دانشگاه باشه و به كمتر از شريف و با يك درجه تخفيف خواجه نصير هم راضي نمي شيم ، تمام زندگي رو فداي اون هدف مي كني ، همه چيز رو ، … ولي نتيجه نمي گيري ، يعني مي گيري ، ولي نه اون چيزي كه مي خواستي ، سر خورده مي شي ، بي تفاوت مي شي... ولي بايد بجنگي ديگه...خب، پس مي جنگي به اميد فرداي بهتري.... بخودت نگاه مي كني ، راضي نيستي ، دقيقاً اون چيزي كه مي خواستي نشدي ، ولي اي ، بدك نيست ، مي گن انسان به اميد زنده س ، پس باز هم به اميد فردايي بهتر.....
مي ري دنبال كار ، خب اينجا پارتي مي خواد ، اونجا هم پارتي مي خواد، خب اين يكي قبول مي كنه بري مصاحبه ، يه باره ، دوباره ،سه باره رد مي شي ، تو كه همه چيز رو درست جواب دادي ، پرس و جو مي كني ، اوضاع دستت مي ياد ، برا مصاحبه كه مي ري بايد يقه پيراهنت رو مثل برادرا ببندي ، ريش بذاري و عطر مشهدي بزني ، تسبيح هم بد نيست دستت باشه ، واي خدايا اينا خدا پرستن يا بت پرست ؟ با سه چهارتا شاخ رو سرت مي ري خونه تون ، مي گي اوكي !!! بازم مي گردم ، از همين فردا صبح ... خب يه كاري پيدا شد ، بايد تو يه پروژه آب ببندي ، بايد زيردست يه نفر باشي كه هر چند واسه خودش شخصيتيه ، ولي تو حس مي كني كه اين حق رو نداره كه........ خوشت نمياد ، مي گن سرت باد داره ، بذار بگن ، من زير بار نمي رم...
نگاه مي كني به اطرافت ، اگه كار اداري بخواي يا كار تو يه موسسه يا شركت ( دولتي يا غير دولتي) بايد با قانون كوتوله پروري كنار بياي ، من شخصاً از اين يكي متنفرم ، بحدي كه گدايي سر چراغ قرمز رو به اون ترجيح مي دم ، البته بايد با يه چيزاي ديگه اي هم كنار بياي كه بماند.... اگه بخواي آزاد كار كني هم مشكلاتت هفتصد هشتصد برابره...
البته اين كه مي گن كار هست و بايد آدم كار كردن باشي يه جورايي درسته ، ولي من يكي فعلاً ، البته فعلاً از خوردن مال حروم بيزارم ، نه من كه همه قاعدتاً اينجورين ، يعني اينجور بگم كه من در مرحله بيزاري از خوردن مال حروم بسر مي برم ، چه بسا در آينده اي نچندان دور در مسير تكاملي خودم!!! به جمع حروم خورهاي روزگار بپيوندم ، ولي خوشبختانه يا متاسفانه در حال حاضر از خوردن حق مردم ، از كلاه گذاشتن سر ملت و از يكسري چيزاي ديگه متنفرم ، از خيلي چيزاي ديگه، خيلي ها لذت مي برن ، ولي من يكي شرمنده ، خيلي خيلي شرمنده........
خب چراغ قرمز شد ، شرمنده ، بايدبرم به كارم برسم و به مشتريام ، ولي اينو بگم ها : من يه فكرايي براي اين موضوع دارم ، افكار بزرگي كه بوقتش مي گم بهتون ، شايد تو يه چراغ سبز!!! ديگه ، ولي فعلاً بايد بسازيم ، نه؟؟؟.................

Monday, December 12, 2005


شال كشميري خانم اسميت
حدس بزنين اين كيه؟ اجازه بدين يكم راهنمايي تون كنم... خب حالا چي؟؟؟ ديگه حتماً فهميدين كيه؟؟؟ آنجلينا جولي ، سفير كمسارياي عالي پناهندگان سازمان ملل
اگه شما هم در ايران زندگي مي كنين ( فرقي نداره كجاش) ممكنه از ديدن اين عكس يكم تعجب كنين (واقعاً تعجب نكردين؟؟؟)
هرچند آنجلينا قبلاً با تي شرت سفيد معروفش بعنوان سفير حسن نيت به كشورهاي بدبخت بيچاره دنيا سفر مي كرد ، اما حالا اون سعي مي كنه با پوشيدن لباسهاي قومي اون منطقه اي كه بهش سفر مي كنه بيشتر خودشو به مردم اون مناطق نزديك كنه ،انصافاً هم بايد به او ( والبته مشاورانش ) در انتخاب لباس و تركيب رنگ تبريك گفت ( شال كشميري بنفش ، شلوار و صندل مشكي ، تركيبي جادويي!!!)، بطوريكه ذهنيت آدم نسبت به گذشته او (عكسها و فيلمهاش در سمت يك هنرپيشه هاليوودي) بكلي فراموش ميشه و همه( حتي ما) باورمون ميشه كه او هم يكي از اهالي همون منطقه و لااقل همون كشور يا همون دور وبر (مثلاً ايران) باشه ، هرچند آنجلينا قبلاً هم در پوشيدن لباسهاي محلي اقدامهاي مشابهي داشت ( مثلاً درجشن كريسمس در لبنان كه با پوشش لبناني حاضر شده بود) ، ولي پوشش جديد او نشون دهنده ذكاوت او ( وصد البته مشاورانش) در دقت به جزيياته ، بطوريكه من ايراني كه مي بينم دختراي مثلاً ايراني (البته بعضي شون) با اون وضع اسف بار تو خيابون ظاهر مي شن واقعا به جهان سومي بودن خودم ايمان ميارم (ولش ...بحث منحرف شد)....
البته در مورد نفس كارهاي بشر دوستانه آنجلينا جولي من زياد مطمئن نيستم ،ولي بهر حال هدفي كه درپيش گرفته رو با جديت داره دنبال مي كنه و البته هيچ ترسي هم نداره كه بجاي پوشيدن لباسهايي كه به اونها عادت داره و حتي اون تي شرت معروفش با آرم آبي روش ، لباسهايي بپوشه كه يكمي براش دست و پاگير باشه ، اون بديدن پناهنده هاي افغاني در پاكستان مي ره ،با بچه هاي افغان همصحبت مي شه ، به كوره هاي آجرپزي كه بچه هاي مهاجر افغان اونجا كار مي كنن سر مي زنه و خلاصه اينكه خودشو (لااقل در ظاهر ) يكي از اونا مي دونه ، به ديدن زلزله زده هاي پاكستاني مي ره و... همين چند وقت پيش بود كه خانم و آقاي اسميت براي كمك به زلزله زده ها به پاكستان سفر كردن…
از زمان شروع فعاليت خانم جولي در سازمان ملل در سال 2001 تا حالا، او به ماموريتهاي زيادي رفته و خاطرات اين سفرهاش رو هم نوشته كه خوندنشوش جالبه...
البته بحث در مورد اينكه چرا يه كشور و قومي تا اين حد بدبخت مي شن كه يه قوم ديگه اي بايد براش سفير حسن نيت بفرسته يك بحث كاملاً كارشناسيه و من خودم رو وارد اين مقوله نمي كنم....

Friday, December 09, 2005


اشتباهي ديگر و شهدايي ديگر!!!
از اونجايي كه حتي يه برگ هم تو ايران بدون دليل نمي افته رو زمين ، اولين چيزي كه بعد از شنيدن خبر سقوط هواپيماي C-130 ، حامل خبرنگارا و روزنامه نگاراي ايراني به ذهن من رسيد اين بود كه حتماً يه عمدي تو كار بوده و احتمالاً اين بنده خداها داشتن مي رفتن يه جايي كه نبايد مي رفتن ... صحبتهاي ضرغامي هم كه بعد از اين حادثه گفته مانور چابهار رو با جسارت !!! پوشش خبري خواهيم داد يكم موضوع رو پيچيده كرد (دليل اين حرفش چي بوده؟) الان كه بيشتر دقت مي كنم مي بينم موضوع مسخره تر و دم دستي تر از اين حرفاست :
از اينجا شروع مي كنم كه اين هواپيما قرار بوده ساعت هفت صبح روز حادثه پرواز كنه ،ولي بخاطر نقص فني، چند ساعتي پرواز به تاخير مي افته، وقتي هواپيما مي پره هم اوضاع زياد جالب نبوده ، بطوريكه خلبان از برج مراقبت مهرآباد دوبار درخواست بازگشت و فرود اضطراري مي كنه كه بخاطر سنگيني ترافيك فرودگاه مخالفت ميشه ، خلاصه خلبان خودش دست بكار مي شه كه نتيجه اون مي شه همينيكه اين چند روزه دارين ميبينين (1.2.3،4،5)،البته داستان زماني جالبتر مي شه كه همين هواپيما درست يه هفته قبل مي خواسته تو كوير سقوط كنه( جالبه نه؟؟؟) .... حالا آدم مي فهمه كه واقعاً بي ارزشترين چيز تو اين ايران همين جون آدماست ، يه مدت يكم راجع به اين فاجعه حرف مي زنن و احتمالاً تقصير رو مي ندازن گردن خلبان و خلاص ... راستي اينم بگم كه كشته هاي اين ماجرا ، شهيد شناخته شدن ، فدراسيون بين المللي روزنامه نگاران هم اين حادثه رو بدترين فاجعه اي كه تاحالا براي رسانه ها پيش اومده توصيف كرده.
حالا اونايي كه تو هواپيما بودن كه مي دونستن مي ميرن ، ولي بيچاره اون آدمايي كه تو آپارتمان بودن يا سوار ماشينها ، اونا خيلي بد مردن ، ولي هر اتفاقي يه پندي داره ، مي گن كه مرگ به آدم خيلي نزديكه ، ولي گوش ما كه بدهكار نيست ، مي گيم فرصت بسياره ، هر جور گناهي در هر ابعادي و در هر جايي انجام مي ديم ، دلمون خوشه كه اونقدري فرصت داريم تا توبه كنيم و يكم از بار گناهانمون كم كنيم ، ولي مثل اينكه اينجورام نيست و احتمال داره اونقدر خوش شانس نباشيم براي بازگشت به راه راست!!!...
در آخر براي آشنايي بگم كه سي-130 ساخت لاكهيد (آمريكا) از اون هواپيماهاي غول دنياست كه تقريباً همه كاري مي كنه، ايران 15تا (الان 14تا) از نوع هركولس (E وH) اون رو در اختيار داره كه از زمان شاه بهش ارث رسيده و بدليل تحريم آمريكا آپ تو ديت نشده!!!. در حال حاضر جديدترين نوع اين هواپيما AC-130 هست كه آمريكا در افغانستان و عراق از اون استفاده مي كنه.
براي آشنايي بيشتر با C-130 اينجا كليك كنيد
بدنيست به اين آدرس هم يه نگاهي بندازيد (فقط با دقت آمار رو نگاه كنين)

Sunday, December 04, 2005


خودكشي مي كنم ، پس هستم!!!
اگه يادتون باشه چند وقت پيش يه مطلب نوشته بودم در مورد روش جديد اعلام موجوديت جوانان ايراني و اينكه مردم ايران از جمله جوانان ايراني براي رسيدن به حقشون از چه روشهايي استفاده مي كنن ، هفته پيش شاهد از غيب رسيد و دوباره يه اقدام به خودكشي در پايتخت ايران از جانب يك جوان شهرستاني ديگه داشتيم ، كسي كه تا حالا چندين بار خودزني كرده بود اينبار قصد پريدن از ساختمان دوگل تهران رو داشته ، هر چند ايشون هم مثل بقيه نپريد ولي لااقل اينكارش باعث شد كه بچشم بياد ، ديده شه ، باهاش مصاحبه كنن ، چند ميليون نفر تو تلويزيون ببيننش ، عكسش رو سايتاي خبري بره ، از همه مهمتر اينكه بالاخره يه نفر ازش بپرسه : شما چي مي خواي؟؟؟ ديگه كم كم جوونا دارن مي فهمن كه بايد به يه زبون ديگه اي صحبت كنن و البته گوشهاي مسؤول هم ايضاً ياد مي گيرن كه راههاي ديگه اي براي گوش ندادن پيدا كنن....
به هر حال اون روز دور نيست كه شعار جوونا بشه : خودكشي ميكنم ، پس هستم!!!....


معجزه يا شعبده؟؟؟
هفته پيش تو يكي از كليساهاي كاتوليك ايالت كاليفرنيا (شهر ساكرامنتو) يه اتفاق جالب افتاده ، گريه خونين مريم مقدس ، چيزي كه كاتوليكا خيلي بهش اعتقاد دارن ، البته اين اولين باري نيست كه مخصوصاً براي مجسمه مريم مقدس همچين اتفاقي ميفته ، تا اونجا كه من يادم مياد يه مدت شايع شده بود تو ايتاليا در يه تاريخ خاص چيزي شبيه همين اتفاقي كه تو كاليفرنيا افتاده رخ مي داده كه حتي يه سري از محققين براي تحقيق و برسي روي اين مجسمه به اون كليسا رفته بودن ، حالا اينكه اصل ماجرا واقعاً چيه و آيا ميشه اونو يه معجزه دونست براي ايمان آوردن انسانها يا اينكه صرفاً يه اتفاق عادي بوده من نمي دونم ، هر چند من شخصاً فكر مي كنم راز اين اشك در خود مجسمه و مواد بكار رفته در اون و بخصوص دور چشم مي تونه باشه ، اگه به عكس اين ماجرا توجه كنيم مي بينيم كه اين احتمال زياده ماده و رنگي كه در دور چشم مجسمه استفاده شده از نوع خاصي باشه كه بدلايلي يه همچين حالتي رو ايجاد ميكنه...
در هر صورت اين ماجرا سر و صداي زيادي بپا كرده خيلي ها براي ديدن اين رخداد كم نظير به اين منطقه مي رن (لااقل واسه اون منطقه عالي شده ، تا يه مدتي نونشون تو روغنه)

البته تو ايران خودمون هر از چندگاهي از اين اتفاقا ميفته ، بطوريكه خودم چندين نمونه از اونا رو با چشم خودم ديدم (هم دروغ ، هم شبه راست و هم راست) از آدمي كه مي گفت نائب امام زمان (عج) هستش ( اين يكي نقلش خيلي جالبه ، چون خودم ديدم اين يارو رو حتماً تو يه پست مستقل بهش خواهم پرداخت) و درختي كه درست روز عاشورا از اون خون تراوش مي كرد تا شفا پيدا كردن مريض و كور وافليج تو حرم امام رضا و موارد راست و دروغ زيادي كه دور و اطراف ما رخ مي دن ، آبان همين امسال بود كه ورود يه سگ به حرم امام رضا سر وصداي زيادي بپا كرد و خيلي از سايتها با عكس و تفضيلات خبر اونو منتشر كردن ، هر چند بعدش اين موضوع يه كلاهبرداري عنوان شد ، اما بحق بانمك ترين نمونه از اين نوع ادعاها همونه كه جناب احمدي نژاد در مورد سفر نيويوركشون واسه آيت الله جواد آملي تعريف مي كرده (حتماً شما هم فيلمشو ديدين) اين جلسه اونقدر جالب هستش كه من مي خوام لااقل دو-سه تا پست رو اختصاصي به اون اختصاص بدم!!! منظورم همون نوري هستش كه دور جناب رييس جمهور بوده و در حين سخنراني از ايشون محافظت مي كرده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
رويهم رفته دنيا دنياي غريبيست...

Tuesday, November 29, 2005


كت آقاي رييس جمهور
درست از همون موقع كه رييس جمهور مردمي ما شد رييس جمهور مردمي ما ،اين ماجرا هم شروع شد ، ......البته قبلش هم ملت پشت سر اين بابا يه حرفايي مي زدن ، مگه يادتون نيست تو اون رقابت نفسگير !!! انتخابات همين كه صبح بخير ايران !!! خبر جلوتر بودن ايشون از باقي رقباشون رو پخش كرد چه شلغم شوربايي شد ...از همون موقع ديگه حرف و حديثا هم بيشتر شد و بازار لطيفه و جوك داغ شد و ملت هي حرف زدن..اينكه اگه ايشون رييس جمهور شه چنين ميكنه و چنان ، اينكه تو خيابونا پرده مي زنه و مردو زن و از هم جدا مي كنه ،اينكه اگه بياد اسم سمند( ماشين ايراني) رو ميذاره ذوالجناح ، اينكه اگه بياد از وسط فرق وا ميكنه تا شپشاي نر وماده جدا شن و الي آخر...اما ايشون با مظلوميت آمد و رييس جمهور شد ، اما مگه ملت ول كن اين سوژه شدن؟؟؟ تازه انگار از بيكاري هم در اومده بودن ، شروع كردن به جوك ساختن ، اما خودمونيم اين جناب رييس جمهور ما هم كه شانس نداره بنده خدا ، همينكه اومد وبا اومد ايران وشايع شد كه رييس جمهور جوراباشو تو سد كرج شسته كه وبا اومده ....
هنوزم تموم نشده كه اين حرفا ،به اس ام اس هايي كه براتون مياد يه نگاه بندازين ، بعيده توش جوك يا لطيفه اي كه يه سرش احمدي نژاد باشه پيدا نكنين!!!
حالا ديگه موضوع بيخ پيدا كرده و اجنبي ها هم به خودشو ن جرات مي دن كه سردار قلع و قمع مافياي زر و زور و تزوير ومسخره كنن، عجيبه ها والا!!! يكي نيست بهشون بگه آخه بشما چه !!! مگه فوضولين كه جنس لباس رييس جمهور ما چيه ؟؟؟ 20 دلاره كه باشه ، بشما چه مربوط كه انگار كفشا شو جفتي 10 دلار از ته بازار تهران خريده ، شما چيكار دارين ، اصلاً مي خواد زبونم لال برگ مو بزنه بخودش بره سازمان ملل يا هر خراب شده ديگه اي، به شما ها چه ؟ آخه عزيز من ملت از همين چيزاي ايشون خوشش اومد و همين مرام باحال ايشون بوده كه ملت يك دل نه صد دل عاشقشون شدن و بهشون نه يه بار كه هفت – هشت بار !!! راي دادن ...
اين اجنبي ها نمي دونم صبحانه چي مي خورن كه اينقدر خرفت هستن ، آخه آدم حسابي !!!،آدما عقلشون به چشمشونه ، كي مي خواين بفهمين اينو؟؟؟........
اصلاً ولش بابا ، حنجره م پاره شد ، مي بينين چقدر آدم و عصباني مي كنن اينا؟؟ يه نفرم نيست از اين بنده خدا دفاع كنه ، مجبوريم ما دفاع كنيم، چه كنيم ديگه.
ولي خودمونيم مظلوم افتادي رييس جمهور جان!!! بميرم الهي....
راستي يه چيزي هم من مي خواستم خصوصي خدمت رييس جمهور عزيزم عرض كنم :
اي پامادر ، اين مو يه طرفي شونه كن ، اي كاپشن پوش ، اي غنچه شكفته ، اي سهام عدالت تقسيم كن ، اي پدر مافيا رو در بيار ، اي انرژي هسته اي حق مسلم ماست گو ،نفس من بيدي
( با تشكر از جان نثار و داونه ) ولي جناب رييس جمهور يه چيزي بگم ، پيش خودمون بمونه ، موضوع اون نوري كه دور شما بود تو نيويورك چيه ؟؟؟ بابا اي ول !!! شما هم؟؟؟

Friday, November 25, 2005



آن رايت كليك كذايي
خب ، اين هفته كه ما تقريباً در انتهاش بسر مي بريم يكم از هفته هاي قبل بدتر بود ، و شخصاً واسه خودم زياد جالب نبود و چنگي هم بدل نمي زد ، اينهفته يه تصميم گرفتم كه كم از تصميم كبري نداره ، موضوع ساده س ، يه كاري بود كه مي خواستم انجام بدم و حالا كه بايد به نتيجه برسه من رهاش مي كنم ، نمي دونم شما تا حالا با خودتون لج كردين يا نه؟؟؟ اونايي كه منو مي شناسن مي دونن من چه تصميمي گرفتم ، حالا بماند، ولي من عجيب با خودم لج كردم ، البته اينكارا از من بعيده ،ولي خوب ديگه ، چه ميشه كرد…
و اما ديروز كه داشتم روزنامه ايران رو ورق مي زدم ديدم كه تو صفحه جوان، وبلاگ باي پس رو معرفي كرده و نوشته سه قسمتي كه در مورد اتوبان زندگي و از اين حرفا بود رو هم چاپ كرده ، كه من امروز رسماً تو همون وبلاگ از روزنامه ايران تشكر كردم. حالا نكته مهم اينه كه من يه عادت بدي تو نوشتن دارم و اون اينكه از پرانتز و نقطه چين و علامت سوال بمقدار انبوه تو نوشته هام استفاده مي كنم ، همين عادت باعث شد كه متني كه تو روزنامه چاپ شده بحدي ناخوانا باشه كه خودم يه جاهاي تو خوندنش گير كنم ، و جابجا شدن نقطه چين ها و كلمات هم كه بعضي جاها كلاً معني جمله ها رو تغيير داده بود ، بايد يه فكري بحالش بكنم.
خب اينم از اين ، تا بعد…

Friday, November 18, 2005


گربه اي روي شيرواني !!!
((گربه از هر جايي و از هر ارتفاعي كه بيفته با پاهاش مي ياد رو زمين ، در صورتيكه نقص فني نداشته باشه!!!))

تو اين هفته بالاخره اون چيزي كه بايد اتفاق مي افتاد ( شايدم نبايد اتفاق مي افتاد) اتفاق افتاد. اونم كجا ، تو دانشگاه ما !!! يه چيزي بگم و پيش خودمون بمونه لطفاً !!! دانشگاه ما از جمله مكانهاي كم خطردر دنياست و اصولاً افراد سرشون تو لاك خودشونه حالا تو همچين جايي يه همچين اتفاقي رخ مي ده، هر چند من دوست داشتم عكس اين ماجرا رو بذارم رو وبلاگ ، ولي بنظر خودم اصلاً جالب نيومد كه عكس يه دانشجوي دختر در حال خودكشي رو منتشر كنم ، هر چند چنتا سايت اينكارو كردن ، ولي به اونا هم لينك نمي دم، مسخره است ، نه؟؟؟ …..
اما جريان چي بود :
موضوع خيلي ساده هست ، ساده تر از اون چيزي كه فكرشو كنين ، يكي از دانشجوهاي دختر دانشگاه ما رفت طبقه آخر ساختمون دانشكده فني ، بالاي بالاش و آماده شد كه بپره ، ملت ( دانشجوها و بقيه ) هم از پايين به اون نگاه مي كردن ، اون تهديد مي كرد ، اونا نگاه مي كردن ،اون داد زد ، اون گريه كرد و خلاصه محشري بپا شد ، اونايي كه موبايل داشتن عكس مي گرفتن ، بعضي مي خنديدن ، يه چنتايي هم يكي دو قطره اشك ريختن …البته اون نپريد!!! و يه جورايي سرو ته قضيه رو هم آوردن …
راستش اين چيز نادري نيست كه كسي بخواد يه همچين كارايي بكنه، مخصوصاً تو يه دانشگاه ، حتماً شما بارها شنيدين و خوندين كه تو فلان دانشگاه يه دختر ، يه پسر ، قصد خودكشي داشتن … ولي اصولاً اين چيزا كه منفعتي براي كسي نداره زود به فراموشي سپرده مي شن .در هر صورت اين ماجرا اتفاق افتاد، اصلاً مهم نيست كه دليل اون دختر چي بود ( هر چند دليلش موجه بوده) ، ولي مهم اينه كه آدم تو اين زمونه به جاهاي بدي مي رسه ، به جاهايي كه براي اثبات خودش ، اثبات حرفاش و اثبات اينكه تو اين دنياي بزرگ وجود داره و نفس مي كشه ، دست به كاريي مي زنه كه نبايد بزنه ، اينجاست كه حتي جون و آبروي آدم هم ارزشش رو از دست مي ده و وسيله اي مي شه براي ابراز وجود …اين دنياي ماست… نظر شما چيه؟؟؟

Tuesday, November 15, 2005


سي دي بخش ريكاوري رسيد
شنيدم ( از منابع كاملاً موثق )كه تو چنتا بيمارستان خصوصي تهران دوربين مخفي كار گذاشتن تا ببينن اين حرفا كه پشت سر پرستارا و دكترا و ايضاً بيمارانشون مي گن درسته يا نه … حالا ديدن اوضاع اينقدر بيريخته كه گفتن جون هركي دوست دارين اين دوربينا رو جمع كنين ( اينقدر اين موضوع بيخ پيدا كرده كه چند وقت پيش تلويزيون يه خبر كوچولو ازش تو اخبار نشون داد) ، حالا نكته اينجاست ما كه تا حالا همه جور سي دي و همه جور فيلم مخفي ديده بوديم ، از فيلمهاي مخفي پارتي هاي آنچناني و بزن برقص دختراي دانشجو تو خوابگاه گرفته تا رقص رضازاده و بروبچ در جشن تولد مربي تيم ملي و جشنهاي متعدد تيمهاي قرمز و آبي و عروسي زيبا بروفه و رقص رضا عطاران ومجيد صالحي و غيره ، تا چند وقت ديگه بايد منتظر رسيدن سي دي هاي ويزيت كردن دكترا از مريضاشون و پرستاري پرستارا و باقي قضايا باشيم ، بعيد نيست تا چندوقت ديگه موقيكه كه دارين از جلوي ويديو كلوپ سر كوچه تون رد مي شين ببينين كه پشت شيشه زده : سي دي بخش ريكاوري بيمارستان فلان رسيد !!!

Sunday, November 13, 2005


اخبار در پرانتز
امروز در مورد چنتا خبر از هفته گذشته مي خوام بنويسم :
يكي از خبرها (كه البته من هيچ چيزي تو رسانه هاي ايراني تا اين لحظه از اون نشنيدم و نديدم) خبر در گذشت مصطفي عقاد در سن هفتاد سالگي بود . مصطفي عقاد كه در ايران او رو بيشتر با دو فيلم محمد رسول الله (وحي داستان اسلام) و عمر مختار ( شير صحرا ) مي شناسن روز جمعه بعلت جراحات ناشي از انفجار بمب در هتل محل اقامتش در اردن در گذشت.او براي شركت در يك مراسم به اردن سفر كرده بود.ريما دختر عقاد هم كه براي ديدن پدر از بيروت به اردن آمده بود در اين حملات كشته شد. همسر عقاد از اين ماجرا جان سالم بدر برده ولي عقاد و دخترش ريما اين شانس رو نياوردن…براي اطلاعات بيشتر اينجا كليك كنيد
…خبر جالب ديگه پيروزي امير(عمير) پرتز ، رهبر اتحاديه هاي بازرگاني اسراييل در انتخابات داخلي حزب كارگر اسراييل بود. امير پرتز ايراني الاصل ( امير پرويز ) در عين ناباوري ( بگفته كارشناسان) شيمون پرز كاركشته رو تو اين رقابت شكست داده .براي آشنايي بگم كه پدر و مادر امير پرويز ايراني هستن كه بعد از تولد او از مراكش به ايران بر مي گردن ، امير تا هفت سالگي در ايران مي مونه و بعد به فلسطين مي ره…حالا بايد ديد او چه تاثيري تو معادلات اين دنيا ميذاره ( مي گن تاثير زيادي مي تونه بذاره) ….يادآوري اين نكته هم خالي از لطف نيست كه موشه كاتساو ( موسي قصاب ) ، رييس جمهور اسراييل هم ايراني و متولد يزد هست ، اگه يادتون باشه جريان دست دادن خاتمي و كاتساو در مراسم خاكسپاري پاپ ژان پل دوم حسابي بحث و جدل ايجاد كرده بود…
و آخرين خبر ، خبربا نمك چپ افتادن كره جنوبي با ايران سر يه مساله سياسي بود كه اولين نتيجه اون كه حسابي به چشم اومد ، كنار كشيدن ال-جي از مسابقات چهارجانبه بود( كه ديروز ايران توش حسابي گل!!! كاشت ) …منتظر تاثيرات ديگه اين چپ افتادن چشم باداميهاي كره اي بايد بود……..

Tuesday, October 18, 2005


آرزوهاي خوب

خب اول يه خبر خوب بدم بهتون و اون هم اينكه من يه چند ماهي بايد كلا با فضاي سايبر خداحافظي كنم و فكر نكنم بجز چند دقيقه اي
در روز وارد اين فضا بشم .
ديگه بايد به كاراي مهمتر از آپ كردن وبلاگ و وبگردي (ولگردي مدرن) برسم ( باور كنين موضوع مرگ و زندگيه) و بخاطر همين هم يه مدتي از دست من راحت هستين…
البته ممكنه يه وقتايي بيام و يه چيزايي بنويسم ( ترك عادت موجب مرضه ) ولي ديگه پرانتز و باي پس و پلاس پيكس بطور جدي آپ نمي شن تا من حواسم بياد سر جاش …
اين دم آخري چنتا مطلب هست كه بايد توضيح بدم ، اوليش اينه كه خيلي از كسايي كه اين وبلاگ رو خوندن و منو مي شناسن گله مي كردن كه وبلاگت رو راحت نميشه خوند و نوشته هات چپ اندر قيچي هستش ، شما كه از حرفه ايها هستين ، ولي واسه اونايي كه تازه كارن يا يادشون رفته بگم كه اگه روي صفحه راست كليك كنن و يونيكد رو انتخاب كنن و همينطور Right to Left Document رو ( از همون قسمت ) ، مشكل فارسي ديدن حله (يه چيزي كه هست اينه كه تازه كارا اگه اينكارو نكرده باشن بعيده بتونن اين راهنمايي رو هم بخونن !!! )
نكته بعد اينكه اگه دقت كرده باشين يه قسمت جديد به اين وبلاگ اضافه كردم ( بطور آزمايشي) كه كمك مي كنه خواننده ها پيامها و نظراتشون رو بصورت فوري بفرستن ( يه جورايي شيبه چت روم ) ، طرز كارش هم كه راحته ، يه اسم واسه خودتون انتخاب مي كنين ، اگه دوست داشتين آدرس پست الكترونيك و وب سايت خودتون رو مي نويسين و پيامتون رو مي ذارين ( از شكلكها هم مي تونين استفاده كنين ) و دكمه تگ رو مي زنين ( اينو واسه تازه كارا گفتم…اگه بدونين چنتا تازه كار اين وبلاگ رو مي خونن) ، اينجوري خواننده هايي كه با هم دارن اين وبلاگ رو مي خونن مي تونن بصورت آنلاين اظهار نظر كنن…بدك نيست !!!
خب اينم از اين ….فكر نكنم چيز ديگه اي مونده باشه…
در آخر هم از لطف اونايي كه اين وبلاگ ( و بقيه) رو خوندن و نظرشون رو بمن گفتن و هم اونايي كه خوندن ولي نتونستن ( يا نخواستن ) نظر بدن ممنون…..
البته من همچنان منتظر نظرات شما هستم…. چون يه چيزي حدود چهار ماه من تو اين وبلاگ ( وبقيه) مطلب نوشتم و اين شما هستيد كه بايد نمره بدين كه تو اين مدت كارم چطور بوده ….در هر صورت تجربه قشنگي بود ( هرچند فقط خودم بودم و خودم…بي هيچ نظري از شما…كه البته اونم از ديكتاتوري خودم بود…اين ديكتاتوري هم دليل داشت)…حالا شما كلي وقت داريد كه به كار من نمره بدين………..
دعا كنيم… براي خودمون و ديگران …و آرزو كنيم…براي خودمون و ديگران…. دعاهاي خوب….آرزوهاي خوب… و باور كنيم با هم بودم زيبا تر از بدون هم بودن است… و باور كنيم كه در كنار هم بودن بهتر از روبروي هم بودن است…
به اميد ديدار

Sunday, October 16, 2005


پايان ديكتاتوري در پرانتز
خب امروز روز بزرگي در تاريخ وبلاگ پرانتز هستش…و اون هم اين كه من comment اين وبلاگ رو ( و ايضاً وبلاگهاي ديگه مربوطه رو ) Anyone نمودم و با اين عمل به ديكتاتوري كه در عرصه آزادي بيان ( و البته آزادي عقيده) در اين وبلاگ ( و ايضاً وبلاگهاي مربوطه) وجود داشت پايان دادم…حالا خوانندگان احتمالي اين وبلاگ ( و ايضاً وبلاگهاي مربوطه ) مي تونن ( مي توانند!!!)نظرات كارشناسانه خودشون رو( حاوي قربون صدقه و نيز فحش ) و همچنين پيشنهادات سازنده خودشون رو اعلام كنند…در ضمن آدرس اون وبلاگهاي مربوطه رو كه هي در بالا ذكر كردم در قسمت لينك آوردم…
خلاصه اينكه مرگ بر ديكتاتوري… زنده باد آزادي ( اونم آزادي انديشه ، بيان و عقيده و از اين حرفا)……..

Tuesday, October 11, 2005


عشق بهتر است يا ثروت ( از دفتر انشاي يك دانش آموز بي جنبه )
البته واضح و مبرهن است كه عشق اساس زندگي مردم است و بدون عشق زندگي مفهومي ندارد.وقتي كه يك پسر به يك دختر مي گويد دوستت دارم و آن دختر آناً پشت چشم برايش نازك مي كند عشق صورت گرفته است ( بقول يه بنده خدايي براي هم عشق در بكرده اند) . حالا نكته مهم در اين است كه آن پسر كذايي كه براي آن دختر كذايي عشق در بكرده ( هرچند عشق در بكردن انواعي دارد مانند عشق سركاري و مانند آن كه در اين مقال نمي گنجد) به كدام طبقه از طبقات سه گانه( والبته اخيراً چهارگانه) جامعه تعلق دارد.
اگر از طبقه سوم (يا اخيراً چهارم) باشد كه بالكل عشقش تعطيل است و اصولاً به مرحله پشت چشم نازك كردن نخواهد رسيد(چه رسد به مراحل ديگر) براي جلوگيري از اتلاف وقت برسي طبقات ديگر را وللش…اما اگر از طبقه اول ( كه قربانش بروم خووووب طبقه اي هست آقا…خوووب) باشد يك عشق آتشين در انتظار اوست (باور ندارين؟؟؟) حالا اينكه دختر از كدام طبقه است معمولاً زياد مهم نيست ولي پسر بايد از طبقه اول باشد كه اگر هم نباشد بايد بشود(بروش آفتاب پرست و ژانگولر)
اما ثروت يك چيز مضخرفي است كه اصولاً هيچ كس از آن خوشش نمي آيد بااينحال همه شبانه روز در پي آن روانند(بهتره بگيم دوانند)…ثروت همان چيزي است كه مي توان به مدد آن همه چيز از شير مرغ تا جان بي ارزش آدميزاد وايضاً همان عشق مادرمرده را بمقدار انبوه خريداري نمود.
من از اين انشا نتيجه مي گيرم كه عشق بهتر است اما ثروت بهترتر تر است.

Sunday, October 02, 2005

نان و عشق و ميكروسكوپ الكتروني
مي گم كه بعضيها براي دوست دختراشون چه كارا كه نمي كنن…البته تو ايران كه قربونش برم آخر عاقبت اين چيزا معمولاً ختم به خير نميشه ، ولي جاهاي ديگه دنيا مثل اينكه ملت قلبشون حسابي واسه هم مي تپد!!!نمونه اش هم همين ديويد مك كارتي از دانشكده داروسازي دانشگاه لندن هست كه ديگه انگار ترمز بريده….
ماجرا از اين قراره كه جناب مك كارتي كه عادت داشتن با ميكروسكوپ الكتروني واسه دوست دخترشون كارت كريسمس درست كنن ، اينبار تصميم گرفتن كه يه كارت باحال درست كنن …آخه از شما چه پنهون دوست دختر ايشون عادت داشته كه نمك و فلفل زياد رو غذاش بريزه…ديويد هم دست بكار ميشه و با ميكروسكوپ الكتروني يه عكس باحال از يه دونه فلفل و يه دونه بلور نمك ( دقت كه كردين…از هر كدوم فقط يه دونه!!!) مي گيره…نكته جالب اينكه همين عكس عاشقانه!!! ديويد برنده جايزه مسابقه عكاسي جلوه هاي دانش امسال ميشه ، به همين سادگي…
يك عكس رويايي از يه دونه فلفل نارنجي ( به نشانه داغي خورشيد و ايضاً فلفل) و يه دونه بلور نمك آبي ( به نشانه اينكه منشا اون از درياست) … رمانتيكه ، نه؟؟؟
نكته مهم اينكه رنگها بعداً اضافه شدن…حتماً مي دونيد عكسهايي كه با اين نوع ميكروسكوپها گرفته مي شن سياه و سفيد هستن…زحمت رنگ كردن عكسهاي ديويد رو همكارش كشيده…
بين عكسهاي برنده بجز عكس ديويد يه عكس جالب ديگه هم وجود داشت (البته از نظر بنده)كه يه سلول سرطاني رو در حال خزيدن بداخل يكي از منفذهاي يه فيلتر كاغذي آغشته به ژل نشون ميده( اين يكي كار يه خانوم بوده با ميكروسكوپ الكتروني) اين عكس برنده بخش عكسهاي پزشكي و حيات شده … .هرچند عكسهاي ديگه هم در نوع خودشون جالب بودن ولي خودم از اين دوتا بيشتر خوشم اومد…

Thursday, September 29, 2005

اين است سبك سياوشي
( در اين نوشته منظور از سياوش همون استاد سياوش قميشي هستش)
يادش بخير…چند وقت پيش ( منظورم چند سال پيش) يه آلبوم اومد تو بازار كه خيلي معركه بود…البته اسمش هم فكر كنم معركه بود ( اگه اشتباه نكنم!!!) ، خلاصه هر كسي رو مي ديدي مي گفت آلبوم جديد سياوش رو شنيدي ؟؟؟ خيلي باحاله ( هرچند سياوش بازهاي حرفه اي گول نخوردن…چون بينهايت تابلو بود و صد البته كسايي گول خوردن كه آلبوم اصل رو نگرفته بودن)…اما با تمام اين حرفا صداي آقاي مجتبي خان كبيري ، نافرم آدم رو ياد استاد قميشي خودمون مينداخت( و مي ندازه) ، البته سياوش خوانهاي وطني به اين جناب ختم نمي شن ، نمونه اش همين آقا محسن چاوشي هستن كه خدايي ايشون هم خيلي باحال مي خونن ( همينجا بهتره از جناب راما هم ياد كنيم كه عجيب شبيه استاد قميشي مي خوند)…نكته مشترك بين دوتا سياوش خوان معروف ايران اينه كه هر دو با اشعار خانوم مريم حيدرزاده خووووب آلبومايي بيرون دادن آقا …خووووووب!!!
اما با اينكه خودم از طرفداران پرو پا قرص عالي جنابان مجتبي كبيري ( مخصوصاً آلبوم ساز مخالف ايشون و مخصوصاً آهنگ دروغ ساده آلبوم ساز مخالف ايشون) و محسن چاوشي (خدايي آلبوم خودكشي ممنوعش خيلي تووپ بود ) هستم و يه جورايي اين سبك جديد سياوش خواني رو مي پسندم ( چون اگه خوب دقت كنين مي بينين كه تو آهنگاي كبيري و چاوشي تقليد صرف صورت نگرفته و از نظر من با ارزش هستن)
با اينحال با بيرون آمدن آلبوم جديد قميشي ( روزهاي بي خاطره ) به بازار( با تاخير چند ساله) اعتراف ميكنم كه هنوز با وجود سياوش خونهاي وطني ، قميشي حرف اول رو مي زنه… در هر صورت سبك نسبتاً جديد سياوش خواني تو ايران مد شده (كه البته از نظر من هيچ ايرادي نداره …اگه توش نوآوري باشه) و اينجاست كه سياوش خوانهاي عزيز بايد آستين بالا بزنن و با قبول اينكه از يه هنرمند محبوب تقليد كردن( يا الهام گرفتن) سعي كنن اين سبك رو به يه سبك موندگار و قوي تبديل كنن و حواسشون جمع باشه تا به سرنوشت ابي خونها و داريوش خونها دچار نشن( يادتون هست كه ابي خونها و داريوش خونها در جواب اين اعتراض كه چرا صداتون كپي ليزري صداي خوانندگان لس آنجلسيه مي گفتن : صدامون اتفاقي شبيه اونا شده!!!)
در مورد آلبوم روزهاي بي خاطره نكات جالبي هم وجود داره كه بوقتش تو اين وبلاگ ميارم ( هرچند شما همه اش رو مي دونين!!!)

Tuesday, September 20, 2005

من شروع مي كنم
با سلام دوباره …خب!!! يه مدتي اين وبلاگ كلاً تعطيل بود…تعطيل تعطيل…حتماً واسه شمام پيش اومده كه يهو يه جورايي شين…همه كاراتون رو تعطيل كنين …از كوچكترين تا بزرگترينش رو…خلاصه من همچين حالتي داشتم … يه حس ناجور كه هنوزم يه خورده تو وجودم وول وول مي خوره…تمام برنامه هام و بهم ريخت و يه جورايي منو بيچاره كرده ، آخه از شما چه پنهون من يه كم خيلي زيادي!!! نافرم قاطي مي كنم…دليلش مهم نيست...ولي قاطي مي كنم…در هرحال من برگشتم …هر چند اصلاً اميدي ندارم كه دقيقاً بتونم خودم رو و اون حس ناجور لعنتي رو مهار كنم…اما سعي خودمو مي كنم… تمام سعي خودمو…
البته امشب چون از اون شبهاست منم با نيت خوب دوباره شروع مي كنم …البته نمي گم كه من از اون آدماي مذهبي نماز خون آدم حسابي هستم….ولي به يه چيزايي اعتقاد دارم….مي دونين آدم بعضي وقتا به يه جايي مي رسه كه مي بينه تنهاست…واقعاً هيچ كس رو نداره…اينجاست كه هي به اطرافش چنگ مي ندازه…از همه كمك مي گيره …ولي حيف كه يا اطرافيانش نمي فهمن يا دوست ندارن كمكش كنن…خلاصه اينكه آخرش ميفهمي كه چنگ انداختنت اشتباه بوده…اشتباه محض…تو اوج نا اميدي به حقيقتي ايمان مياري كه تا آخر عمرت بي هيچ چشمداشتي كمكت مي كنه…كمكش رو حس مي كني…فقط بايد بخواي…
من فهميدم كه اين دنياي خاكي و تمام موجودات دوپاي ناطق روي اون دروغن…بهتره كه هرچي مي شنوي باور نكني…همه حرفه…حقه اس…. همه دروغ مي گن…
من امشب شروع مي كنم…هر چند مي دونم كه كارم تمومه…ولي تلاش خودم رو مي كنم…اگه هم شكست خوردم چيزي بيشتر از ايني كه الان از دست دادم از دست نخواهم داد…
من امشب شروع مي كنم…با اميد…با توكل به كسي كه فقط اوست كه قابل اتكاست…و شك ندارم كه منو كمك مي كنه….
من شروع ميكنم…

Thursday, August 25, 2005


آقاي كارگردان !!!ايراني همه جا آسه
چند وقت پيش مستند داستاني ( درست گفتم؟؟؟) و تحليلي!!! فقر و فحشا رو ديدم ،حتماً شما هم ديدين ، اگه نديدين يه سر به كلوپ سر كوچه تون بزنين .
خب تو اين فيلم بطور اعجاب آور و بزباني ساده توضيح داده شده كه : واقعاً چرا؟؟؟
چراهاي بي پاسخي كه همچنان بي پاسخ موندن ،البته اين جداي از آموزش روش پيدا كردن يه… زنگ زدن به يه…چونه زدن سر قيمت با يه… و خلاصه هر آنچه كه به يه …مربوط مي شه هستش.( … كه مي دونين چيه؟؟؟ نه؟؟؟ ااا…چه جوري بگم ؟ اصلاً ولش اصلاً اين چند خط رو بي خيال )اينا رو اضافه كنين به دلايل سفر زنان و دختران!!! جوان و غيره به اونور آب( همين دوبي خودمون) و اينكه حقيقتاً ايراني همه جا آسه ( اس و پاس نه ، آس به معناي واقعي كلمه) ، واينكه تو اين دنيا چه خبره وما حاليمون نيست ، نشستيم تو خونه مولتي ويژن نگاه مي كنيم و چت مي كنيم و سرچ مي كنيم ، هنوز كباب بره از گلومون پايين نرفته كه كش لقمه فروش زنگ مي زنه : پيتزا سفارش داده بودين … باباييم هم هنوز از هونولولو نيومده ، منم كه بايد برم از پاريس يه جفت جوراب بخرم ، آخه مي دونين امروز تو يه كافي شاپ تو لندن با دوست دخترم قرار دارم( ميپرسين جوراب مي خوام چي كار؟؟؟ گير ندين حالا) ...حالا تو اين اوضاع و حين غوطه خوردن تو خوشي ، يه دفعه يه نفر حقايق رو مي ذاره جلوي چشماي كورت ... تازه مي فهمي كه واي ...آخه خوشي تا كي؟؟؟ تازه مي فهمي كه يكم بايد يه فكر مردم بود ، يه كم بايد به فكر مسئولين بود كه كمرشون شكست زير اينهمه مشكل..…من تا قبل از اين نمي دونستم كه تو اين دنيا چه خبره ، اينهمه دختر pretty واسه چي با اون تيپ تو خيابونا پرسه مي زنن، خيلي چيزا رو نمي دونستم …آقاي كارگردان ، فيلم بردار ، بازيگر ، دوبلور ، تهيه كننده و…( آهنگساز كه نبودين ، بودين؟؟؟ ، جون من تعارف نكنين) مرسي كه مارو قد يه لامپ 100 روشن كردين….
البته درست كردن يه فيلم كه توش بدبختي يه عده رو نشون بدين اصلاً كاري نداره ، نشون دادن اينكه يه عده چه جوري حق ديگران رو مي خورن هم ساده هست ، ولي حل كردنش سخته ، بدبختي رو همه هر روز داريم مي بينيم ، ولي …..
راستش اگه اينجوري باشه من مي تونم يه سريال درست كنم و تو اون كسايي رو نشون بدم و از زندگي كسايي حرف بزنم كه اشك همه ، از رقيق القلب تا قسي القلب در ياد. حتي بدون شطرنجي كردن چهره شون ، اونا از خداشونه كه بيشتر شناخته شن كه دوزار بيشتر گيرشون بياد ، اينم خودش يه تبليغه براشون . نه من ، بلكه همه مي تونن اينكارو كنن. ولي چه سود . آيا اونايي كه مسبب اينكار هستن ( منظورم مسببين واقعيش) حاليشون مي شه ؟؟؟ آيا خجالت مي كشن‌؟؟؟ …. خلاصه اينكه نشون دادن اين چيزا نه شاهكاره و نه دردي از دردهاي اين مردم دوا مي كنه …شك نكنيد…
نكته جالب اينكه تو اين دوره زمونه بايد يه نفر باشه كه يواشكي با دوربين مخفي ( و مثلاً هزار زرنگي ديگه) بره و از مشكلات ناگفته كه اصلاً هم بچشم نمي ياد به اين ظرافت و اينطور مستند گزارش تحليلي !!! تهيه كنه و ببره واسه نمايندگان محترم و البته منتخب ، كه نه مشكل نان دارند و نه… و واسه اونها بطور كاملاً محرمانه نشون بده تا اين حضرات تازه بفهمند كه تو اين خراب شده چه خبره ، و اينكه اين مردم با سيلي صورتشون رو سرخ نگه داشتن و اينكه…
و اما مشكل اساسي اينه كه اين فيلم هيچ نكته مثبتي نداره ، هيچ جذابيتي هم نداره ، مي دونم كه هدف از ساختش چي بوده ، بقول خود فيلم : اين فيلم تنها در بر دارنده بخشي از حقايق پيدا و پنهان جامعه است كه قابليت پخش داشت( و البته مي شد باهاش يه گروه رو خوب كوبيد) خوب چه حقيقتي ، اينكه يه عده انقدر از يه عده ديگه مي دزدن كه خودشون مي تركن و اون گروه ديگه بايد خفت بكشن؟؟؟ اينكه يه مملكتي مخزن نفت دنياست ، ولي دختراش بايد صادرشن به دوبي يا جاهاي ديگه واسه اينكه اونجا زناي ايراني گود ليدي هستن …اگه اين بوده كه بايد بگم وقت كاشف و گردآورنده اين حقايق تلف شده ، چون اين حقايق قبلاً كشف شدن ، يا بهتر بگم اصلاً نيازي به كشفش نبوده ، اينا رو همه مي دونيم ، همه !!! البته از اينكه هنوز اين حقايق رو نمايندگانمون نمي دونن زياد تعجب نمي كنيم ، خلاصه اونا با بقيه يه فرقي داشتن كه شدن منتخب ملت!!! البته شايد ايشون ( جناب كارگردان، تهيه كننده و… رو مي گم) تاحالا تو اين جامعه زندگي نكرده بودن ، ولي بازم دم ايشون گرم كه حقايق رو درك كردن…
چه بهتر بود كه اين جناب و همفكراشون بجاي اينكه تير اتهام رو به سمت يه گروه و يه فرقه نشانه برن قبلش يه كم فكر كنن، يه كم نه ، زياد فكر كنن ، ببينن كجاي كار ايراد داشته ، من نه از اين گروهم ، نه از اون فرقه ، من از دل همين ملتي هستم كه شما بخاطر حل مشكلاتشون وعده ها دادين ، برنامه ها دادين و سخنرانيها كردين …باز كردن زخم چه سودي داره؟؟؟ باز كردن زخم فقط رنج بيمار رو بيشتر مي كنه ( البته باز كردن زخم بصورت غير بهداشتي رو مي گم‌)بهتر بود شما لااقل يه راه حل هم( نه از نظر كارشناسي) ارائه مي داديد، كسي كه يك چنين تحقيقي كرده لابد بايد بتونه يه اظهار نظر هم بكنه ، نمي تونه؟؟؟ اينكه مدام بگيد اينجا كجه ، اونجا معوجه مطمئناً هيچ تاثيري نداره…
من به در گفتم وليكن بشنوند نكته ها را موبمو ديوارها ( يه چيزي تو همين مايه ها)

Wednesday, August 24, 2005


امان از روياهاي صادقه
ديشب يكي از دوستام كه اتفاقاً خيلي وقت هم هست نديدمش رو تو خواب ديدم. امروز كه رفته بودم بيرون ، ديدمش ، با همون شكل وشمايل ، همون لباس و همووون قيافه ، همون جوري كه تو خواب ديده بودمش …اينو گفتم فقط واسه اينكه بگم از امروز يه ترسي افتاده بجونم : اگه خواب اون شبيم تعبير شه چي؟؟؟( ر-ك به 21 آگوست) ….

Sunday, August 21, 2005


ذهن آشفته من
ببينيد ذهن يه جوون تا چه حد مي تونه آشفته باشه ، خودمو مي گم(البته شما تا حالا حتماً به آشفتگي ذهن من پي برديد ) ، آدم به سن و سال من (حالا يه كم كمتر ) بايد تو خوابش حوري بهشتي ببينه ، ببينه كه سوار بر اسب بالدار داره از رو ابرا پرواز مي كنه ببينه كه تو يه باغ پر از گل...خوب حالا من چي خواب ديدم…خواب ديدم يه بشقاب پرنده صاف اومده دم پنجره اتاق من و مي خواد وارد اتاق شه ، اونم به زور!!!( البته من خوشحال مي شم اگه موجودات فضايي تا اين حد احمق باشن )… آخه اينم شد خواب ؟؟؟ …اين چه وضعيه؟؟؟ من به كي شكايت كنم؟؟؟ خلاصه اينكه اگه كسي واسه ما فكري نكنه از اين بدترتر هم مي شيم…گفته باشم...


يه جمله قصار از آرش خان :
دروغ ، جوراب سوراخي است كه حقيقت مثل شست پا از آن بيرون زده

Tuesday, August 16, 2005


احساس ناگفته من
امروز نوشته هام يه ذره با بقيه روزا فرق داره ، علتش هم اينه كه امروز فقط مي خوام از تو بنويسم.
هر دوستي از يكجا شروع مي شه ، آشنايي ما از كجا شروع شد؟ يادته؟ خيلي ساده …نه؟ ساده تر از اونكه بشه فكرش رو كرد…حالا بيشتر از يك ساله كه منو تو همو مي شناسيم ، همينكه تو اين يه ساله از خاطر هم نرفتيم يه علامته ، مي دوني علامت چي ؟البته من شايسته نيستم كه خودمو دوست تو بدونم ، ولي تو هميشه به من لطف داشتي ، منو تحمل كردي و …
هدف دوستي مهمه ، نظر تو چيه؟ هدف دوستيمون چي بود؟ اينو خودت بگو…
مي دوني حرف زياده واسه گفتن ، خيلي چيزاست كه مي خوام بگم ،ولي نمي خوام بيشتر از اين وقتتو بگيرم …تو خودت خوب مي دوني كه من احساسم رو نمي تونم خوب بيان كنم ، خودت خوب مي دوني كه نمي تونم خوب حرف بزنم ، پس خودت احساسم رو احساس كن …اين تو و اين احساس ناگفته من…
در آخر منو ببخش بخاطر اون چيزايي كه گفتم و نبايد مي گفتم ، و اون چيزايي كه نگفتم و بهتر بود يا بايد مي گفتم …بخششت رو از من دريغ نكن…بخاطر همه چيز معذرت…
شاد باشي ، خوش باشي و موفقتر از هميشه …

Saturday, August 13, 2005


خداحافظي با آزادي
اول بگم كه منظورم از آزادي اون چيزي نيست كه يه عمره مي خوان به ملت دنيا بدن و ندادن ، منظورم نه اون چيزيه كه روشنفكرا بهش ميگن آزادي ونه اون چيزي كه تين ايجرها بهش مي گن آزادي ( آزادي در لباس پوشيدن ، آزادي در موسيقي ، آزادي در روابط …، آزادي در روابط بين دختر و پسر و…) ، منظورم اون چيزي نيست كه خيلي ها از دادن اون به صاحبانش مي ترسن يا اگه هم نمي ترسن دلشون نمي خواد بدنش ، منظورم اون چيزي نيست كه همون يه اپسيلون هم كه ازش بود تا چند وقت ديگه از مردم مي گيرن و خيال همه راحت مي شه ، اصلا منظورم اينا نيست ، بابا منظورم ميدون آزاديه كه الان با بارو بنديل جلوش واستادم منتظر ماشين كه خبر مرگم برم ولايت ( ايراد نگيرين كه چرا جلوي اون وايستادم ، چون جريانات داره )…در هر حال خداحافظ آزادي ، خدا حافظ…

Monday, August 08, 2005


از اتفاقات جالب و با نمك هفته قبل يكيش همين كودتاي موريتاني بود ، به جون شما نباشه به جون خودم اين اولين باري بود كه من از شنيدن يه خبر اونم خارجي اينقدر از ته دل خنديده بودم. جريان از اين قرار بوده كه رييس جمهور موريتاني واسه فوت ملك فهد مي ره عربستان ، تو همين مدت پدر حكومتش رو در ميارن ، خيلي جالبه كه آدم تو يه مدت كوتاه همچين بلايي سرش بياد ، طوريكه حتي نتونه برگرده كشورش ، امان از اين دنيا…

Saturday, August 06, 2005

اين هفته قراره يه كنفرانس با نمك تو دانشگاهمون برگزار شه ، با مزگيش از اين جهته كه هردانشجويي كه تو اين باصطلاح كنفرانس شركت نكنه به اشد مجازات مي رسه ، كه كم شدن 2نمره از نمره پايان ترم (براي اونايي كه ترم تابستوني دارن ) يكي از مجازاتهاي در نظر گرفته شدس…حالا اگه بيكار شدم شايد با برو بچ يه سر رفتم به اين كنفرانس !!!… اگه رفتم اونجا حتماً يه گزارش مبسوط ( يا همون توپ خودمون) براتون مي نويسم تا شما هم از اين كنفرانس بهره ببريد ، پس منتظر باشيد…